Thursday, December 16, 2010
Tuesday, December 7, 2010
Tuesday, November 30, 2010
همیشه با خودم فکر می کردم چرا این همه ترسناک؟ دور می دیدم این ترس را.
حالا همین چند روز پیش داشتم فکر می کردم به شهریار. این شعر در ذهنم آمد که آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بعد با خودم فکر کردم که چه ترسناک. بعد یاد آن داستان افتادم.
فکر کردم که این بدی همین است که با خودت کاری کنی که از پا افتاده باشی. دیدم که خیلی هم دور نیست.
بعد فکر کردم به این که این شعر را بشنوی و همان جا از ترس بمیری. بعد فکر کردم که این ترس خیلی هم دور نیست. شاید حتا نزدیک تر هم شد آن قدر نزدیک که یکی بخواند و تو بمیری! از ترس!
Thursday, November 25, 2010
قدم گاه
کدام خط؟ یکیش همین که نشسته باشی و قصه ببافی که آدم ها خط می کشند روی دل آدم. پر رنگ و کم رنگ گاهی انقدر پر رنگ که همه خط ها را پاک می کند. و بعد بخندی که البته تو خط خطی می کنی بس که شلخته ای.
گیرم که باشی یا نباشی، یا دیگری! باشد یا نباشد، این زلف هنوزهمان شلخته، هنوز همان آشفته است و تو روزی نشسته ای و گره به گره شانه زده ای.
Monday, October 25, 2010
صرف هجرت
Thursday, October 21, 2010
360
Saturday, October 16, 2010
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
دلم برای نانوا ی سر کوچمان تنگ شده .
برای صبح ها که می ایستادم توی صف و سلام میکرد، با بعضی ها خوش بش هم، حال خانومو بچه ها. از آن سلام الکی ها نه ، از آنها که طرف آشنات هست.
برای پایدنش، وقتی خمیر ها را وزن میکرد. تکه تکه مینداخت روی ترازو و کفه پر خمیر میافتد، شترق، یعنی که کم فروشی نه.
برای وقتی که میگفت نذری داشتیم، مجانی ببر.
برای تابستانی که عکس موسوی به دیوار هاش بود و من نان را با دست دست بند دارم میگرفتم.
برای وقت هایی که نان پخت نمیشد و آن جلو عبور من تنها یا با آرش یا با سعید را میپایید و از آن سلام خواستنی هاش هم میکرد.
برای نان بربری داغش که میپیچید لای روزنامه که دستت نسوزد، لابد دستهای سعید را میدید که دست بی حواسم را همیشه محکم میگرفت.
نانوای سر کوچمان آشنا بود.
کوچمان جایی بود که نانوا ش آشنا بود.
نشستم روی مبل، بچه ها سرشان گرم است. خاطره میگویند. خاطره ها نزدیک است. یکی از وقتی میگوید که شلاق خورده، یکی از یکی به دو با پلیس. من یاد بادکنک ها میفتم، یاد ۱۳ ساله که بودم و اینکه با پسر خاله ام چه نسبتی دارم، یاد پلیس و کلانتری، یاد دانشجوی زندانی آزاد باید گردد، یاد زنی که روز عاشورا توی روی بسیجی ها فریاد میزد که لا اقل آزاد مرد باشید.
بچه ها سرشان گرم است، خاطره میگویند. بچه ها ! چه چیز بین ما هست که از یک چیز فرار کرده یم؟ که به یک جا آمده یم؟ بچه ها ! چه دور، چه غریب!
دلم تنگ است برای کوچمان که نانواش آشنا بود
Thursday, September 23, 2010
That's not the shape of my heart
مهر ناغافل آمد
از پشت سر
وزید لای موهام
نجوا کنان
سر تا پا طلب
طرب
برای بوسه ای
که کیمیا بود
نایاب
مهر نیست، سپتامبر است
می وزد
بی خواهشی
اینجا سرزمین میوه های نزدیک است
کیمیا افسانه است
کسی در طلب نیست
جز من
که پشت سرم را می پایم
به انتظار مهر
Saturday, September 11, 2010
آن دل کجا برم؟
نمی دانم چی هست که شبیه مان می کند.
شاید چشمها،
البته چشمهای شهره اکثر اوقات اشکی است.
چشمهای من اخمالو.
و مال آرش هم که کمرنگ است اصلآ. خوب دهه هفتادیست دیگر، سرخوش. سیاه که نمی شود که باشد، نباید که باشد.
ولی یک چیزش شبیه است. یک چیزی که نمی فهمی چیست. ولی میدانی که هست.
اگر چه وقتی تنهاییم هر کدام یک جوریم،
ولی وقتی با همیم خنده.
یعنی تو بگو به ماجراهای آرش یا لهجه گزارشگر BBC یا خر پچکی یا .. شدن موقع Age بازی کردن یا ژست روشنفکرانه آقای X.
هر چه که باشد اگر فرصتی باشد.
آخرین بارش کاخک بودیم. خوابیده بودیم پای تلویزیون، سریال می دیدیم. یک پسری بود که خود کشی کرده بود و رفته بود عالم photoshop
بابا خواب بود، ما هی می خندیدیم. بابا قر می زد که بخوابید، ما هی می خندیدیم.
هی می خندیدیم و دلمان درد می گرفت.
هی می خندیدیم و مچاله می شدیم.
همین موقع ها بود که همه کفری می شدن، وقتی که به هیچی و همه چی می خندیدیم و دنیا حریفمان نبود.
وقتی چشمهامون می خندید و دنیا حریفمان نبود.
هنوز هم می خندم، وقتی که صورت آرش میاد جلو چشمم، که بادی به قب قب می نداخت که طنزم قوی و سنگین است و هیچ کدام نبود.
یا شهره که ریسه می رفت آنقدر که باز چشماش اشکی می شد.
تا همین آخر که بابا می راند به طرف فرودگاه و سیگار می کشید. مامان ساکت بود.
و ما فکر می کردیم،
انگار با قراری نا گفته، که لحظه های آخر را باید خندید.
Tuesday, September 7, 2010
و لحظه ای همان جور می ماند و دل نمیخواست نگاه از او بر گیرد، اگر فرمان اتومبیل دستش نبود و ناچار نبود مقابل رویش را نگاه کند.
او می فهمید ، جزیی ترین حالت و گذر اترین آنات مرد را عمیقا حس می کرد . پس دست می گذاشت بر پشت دست او و آرام می فشردش.
لحظه ای بسیار کوتاه و گذرا بود، اما آن چنان بود که احساس شود تمام ذرات حواس خودش را دستا دست به سلسله اعصاب مرد منتقل کرده است . "
سلوک، محمود دولت آبادی
Thursday, August 19, 2010
Saturday, August 14, 2010
Tuesday, August 10, 2010
ببینید و دل مبندید که باید گذاشت و گذشت
اگر به هر که دل بست رفتنی بود
با نداشته هاش فشرده در چمدانی
دلم دیوانه نیست
دلم بی وتن است
Wednesday, August 4, 2010
گذشت؟
..
من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت
گروس عبدالملکیان
Friday, July 23, 2010
Tuesday, June 22, 2010
Pain is the whole u find

Tonight the only thing that can reveal the truth, the whole truth and nothing but the truth is 500,000$.
Tonight, the only thing that can devastate your family, friends and relationship is
the truth, the whole truth and nothing but the truth
and the temptation of winning 500,000$.
Tonight the only thing that can prove your honesty is a
polygraph examiner
Friday, June 18, 2010
آتش
عکسش که افتاده بود در چشمان بازخواستگرت
گفتم به یوم الحساب می ماند امشب
گفتی که در یوم الحساب همه چیز بی پرده است
پرده
پرده ای هم اگر بود
آتش گرفت به آن
زبانه کشید میان وسوسه سیب و بهشت
اتفاق پرده بود که افتاد
آن سویش فردا
آتش مانده بود
میان دانه های بهشتی انار
سرخی چای
و شراره های گیسو
* باد
Monday, June 14, 2010
Wednesday, June 9, 2010
یا تغییر
برقی نیست
به سان ابری
از اصطکاک تراکم هوای باران ستیزت
بار بر می دارم و نمی بارم
باد هست
ابر هست
آسمان اما
از نظاره عبورهای بی تصادفان
خمیازه کشان
دفتر خاطرات روزهای طوفانی پر بوسه مان را
دل گیر
ورق می زند
از این جاده های یک طرفه زندگی ممنوع
بی حادثه
بی حوصله
بی خواهشی
می گذریم
خیالی هم نداریم
Sunday, June 6, 2010
Monday, May 31, 2010
Monday, May 24, 2010
چه خیال ها گذر کرد
نیستی و موهایم ویار شانه می کند
نیستی و درد بچه می کند
نیستی و رویاهایم را مرده می زایم
من مادر همه یتیم های عالمم
Saturday, May 22, 2010
چنین تلخ که ماییم
بدا به حال ما که کاراکتر های اصلی زندگی مان را در شلوغی آمد و رفت سیاهی لشکر ها گم می کنیم
Friday, April 2, 2010
به باد بی سامان
Saturday, March 27, 2010
گردون نگری ز قد فرسوده ما ست
Friday, March 5, 2010
این داغ بین
بابا می گوید دیوار اتاقم رنگ می خواهد
زیادی کثیف است بس که نوشته چسبانده ام یا نوشته ام
بس که هر چه را که دلم را لرزانده قاب کرده ام به دیوار زده ام
بابا می گوید دیوار رنگ می خواهد.
عکس ها را، یادگاری ها، شعر ها را، تابلو ها را، همه را می کنم می گذارم توی کمد.
بابا چرتکه را می دهد دستم
غر می زند که دیوار ها پر است از چسب و میخ
چرتکه را می کشم روی دیوار، روی چسب ها، نوشته ها، خط خطی ها،
می کشمش روی این ربع قرن زندگی
می پاشد رنگش روی صورتم لای مژه هام روی موهام روی لب هام
بابا غر می زند که دیوار چه قدر خط خطی است
غر میزند که چرا روی دیوار شعر نوشته ای
غر می زند این نوشته ها با یک دست رنگ نمی رود بس که پر رنگ است
چرتکه را می کشم روی خراش ها، سوراخ ها، میخ ها
رد چسب ها که بابا می گوید به این راحتی ها نمی روند
که باید رویشان را گچ گرفت تا دیده نشوند
چرتکه را باز میکشم روی رد چسب ها
چسب ها
دلم می دود توی کمد که پر است از دست نوشت ها
رفاقت ها، عشق ها، خنده ها، بی قراری ها
دلم می رود میان کاغذهایی که هی روی هم رو هم میچسباندم به دیوار
می رود میان آن روزها که جا داشت دفتر ریاضی را بزنم به دیوار بس که شعر داشت
بابا می گوید محکم باید چرتکه را کشید
می گوید حرفه ای اگر باشم باید چرتکه ام شالاپ شولوپ کند
نمی داند که من حرفه ام کجا بود
نمی داند یک غلط گیر هم دستش نگرفته دخترش
همه چیز برایش ورق چرک نویس است
که هی خط خطی کند
و هی زل بزند به خط خطی ها
چرتکه را محکم می کشم
شالاپ شولوپ هم می کند
کارم که تمام شد
دیوار که سفید شد
سفید سفید
همین چرتکه را ازش خواهم آویخت
Wednesday, March 3, 2010

به چشمهایتان
تک تکشان
آنچه را که شاهد بودید برای من پیکار مرگ یا زندگی بود، دو راهی بودن یا نبودن و صد راهی چگونه بودن
جنگ پایان گرفت
برده یا باخته، زندم، نفسی میکشم و سرم را میگیرم رو به آسمان و شما
اینجا صحنه نبرد افکار من اگر بود، حالا صحنه نمایش است
حالا حواسم هست به شما
حالا دوست دارم که بخوانیدم
حالا جنگ آرام گرفته، تشویش من تمام میشود و آرام میشوم حالا چشم انتظار قضاوت چشمهای شمام
گلادیاتوری که میشناختید حالا کهنه سرباز هزار روز پیکار جان فرساست
دختر بچه ای که میشناختید اگر زندگی به او سخت گرفت فریادش را نوشت
دختر بچه ی گریانی که میشناختید حالا ایستاده محکم بر بلندای زندگی
دختر بچه ای که میشناختید دیروز اگر مینوشت تا آرام شود امروز مینویسد تا خوانده شود
امروز او یک وبلاگ نویسه آماتور است
Wednesday, February 24, 2010
حال صورت این چنین است حال معنی خود مپرس
Tuesday, February 9, 2010
مشغول رد کردن روزمره آن ها که هستی ناگاه یکی چشمت را می گیرید و ثبت می شود در آن آلبومی که مدام یا گه گاه(بسته به کیفیت آن فریم یا ثبتش)، سراغش می روی یا سراغت می آید و ورقش می زنی و بر میگردی به آن فریم ها و آن لحظه ها و زیباییشان.
بعد ما حصل زندگی ات می شود همین فریم های ثبت شده، همین لحظاتی که جاودانه شان کرده ای یا کرده اندت.
گاهی نشسته ای جلو آیینه، کلی خودت را آراسته ای و پیراسته ای، کلی نور و صحنه را تنظیم کرده ای و فلان دوربین را هم کرایه کرده ای
و گاهی رفته ای گردشی، مهمانیی و فارغی از زیبایی که جاودانه بشود یا نشود و نه به خواسته تو نور و صحنه و دوربین خود به خود چنان تنظیم می شوند که ناب ترین زیبایی ها آفریده می شود.
من عاشق این فریم هام. عاشق آن ها که انگار دستانی نا مرئی مرا در آفرینش و ثبتشان هل می دهد
عاشق آن ها که رنگشان، نورشان تصنعی نیست. نابند و بکر و خود زندگی اند.
بدم می آید که خودم را آماده کنم برای ثبتشان، می خواهم اگر ثبت می شوند گریزی نباشد از ثبتشان
زندگی توالی فریم هایی است که بعضی هاشان آن قدر زیباست بکارتشان، که خواه نا خواه ثبت می شوند
مثل تصویر خواهرت که با موهای خیس ایستاده کنار بخاری و موهایش را شانه می زند و چشمهاش به پنجره ایست که با نور رقیقی صورتش را روشن کرده
Sunday, February 7, 2010
SUBSCRIBE ME
Saturday, January 30, 2010
لعنت به این بازی مردانه که عشقش میخوانند

شیرین باید بود تا شیرین را فهمید، یعنی که زن باید بود. اینست به گمان من دلیل فراری که کیارستمی از به تصویر کشیدن داستان شیرین به آن شکلی که معمول است دارد.
یعنی که کیارستمی میفهمد که هیچ تصویری از چشمان این شیرین هایی که "نه تصویر عشق که خود عشقند" گویاتر نیست.
یعنی که کیارستمی میفهمد که برای بازگویی داستانی عاشقانه باید که همه مردها (و حتی خودش) را در سایه نگه داشت و زوم کرد میان تار و پود هر حالت صورتی زنانه.
زنانی که اشک هایشان در به تصویر کشیدن هر مشتقی از عشق از هر زبده بازیگری تواناتر است.
یعنی می خواهم بگویم
باید شیرین بود
تا خسروانه پس از "من نیز بر او عاشقم" ولی نیاورد
باید شیرین بود تا فهمید
وقتی مشغول بازی های کودکانه ای،
عشق،
چگونه بی خبر، قرارت را مبرد،
خوابت را میگیرید،
بالغت میکند، زنت میکند
و تازه میفهمی
که آنچه سرنوشت میپنداشتی، بازی مردانه ایست که در آن مغ و نامه رسان و شاپور یکی اند
باید شیرین بود تا فهمید
ناز را در اوج نیاز،
راندن معشوق را وقتی که تمام تنت تمنای اوست
باید شیرین بود برای فهمیدن همان یک کلام نه،
حتی آن هنگام که از همه داشته هایت برای گفتن آری ای گذشته ای
باید شیرین بود
تا عشق در جان فرهاد ریختن را فهمید
و پنهانی،
سرخوش هم شد، شیرین هم شد،
باید شیرین بود که اشک ریخت بر کار زار فرهاد،
باید شیرین بود تا فهمید که درد شیرین اگر از فرهاد بیشتر نبود، کمتر هم نبود
باید شیرین بود
تا گریست،
بر تلخی داستانی که در آن عقوبت زنانه زیستن مردانه مردن است.
Tuesday, January 5, 2010
آنها را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند
شخصیت های رمانی که نوشته ام امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند. بدین سبب تمام آنها را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند. آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام. آنچه مرا مجذوب می کند، مرزی است که از آن گذشته اند. مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد
"
از مقدمه کتاب بار هستی - میلان کوندرا
یعنی آدم همان مرزهایست که از آنها گذشته یا نگذشته همان مرزهایی که عمری هم اگر سر بودن یا نبودنشان و فلسفه وجودشان اگر شک کند باز گذشتن ازشان سخت است
چون این ها دقیقا اویند دقیقا همینهایند که او را او میکنند و میسازند مثل پوست و چشم و دماغ و لب
یعنی اگر گذشتی از آنها دیگر تو آن توئه قبلی نیستی
اگر گذشتم از آنها دیگر آن من قبلی نیستم
Monday, January 4, 2010
be careful when you fight the monster lest you become one!
"
فداکاری در راه هدف هميشه اين نيست که من بروم و سينه ام را در مقابل گلوله دشمن سپر بکنم؛
گاهی وقتها هم هست که من برای رسيدن به هدفم بايد تسلط بر نفس داشته باشم تا از آنچه که دشمن می خواهد و من را به سوی آن هل می دهد، اجتناب کنم
"


