Thursday, December 16, 2010

سرو را که آن طور سر به فلک کشیده، قد بر افراشته میان برف ها علم می کنند. آدم زیر لب زمزمه اش می گیرد که استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

Tuesday, December 7, 2010

چه فریاد ها




نگو که آسمان گرفته است
این شهر روزگاری شاهد عاشقی ما بود


Tuesday, November 30, 2010

یک داستانی بود که از بچگی زیاد بش فکر می کردم. می گفتند که ترسناک ترین آیه ای که بر پیغمبر نازل شد این بود که " فمن مثقال ذره شر یره " یعنی هر کوچک ترین بدی که کرده باشی می بینی آن را. بعد داستان اینطور بود که وقتی این آیه نازل می شود. پیامبر می خواند و یکی از اصحاب همان لحظه از ترس می میرد.
همیشه با خودم فکر می کردم چرا این همه ترسناک؟ دور می دیدم این ترس را.

حالا همین چند روز پیش داشتم فکر می کردم به شهریار. این شعر در ذهنم آمد که آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بعد با خودم فکر کردم که چه ترسناک. بعد یاد آن داستان افتادم.
فکر کردم که این بدی همین است که با خودت کاری کنی که از پا افتاده باشی. دیدم که خیلی هم دور نیست.

بعد فکر کردم به این که این شعر را بشنوی و همان جا از ترس بمیری. بعد فکر کردم که این ترس خیلی هم دور نیست. شاید حتا نزدیک تر هم شد آن قدر نزدیک که یکی بخواند و تو بمیری! از ترس!

Thursday, November 25, 2010

قدم گاه

می خواهم که فراموش کنم. اما روی دلم پر است از خط.
کدام خط؟ یکیش همین که نشسته باشی و قصه ببافی که آدم ها خط می کشند روی دل آدم. پر رنگ و کم رنگ گاهی انقدر پر رنگ که همه خط ها را پاک می کند. و بعد بخندی که البته تو خط خطی می کنی بس که شلخته ای.

گیرم که باشی یا نباشی، یا دیگری! باشد یا نباشد، این زلف هنوزهمان شلخته، هنوز همان آشفته است و تو روزی نشسته ای و گره به گره شانه زده ای.




Monday, October 25, 2010

صرف هجرت

صرف یصرف اسراف

هاجر یهاجر تحجر

مادر بزرگ میگفت اسراف آدم را سنگ می کند

سنگ خواهم شد،
در اسراف افعال،
این گونه

Thursday, October 21, 2010

360

نیمه پنهان داستان یک زن است که یک عشقی داشته در جوانی و نشده . بعد ازدواج و بچه و زندگی . زندگی به یک معنی خوب. آخر داستان مجلسی است و چشمهای زن که نگاه آن معشوق دوره جوانی را میبیند.
زن بلند میشود میرود انگار که ندیده. مرد میاد دنبالش.
سلامی و چطوری و خوبم.
و زندگی چطور است.
و خوب است!
خوب است! با مردی که او را نمیشناسد خوشبخت لابد.
خوب بودن زن که تمام شد. نوبت مرد است. که بی ملاحظه، که آزاد از هر قیدی، از هر زنی که باش باید ادای خوشبختی را در آورد، بگوید از گذر سالهای
"برای من سخت بدون تو خیلی سخت"


یادت هست آن روز که برات گفتم از این فیلم؟ که پرسیدی، بی ملاحظه، که تو هم یک نیمه پنهان داری؟
بی ملاحظه تو بودی، و نیمه من پنهان.
شبش نوشتم ‎"زن ایرانی یعنی نیمه پنهان".


روزی او که همیشه او بود نیمه پنهانم بود. آن نیمه به سوی او. آن هنگام که میخواست بشنود که دوستش دارم حتا. نیمه ای که از او حتا پنهان بود. که او او بود.


حالا که تو تویی. و کسی که تو شد مباد که او شود. حالا که مرا نیمه پنهانی نیست . و مباد که باشد . حالا که مرا مردی نیست و خواهشی که ادای خوشبختی در آرم. میمانم با صورتی تمام آشکار. می مانم تا آن صحنه آخر فیلم که از نگاهی که به آن وام دارم نگریزم، که من بگویم با آن روی به تمامی آشکار که "برای من سخت".




Saturday, October 16, 2010

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب


دلم برای نانوا ی سر کوچمان تنگ شده .

برای صبح ها که می ایستادم توی صف و سلام میکرد، با بعضی ها خوش بش هم، حال خانومو بچه ها. از آن سلام الکی ها نه ، از آنها که طرف آشنات هست.
برای پایدنش، وقتی خمیر ها را وزن میکرد. تکه تکه مینداخت روی ترازو و کفه پر خمیر میافتد، شترق، یعنی که کم فروشی نه.
برای وقتی که میگفت نذری داشتیم، مجانی ببر.
برای تابستانی که عکس موسوی به دیوار هاش بود و من نان را با دست دست بند دارم میگرفتم.
برای وقت هایی که نان پخت نمیشد و آن جلو عبور من تنها یا با آرش یا با سعید را میپایید و از آن سلام خواستنی هاش هم میکرد.
برای نان بربری داغش که میپیچید لای روزنامه که دستت نسوزد، لابد دستهای سعید را میدید که دست بی حواسم را همیشه محکم میگرفت.

نانوای سر کوچمان آشنا بود.
کوچمان جایی بود که نانوا ش آشنا بود.

نشستم روی مبل، بچه ها سرشان گرم است. خاطره میگویند. خاطره ها نزدیک است. یکی از وقتی میگوید که شلاق خورده، یکی از یکی به دو با پلیس. من یاد بادکنک ها میفتم، یاد ۱۳ ساله که بودم و اینکه با پسر خاله ام چه نسبتی دارم، یاد پلیس و کلانتری، یاد دانشجوی زندانی آزاد باید گردد، یاد زنی که روز عاشورا توی روی بسیجی ها فریاد میزد که لا اقل آزاد مرد باشید.
بچه ها سرشان گرم است، خاطره میگویند. بچه ها ! چه چیز بین ما هست که از یک چیز فرار کرده یم؟ که به یک جا آمده یم؟ بچه ها ! چه دور، چه غریب!


دلم تنگ است برای کوچمان که نانواش آشنا بود

Thursday, September 23, 2010

That's not the shape of my heart

به انتظار مهر نبودم
مهر ناغافل آمد
از پشت سر
وزید لای موهام
نجوا کنان
سر تا پا طلب
طرب
برای بوسه ای
که کیمیا بود
نایاب


مهر نیست، سپتامبر است
می وزد
بی خواهشی

اینجا سرزمین میوه های نزدیک است
کیمیا افسانه است
کسی در طلب نیست

جز من
که پشت سرم را می پایم
به انتظار مهر





Saturday, September 11, 2010

آن دل کجا برم؟


نمی دانم چی هست که شبیه مان می کند.
شاید چشمها،
البته چشمهای شهره اکثر اوقات اشکی است.
چشمهای من اخمالو.
و مال آرش هم که کمرنگ است اصلآ. خوب دهه هفتادیست دیگر، سرخوش. سیاه که نمی شود که باشد، نباید که باشد.
ولی یک چیزش شبیه است. یک چیزی که نمی فهمی چیست. ولی میدانی که هست.

اگر چه وقتی تنهاییم هر کدام یک جوریم،
ولی وقتی با همیم خنده.

یعنی تو بگو به ماجراهای آرش یا لهجه گزارشگر BBC یا خر پچکی یا .. شدن موقع Age بازی کردن یا ژست روشنفکرانه آقای X.
هر چه که باشد اگر فرصتی باشد.

آخرین بارش کاخک بودیم. خوابیده بودیم پای تلویزیون، سریال می دیدیم. یک پسری بود که خود کشی کرده بود و رفته بود عالم photoshop
بابا خواب بود، ما هی می خندیدیم. بابا قر می زد که بخوابید، ما هی می خندیدیم.
هی می خندیدیم و دلمان درد می گرفت.
هی می خندیدیم و مچاله می شدیم.

همین موقع ها بود که همه کفری می شدن، وقتی که به هیچی و همه چی می خندیدیم و دنیا حریفمان نبود.
وقتی چشمهامون می خندید و دنیا حریفمان نبود.


هنوز هم می خندم، وقتی که صورت آرش میاد جلو چشمم، که بادی به قب قب می نداخت که طنزم قوی و سنگین است و هیچ کدام نبود.
یا شهره که ریسه می رفت آنقدر که باز چشماش اشکی می شد.

تا همین آخر که بابا می راند به طرف فرودگاه و سیگار می کشید. مامان ساکت بود.
و ما فکر می کردیم،
انگار با قراری نا گفته، که لحظه های آخر را باید خندید.




Tuesday, September 7, 2010

" بر می گشت و فقط نگاهش می کرد ، به چهره اش و سپس مردمک کبود چشم هاش.
و لحظه ای همان جور می ماند و دل نمیخواست نگاه از او بر گیرد، اگر فرمان اتومبیل دستش نبود و ناچار نبود مقابل رویش را نگاه کند.

او می فهمید ، جزیی ترین حالت و گذر اترین آنات مرد را عمیقا حس می کرد . پس دست می گذاشت بر پشت دست او و آرام می فشردش.
لحظه ای بسیار کوتاه و گذرا بود، اما آن چنان بود که احساس شود تمام ذرات حواس خودش را دستا دست به سلسله اعصاب مرد منتقل کرده است . "

سلوک، محمود دولت آبادی

Thursday, August 19, 2010

حالا شد 25

نه اینکه زیسته باشم،
دنیا را می شناسم

25 سال است سر زندگی با دنیا قمار می کنم
گل یا پوچ


دنیا! این بار کدام دستت را خواهی گشود؟

Saturday, August 14, 2010

Tuesday, August 10, 2010

ببینید و دل مبندید که باید گذاشت و گذشت

دلم دیوانه نیست
اگر به هر که دل بست رفتنی بود

با نداشته هاش فشرده در چمدانی
دلم دیوانه نیست
دلم بی وتن است

Wednesday, August 4, 2010

گذشت؟

..

من و تو بارها

زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت



گروس عبدالملکیان

Friday, July 23, 2010

تب

مرداد بهانه است
داغ تو را تنم می گرید

Tuesday, June 22, 2010

Pain is the whole u find








Tonight the only thing that seprates a person from 500,000$ is 21 questions and their ability to answer each one of the questions with the truth, the whole truth and nothing but the truth.

Tonight the only thing that can reveal the truth, the whole truth and nothing but the truth is 500,000$.

Tonight, the only thing that can devastate your family, friends and relationship is
the truth, the whole truth and nothing but the truth
and the temptation of winning 500,000$.


Tonight the only thing that can prove your honesty is a
polygraph examiner





Friday, June 18, 2010

آتش

آتش بود آن شب که حکم می کرد
عکسش که افتاده بود در چشمان بازخواستگرت
گفتم به یوم الحساب می ماند امشب
گفتی که در یوم الحساب همه چیز بی پرده است
پرده
پرده ای هم اگر بود
آتش گرفت به آن
زبانه کشید میان وسوسه سیب و بهشت
اتفاق پرده بود که افتاد
آن سویش فردا
آتش مانده بود
میان دانه های بهشتی انار
سرخی چای
و شراره های گیسو

* باد


Monday, June 14, 2010

Wednesday, June 9, 2010

یا تغییر

رعدی نیست
برقی نیست

به سان ابری
از اصطکاک تراکم هوای باران ستیزت
بار بر می دارم و نمی بارم

باد هست
ابر هست
آسمان اما
از نظاره عبورهای بی تصادفان
خمیازه کشان
دفتر خاطرات روزهای طوفانی پر بوسه مان را
دل گیر
ورق می زند

از این جاده های یک طرفه زندگی ممنوع
بی حادثه
بی حوصله
بی خواهشی
می گذریم

خیالی هم نداریم

Sunday, June 6, 2010

بسیجی های عزیز که خودتان را برای مظلومیت غزه جر می دهید. این یک سال ثابت کردید که به واسطه محل تولدتان است که امروز برای ناتانیاهو نمی جنگید.
به همین واسطه است که به جای یک یهودی بشر ستیز، یک مسلمان بشر ستیز هستید. بس کنید

و السلام

Monday, May 31, 2010

رویا

خیال برخاستن ندارم
میان لالایی آغوشت
یک بار
کاش می شد مرد

Monday, May 24, 2010

چه خیال ها گذر کرد

نیستی و دلم ورم می کند
نیستی و موهایم ویار شانه می کند
نیستی و درد بچه می کند
نیستی و رویاهایم را مرده می زایم

من مادر همه یتیم های عالمم

Saturday, May 22, 2010

چنین تلخ که ماییم

خوشا به حال شیرین که خسروی داشت و فرهادی

بدا به حال ما که کاراکتر های اصلی زندگی مان را در شلوغی آمد و رفت سیاهی لشکر ها گم می کنیم

Friday, April 2, 2010

به باد بی سامان

این بر چسب رفتنی که روی پیشانی آدم ها می خورد یک چیزی مثل شکستنی است. با احتیاط اگر لمسش نکنید خورده شیشه اش به دست و پای خودتان می رود

Saturday, March 27, 2010

گردون نگری ز قد فرسوده ما ست

این روزها در سواحل آنتالیا فردوس دمی ز وقت آسوده ما البته هست. امان اما از دستشویی های بی شلنگ و رنج بی هوده ما که دوزخ شرری است از آن

Friday, March 5, 2010

این داغ بین


بابا می گوید دیوار اتاقم رنگ می خواهد

زیادی کثیف است بس که نوشته چسبانده ام یا نوشته ام

بس که هر چه را که دلم را لرزانده قاب کرده ام به دیوار زده ام

بابا می گوید دیوار رنگ می خواهد.

عکس ها را، یادگاری ها، شعر ها را، تابلو ها را، همه را می کنم می گذارم توی کمد.

بابا چرتکه را می دهد دستم

غر می زند که دیوار ها پر است از چسب و میخ

چرتکه را می کشم روی دیوار، روی چسب ها، نوشته ها، خط خطی ها،

می کشمش روی این ربع قرن زندگی

می پاشد رنگش روی صورتم لای مژه هام روی موهام روی لب هام

بابا غر می زند که دیوار چه قدر خط خطی است

غر میزند که چرا روی دیوار شعر نوشته ای

غر می زند این نوشته ها با یک دست رنگ نمی رود بس که پر رنگ است

چرتکه را می کشم روی خراش ها، سوراخ ها، میخ ها

رد چسب ها که بابا می گوید به این راحتی ها نمی روند

که باید رویشان را گچ گرفت تا دیده نشوند

چرتکه را باز میکشم روی رد چسب ها

چسب ها

دلم می دود توی کمد که پر است از دست نوشت ها

رفاقت ها، عشق ها، خنده ها، بی قراری ها

دلم می رود میان کاغذهایی که هی روی هم رو هم میچسباندم به دیوار

می رود میان آن روزها که جا داشت دفتر ریاضی را بزنم به دیوار بس که شعر داشت

بابا می گوید محکم باید چرتکه را کشید

می گوید حرفه ای اگر باشم باید چرتکه ام شالاپ شولوپ کند

نمی داند که من حرفه ام کجا بود

نمی داند یک غلط گیر هم دستش نگرفته دخترش

همه چیز برایش ورق چرک نویس است

که هی خط خطی کند

و هی زل بزند به خط خطی ها

چرتکه را محکم می کشم

شالاپ شولوپ هم می کند

کارم که تمام شد

دیوار که سفید شد

سفید سفید

همین چرتکه را ازش خواهم آویخت

Wednesday, March 3, 2010


جنگ آرام گرفته و من سرم را بلند میکنم مینگرم به شما

به چشمهایتان
تک تکشان

آنچه را که شاهد بودید برای من پیکار مرگ یا زندگی بود، دو راهی بودن یا نبودن و صد راهی چگونه بودن

جنگ پایان گرفت
برده یا باخته، زندم، نفسی میکشم و سرم را میگیرم رو به آسمان و شما

اینجا صحنه نبرد افکار من اگر بود‎، حالا صحنه نمایش است

حالا حواسم هست به شما

حالا دوست دارم که بخوانیدم
حالا جنگ آرام گرفته، تشویش من تمام میشود و آرام میشوم حالا چشم انتظار قضاوت چشمهای شمام

گلادیاتوری که میشناختید حالا کهنه سرباز هزار روز پیکار جان فرساست

دختر بچه ای که میشناختید اگر زندگی به او سخت گرفت فریادش را نوشت
دختر بچه ی گریانی که میشناختید حالا ایستاده محکم بر بلندای زندگی
دختر بچه ای که میشناختید دیروز اگر مینوشت تا آرام شود امروز مینویسد تا خوانده شود

امروز او یک وبلاگ نویسه آماتور است

Wednesday, February 24, 2010

حال صورت این چنین است حال معنی خود مپرس

از روی تخت اپیلاسیون که بلند می شم انگار از رو تخت زایمان بلند شدم
یعنی که زن بودن این همه سخته و شما نمی فهمین

Tuesday, February 9, 2010


زندگی توالی فریم هایی است که فقط بعضی هاشان فرصت ثبت شدن دارند

مشغول رد کردن روزمره آن ها که هستی ناگاه یکی چشمت را می گیرید و ثبت می شود در آن آلبومی که مدام یا گه گاه(بسته به کیفیت آن فریم یا ثبتش)، سراغش می روی یا سراغت می آید و ورقش می زنی و بر میگردی به آن فریم ها و آن لحظه ها و زیباییشان.

بعد ما حصل زندگی ات می شود همین فریم های ثبت شده، همین لحظاتی که جاودانه شان کرده ای یا کرده اندت.

گاهی نشسته ای جلو آیینه، کلی خودت را آراسته ای و پیراسته ای، کلی نور و صحنه را تنظیم کرده ای و فلان دوربین را هم کرایه کرده ای

و گاهی رفته ای گردشی، مهمانیی و فارغی از زیبایی که جاودانه بشود یا نشود و نه به خواسته تو نور و صحنه و دوربین خود به خود چنان تنظیم می شوند که ناب ترین زیبایی ها آفریده می شود.
من عاشق این فریم هام. عاشق آن ها که انگار دستانی نا مرئی مرا در آفرینش و ثبتشان هل می دهد

عاشق آن ها که رنگشان، نورشان تصنعی نیست. نابند و بکر و خود زندگی اند.

بدم می آید که خودم را آماده کنم برای ثبتشان، می خواهم اگر ثبت می شوند گریزی نباشد از ثبتشان

زندگی توالی فریم هایی است که بعضی هاشان آن قدر زیباست بکارتشان، که خواه نا خواه ثبت می شوند

مثل تصویر خواهرت که با موهای خیس ایستاده کنار بخاری و موهایش را شانه می زند و چشمهاش به پنجره ایست که با نور رقیقی صورتش را روشن کرده





Sunday, February 7, 2010

SUBSCRIBE ME

دوستان عزیز که اینجا را در ریدر سابسکرایب کردید،لطفاً آن سابسکراسب کنید و برید تو وبلاگم و از گوشه ی سمت راست دوباره سابسکرایب کنید

Saturday, January 30, 2010

لعنت به این بازی مردانه که عشقش می­خوانند


شیرین باید بود تا شیرین را فهمید، یعنی که زن باید بود. اینست به گمان من دلیل فراری که کیارستمی از به تصویر کشیدن داستان شیرین به آن شکلی که معمول است دارد.

یعنی که کیارستمی می­فهمد که هیچ تصویری از چشمان این شیرین­ هایی که "نه تصویر عشق که خود عشقند" گویا­تر نیست.

یعنی که کیارستمی می­فهمد که برای بازگویی داستانی عاشقانه باید که همه مردها (و حتی خودش) را در سایه نگه داشت و زوم کرد میان تار و پود هر حالت صورتی زنانه.

زنانی که اشک هایشان در به تصویر کشیدن هر مشتقی از عشق از هر زبده بازیگری تواناتر است.

یعنی می­ خواهم بگویم

باید شیرین بود

تا خسروانه پس از "من نیز بر او عاشقم" ولی نیاورد

باید شیرین بود تا فهمید

وقتی مشغول بازی­ های کودکانه­ ای،

عشق،

چگونه بی خبر، قرارت را مبرد،

خوابت را می­گیرید،

بالغت می­کند، زنت می­کند

و تازه می­فهمی

که آنچه سرنوشت می­پنداشتی، بازی مردانه ­ایست که در آن مغ و نامه­ رسان و شاپور یکی اند

باید شیرین بود تا فهمید

ناز را در اوج نیاز،

راندن معشوق را وقتی که تمام تنت تمنای اوست

باید شیرین بود برای فهمیدن همان یک کلام نه،

حتی آن هنگام که از همه داشته هایت برای گفتن آری­ ای گذشته­ ای

باید شیرین بود

تا عشق در جان فرهاد ریختن را فهمید

و پنهانی،

سرخوش هم شد، شیرین هم شد،

باید شیرین بود که اشک ریخت بر کار زار فرهاد،

باید شیرین بود تا فهمید که درد شیرین اگر از فرهاد بیشتر نبود، کمتر هم نبود

باید شیرین بود

تا گریست،

بر تلخی داستانی که در آن عقوبت زنانه زیستن مردانه مردن است.

Tuesday, January 5, 2010

آنها را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند

"
شخصیت های رمانی که نوشته ام امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند. بدین سبب تمام آنها را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند. آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام. آنچه مرا مجذوب می کند، مرزی است که از آن گذشته اند. مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد
"
از مقدمه کتاب بار هستی - میلان کوندرا


یعنی آدم همان مرزهایست که از آنها گذشته یا نگذشته همان مرزهایی که عمری هم اگر سر بودن یا نبودنشان و فلسفه وجودشان اگر شک کند باز گذشتن ازشان سخت است
چون این ها دقیقا اویند دقیقا همینهایند که او را او میکنند و میسازند مثل پوست و چشم و دماغ و لب
یعنی اگر گذشتی از آنها دیگر تو آن توئه قبلی نیستی
اگر گذشتم از آنها دیگر آن من قبلی نیستم

Monday, January 4, 2010

be careful when you fight the monster lest you become one!



"
فداکاری در راه هدف هميشه اين نيست که من بروم و سينه ام را در مقابل گلوله دشمن سپر بکنم؛
گاهی وقتها هم هست که من برای رسيدن به هدفم بايد تسلط بر نفس داشته باشم تا از آنچه که دشمن می خواهد و من را به سوی آن هل می دهد، اجتناب کنم
"