Sunday, October 23, 2016

آخرین روز هانور

ساعت زنگ زد. هوا تاریک بود. شب دیر خوابیده بودیم. رفته بودیم کنو کلاب، دنیل بار را دیر بسته بود که شب دراز تر شود، و شده بود.   
لگد زدم به رید: پا شو، پاشو. باید قبل طلوع آفتاب میرسیدیم بالای کوه. تماشای آخرین طلوع در هانور یکی از آیتم های باکت لیست. برگشتیم خانه، صبحانه درست کرد، نشستیم کنار رودخانه و خوردیم. بعد نشست پشت پیانو، من دراز کشیدم روی تخت، زل زدم به رباعیات خیام توی کتاب خانه اش و مرور کردم همه ماجرا های ۶ سال زندگی در ده را.  تهش رسیدم به همین پسر مو فر فری که نشسته بود پشت پیانو. روزی که توی یک مهمانی دیدمش و پرسید از کجام. 
-ایران 
-کجای ایران
(توی دلم گفتم مگر تو جز تهران جای دیگر هم میشناسی)  نگفتم، به جاش  گفتم  East. 
جواب داد خراسان؟ 
چندی نگذشت که بحثمان به خیام کشید. شراب رسید به مرز یک جام دگر نتوانم و من به مرز فراموشی. 
یادم مانده اما که جایی گفتم "یادم باشد دفعه دیگر که دیدمت شعری که  سر فصل تزم نوشتم را نشانت دهم". صبح کنار رودخانه از خواب بیدار شدیم. 
از آن به بعد هر وقت دیدمش کار به ویسکی رسید و دیوانگی و صبحش جایی بیدار شدیم که یادمان نبود چطور آنجا رفتیم. رید دیوانه بود به گمانم از من دیوانه تر. 
نگاهش کردم، هنوز پشتش به من بود و پیانو میزد. توی دلم گفتم چی میخواستم از این بهتر برای آخرین روز در هانور. گاهی آدم خودش برای آخرین لحظه ها باکت لیست مینویسد گاهی هم باکت لیست خودش پر میشود با بهترینها که اگر بهترین نبودند  کسی  آخرین لحظه ها را برایشان خالی نمیکرد.
  
 خداحافظی کردم، رفتم خانه یکی دو تا از دوستها برای خداحافظی و بعد کنو کلاب. 

از دنیل فقط آب خواستم. دیمن آمد. گفت یک کاری هست که باید امشب که  شب آخر است بکنیم. از دیوار رفتیم بالا. من،  دیمین و دوست پسرش جاش. رفتیم بالای سقف کنو کلاب. دیمین و جاش سیگار روشن کردند. من هم یک سیگار گرفتم. نشستم و خیره شدم به سایه دیمین و جاش روی هانوور. سیگار تمام شد،  برگشتیم داخل بار. رفتم پشت بار سمت دنیل. گفتم دنیل! این آخرین خداحافظیست. 
دنیل، دنیل همه کس همه بود، شاهد همه چیز ها، مواظب همه، همه چیز از کنو کلاب میگذشت و همه به خاطر دنیل کنو کلاب میرفتند. دنیل ساقی بود. دنیل همه چیز را میدانست، همه قصه ها و ماجراهای این ۶ سال را. حتا آنجا ها را که من یادم نبود. و ما یادمان نبود. و هیچ کس یادش نبود. 
گفتم دنیل خداحافظی آخر است. گفت تو دیگر حالا حالا ها بر نمیگردی نه؟ گفتم نه. گفت میدانی که هر وقت برگشتی من هستم. خندیدم، 
آمدم بگویم  You are the best، مثل همیشه که میگفتم.   
هنوز دهانم باز نشده بود، گفت No! YOU are the best. سرم را انداختم پایین  و تکان دادم که نه. 
گفت به چشمهام نگاه کن و تا نگی  I know I am the best این بار را ترک نمیکنی. 
خندیدم، 
گفتم. و رفتم.   

Wednesday, March 2, 2016

در دنیای تو ساعت چند است


داشتیم دو تایی روی چمنهای کنار رود خانه قدم میزدیم. یکهو چشمم افتاد به چنگالهایی که یک روز برفی آورده بودم اینجا، با دوستهام که بستنی بخوریم و بعد فراموش کردیم و میان برفها گم شد. پریدم برشان داشتم و گفتم اوه میدانی چقدر دنبال اینها بودم؟ چقدر لازمشان داشتم؟ هیچ وقت نبودن و حالا که فکرم هم نمیکشید اینجا پیدا شدند. وات آر د آدز؟


دیشب  که حوصله عالم و آدم را نداشتم پیام داد که تبریک بگوید برای انتخاباتی که لابد میداند برام مهم است. 
آمد تبریک بگوید  و من شروع کردم غر زدن چون گوش شنواش چیزی بود که لازم داشتم و زیر یک من برف زمستان گم کرده بودم. گفتم چرا من همش سر در گمم؟ چرا هیچ وقت آن چیزی که میخوام نمیشود؟ دلداری ام داد. گفت صبر کن درست میشود. مثل پیدا کردن چنگال های زیر برف. خندیدم. خیلی خندیدم. از اینکه یادش بود؟ نمیدانم. توی دلم پرسیدم  وات ایز یور فیورت انیشتن کوت؟ و توی دلم جواب داد گاد داز نات پلی دایس. حرفم توی دلم ماند، نگفتم! به جاش گفتم دیر وقت است آنجا! نمیخوابی؟ گفت چرا.  یاد ساعتی افتادم که وقتی اینجا بود  یک هو نشست روش، قرچ صدا داد خندیدیم، و ساعت روی همان ساعت و دقیقه و ثانیه ثابت ماند.    




پی نوشت. یادم رفته بود که نوشتن چقد تسلی ام میدهد. یادم رفته بود این تکه جا، همان تیفانی ای  است برایم که وقتی احساسم قرمز است باید بش سر بزنم.