Saturday, March 27, 2010
گردون نگری ز قد فرسوده ما ست
Friday, March 5, 2010
این داغ بین
بابا می گوید دیوار اتاقم رنگ می خواهد
زیادی کثیف است بس که نوشته چسبانده ام یا نوشته ام
بس که هر چه را که دلم را لرزانده قاب کرده ام به دیوار زده ام
بابا می گوید دیوار رنگ می خواهد.
عکس ها را، یادگاری ها، شعر ها را، تابلو ها را، همه را می کنم می گذارم توی کمد.
بابا چرتکه را می دهد دستم
غر می زند که دیوار ها پر است از چسب و میخ
چرتکه را می کشم روی دیوار، روی چسب ها، نوشته ها، خط خطی ها،
می کشمش روی این ربع قرن زندگی
می پاشد رنگش روی صورتم لای مژه هام روی موهام روی لب هام
بابا غر می زند که دیوار چه قدر خط خطی است
غر میزند که چرا روی دیوار شعر نوشته ای
غر می زند این نوشته ها با یک دست رنگ نمی رود بس که پر رنگ است
چرتکه را می کشم روی خراش ها، سوراخ ها، میخ ها
رد چسب ها که بابا می گوید به این راحتی ها نمی روند
که باید رویشان را گچ گرفت تا دیده نشوند
چرتکه را باز میکشم روی رد چسب ها
چسب ها
دلم می دود توی کمد که پر است از دست نوشت ها
رفاقت ها، عشق ها، خنده ها، بی قراری ها
دلم می رود میان کاغذهایی که هی روی هم رو هم میچسباندم به دیوار
می رود میان آن روزها که جا داشت دفتر ریاضی را بزنم به دیوار بس که شعر داشت
بابا می گوید محکم باید چرتکه را کشید
می گوید حرفه ای اگر باشم باید چرتکه ام شالاپ شولوپ کند
نمی داند که من حرفه ام کجا بود
نمی داند یک غلط گیر هم دستش نگرفته دخترش
همه چیز برایش ورق چرک نویس است
که هی خط خطی کند
و هی زل بزند به خط خطی ها
چرتکه را محکم می کشم
شالاپ شولوپ هم می کند
کارم که تمام شد
دیوار که سفید شد
سفید سفید
همین چرتکه را ازش خواهم آویخت
Wednesday, March 3, 2010

به چشمهایتان
تک تکشان
آنچه را که شاهد بودید برای من پیکار مرگ یا زندگی بود، دو راهی بودن یا نبودن و صد راهی چگونه بودن
جنگ پایان گرفت
برده یا باخته، زندم، نفسی میکشم و سرم را میگیرم رو به آسمان و شما
اینجا صحنه نبرد افکار من اگر بود، حالا صحنه نمایش است
حالا حواسم هست به شما
حالا دوست دارم که بخوانیدم
حالا جنگ آرام گرفته، تشویش من تمام میشود و آرام میشوم حالا چشم انتظار قضاوت چشمهای شمام
گلادیاتوری که میشناختید حالا کهنه سرباز هزار روز پیکار جان فرساست
دختر بچه ای که میشناختید اگر زندگی به او سخت گرفت فریادش را نوشت
دختر بچه ی گریانی که میشناختید حالا ایستاده محکم بر بلندای زندگی
دختر بچه ای که میشناختید دیروز اگر مینوشت تا آرام شود امروز مینویسد تا خوانده شود
امروز او یک وبلاگ نویسه آماتور است