امشب تشویش خواب از چشمانمان می رباید صبح در وحشت تکرار کابوسی چهار ساله دیر می شود هر ریالی که شعور میخرد ،یک دانه موی سپید می شود به سرمان این جهل مجسم شده می شود بغض به گلویمان هر رایی به ریا می شود یک دانه اشک
از صدای چکمه هایتان کر نمی شویم، فریاد می شویم صبح اگر دیر بشود، اما آمدنی است از شب بیداریهایمان بترسید اشکهایمان سیل خواهد شد نجاست عدالت دروغینتان را عاقبت خواهیم شست