Saturday, June 1, 2013


صبح که از خواب پاشدم روی موبایلم پیغامی از فریبرز بود. بیداری؟ 
جواب دادم، آره. بعد که نگاه کردم دیدم مال ٤ صبح بوده. زنگ زد. گفتم ٤ صبح چرا بیدار بودی، به روی خودم نیاوردم که از پیغامش دلیلش را می شود فهمید. 
گفت بی خوابی های همیشگی. بعد حرف زدیم و از روزمرگی هایی گفتیم که خیلی وقت بود هر شب برای هم تعریف نکرده بودیم.
گفتیم و گفتیم تا به آنجا که حرف تمام میشود و باید یکی جرات کند و بپرسد خوب کاری نداری؟ 
کسی نگفت. در عوض او گفت که دیشب داشته برام چیز مینوشته. این را گفت که بغض راه نفسم را بگیرد و ساکت بمانم تا آرام خودش پایین رود.
ساکت ماندم هی و همین طور که بغضم پایین نمیرفت فکر میکردم که آن نوشته چه میتوانست باشد و من چقدر تب خواندن آن دو خط را داشتم که وقتی خواب بودم او نوشته بود. او هم انگار که سکوت من را ننوشته میخواند جواب میداد، چرت و پرت و چیز خاصی هم نه ها! حال و احوال. و من فکر میکردم که حال همه ما خوب است و ملالی نیست جز لرزیدن زانوان آهویی بی جفت و توی فکرم صدام مثل صدای فروغ میلرزید. 

خیلی ظالمانه هست دنیا که این همه شوق من برای خواندن نوشته هایش شرط کافی برای برگشت به آغوش او نمیشود. آنقدر ظالمانه که من حتا حق خودم ندانم که بخواهمش و هی توی ذهنم دو دو تا چهار تا کنم و چرتکه بندازم و بگویم ٤ سال. و اینکه دیگر جوان نمیشوم. 
بعد فرصت بدهم که بغضم پایین رود و خیلی شیک و مجلسی خداحافظی کنیم و روز از نو، روزمرگی از نو. 

پی نوشت. این نوشته بی تعمد نگارنده شبیه شد به نوشته ای که هیچ وقت منتشر نشد