Tuesday, June 18, 2024

بازگشت

اتفاقی امروز دیدم که این یک تیکه کنج هنوز یه گوشه اینترنت هست و داره خاک میخوره و چه خوب. چه جای خوبی.

Friday, October 13, 2017

یاد باد

جعمه است و دستم به ریاضی نوشتن نمیرود. صبح از خواب که پاشدم دیدم یک پیام دارم از مرتضا که ما داریم میریم کلبه. پیام را خواندم و پتو را کشیدم روی سرم تا لحظات کشدار بین خواب و بیداریم پر شود از پاییز و رنگ و الکل و کلبه. دوستی چه کلمه عجیبی است. یادم آمد آن موقع که مست بودم و به رضا گفتم که دوستی خیلی ارزش دارد حتا بیشتر از عشق و دلیل میاوردم و رضا میگفت چرت نگو حدادان.  همه آن شبهای تا صبح بیدار با همین آدم هایی که بگی نگی یک دهه است که شناختمشان،( یک دهه!) و  صبح های بعد از آن که بیدار میشدیم  و میگفتیم ولی این حرف منطقی بود.
 
پتو را از روی سرم کشیدم، قهوه درست کردم، دوش گرفتم، لباس پوشیدم و رفتم سوار ترم شدم. هر چی توی کیفم گشتم کیندلم پیدا نشد تا مرور خاطرات رنگ رنگ پاییز طولانی تر شود. رسیدم آفیس به جای جیمیل، فیس بوک را باز کردم و رفتم پایین، تا همه عکسهای پاییز را پیدا کنم. یکی یکی مثل برگهای هر کدام یک رنگ. پس کی اون رنگا میاد که حال ما رو خوب کنه.

به  سی سالگی خیلی  فکر کرده ام. سی ساله که آدم میشود قدر خیلی چیزها را تازه میفهمد. عیار خیلی چیزها عیان میشود. مثلا یکیش همین چن تا آدم که من به داشتنشان چقد دلم گرم بود. گاهی فکر میکنی شاید فرقی ندارد که که دلت چند بار گرم شود و چند بار سرد شود،  چند بار برگها بریزند و دوباره رشد کنند و اینکه درخت پاییز ندیده که اصلا درخت نیست

Sunday, October 23, 2016

آخرین روز هانور

ساعت زنگ زد. هوا تاریک بود. شب دیر خوابیده بودیم. رفته بودیم کنو کلاب، دنیل بار را دیر بسته بود که شب دراز تر شود، و شده بود.   
لگد زدم به رید: پا شو، پاشو. باید قبل طلوع آفتاب میرسیدیم بالای کوه. تماشای آخرین طلوع در هانور یکی از آیتم های باکت لیست. برگشتیم خانه، صبحانه درست کرد، نشستیم کنار رودخانه و خوردیم. بعد نشست پشت پیانو، من دراز کشیدم روی تخت، زل زدم به رباعیات خیام توی کتاب خانه اش و مرور کردم همه ماجرا های ۶ سال زندگی در ده را.  تهش رسیدم به همین پسر مو فر فری که نشسته بود پشت پیانو. روزی که توی یک مهمانی دیدمش و پرسید از کجام. 
-ایران 
-کجای ایران
(توی دلم گفتم مگر تو جز تهران جای دیگر هم میشناسی)  نگفتم، به جاش  گفتم  East. 
جواب داد خراسان؟ 
چندی نگذشت که بحثمان به خیام کشید. شراب رسید به مرز یک جام دگر نتوانم و من به مرز فراموشی. 
یادم مانده اما که جایی گفتم "یادم باشد دفعه دیگر که دیدمت شعری که  سر فصل تزم نوشتم را نشانت دهم". صبح کنار رودخانه از خواب بیدار شدیم. 
از آن به بعد هر وقت دیدمش کار به ویسکی رسید و دیوانگی و صبحش جایی بیدار شدیم که یادمان نبود چطور آنجا رفتیم. رید دیوانه بود به گمانم از من دیوانه تر. 
نگاهش کردم، هنوز پشتش به من بود و پیانو میزد. توی دلم گفتم چی میخواستم از این بهتر برای آخرین روز در هانور. گاهی آدم خودش برای آخرین لحظه ها باکت لیست مینویسد گاهی هم باکت لیست خودش پر میشود با بهترینها که اگر بهترین نبودند  کسی  آخرین لحظه ها را برایشان خالی نمیکرد.
  
 خداحافظی کردم، رفتم خانه یکی دو تا از دوستها برای خداحافظی و بعد کنو کلاب. 

از دنیل فقط آب خواستم. دیمن آمد. گفت یک کاری هست که باید امشب که  شب آخر است بکنیم. از دیوار رفتیم بالا. من،  دیمین و دوست پسرش جاش. رفتیم بالای سقف کنو کلاب. دیمین و جاش سیگار روشن کردند. من هم یک سیگار گرفتم. نشستم و خیره شدم به سایه دیمین و جاش روی هانوور. سیگار تمام شد،  برگشتیم داخل بار. رفتم پشت بار سمت دنیل. گفتم دنیل! این آخرین خداحافظیست. 
دنیل، دنیل همه کس همه بود، شاهد همه چیز ها، مواظب همه، همه چیز از کنو کلاب میگذشت و همه به خاطر دنیل کنو کلاب میرفتند. دنیل ساقی بود. دنیل همه چیز را میدانست، همه قصه ها و ماجراهای این ۶ سال را. حتا آنجا ها را که من یادم نبود. و ما یادمان نبود. و هیچ کس یادش نبود. 
گفتم دنیل خداحافظی آخر است. گفت تو دیگر حالا حالا ها بر نمیگردی نه؟ گفتم نه. گفت میدانی که هر وقت برگشتی من هستم. خندیدم، 
آمدم بگویم  You are the best، مثل همیشه که میگفتم.   
هنوز دهانم باز نشده بود، گفت No! YOU are the best. سرم را انداختم پایین  و تکان دادم که نه. 
گفت به چشمهام نگاه کن و تا نگی  I know I am the best این بار را ترک نمیکنی. 
خندیدم، 
گفتم. و رفتم.   

Wednesday, March 2, 2016

در دنیای تو ساعت چند است


داشتیم دو تایی روی چمنهای کنار رود خانه قدم میزدیم. یکهو چشمم افتاد به چنگالهایی که یک روز برفی آورده بودم اینجا، با دوستهام که بستنی بخوریم و بعد فراموش کردیم و میان برفها گم شد. پریدم برشان داشتم و گفتم اوه میدانی چقدر دنبال اینها بودم؟ چقدر لازمشان داشتم؟ هیچ وقت نبودن و حالا که فکرم هم نمیکشید اینجا پیدا شدند. وات آر د آدز؟


دیشب  که حوصله عالم و آدم را نداشتم پیام داد که تبریک بگوید برای انتخاباتی که لابد میداند برام مهم است. 
آمد تبریک بگوید  و من شروع کردم غر زدن چون گوش شنواش چیزی بود که لازم داشتم و زیر یک من برف زمستان گم کرده بودم. گفتم چرا من همش سر در گمم؟ چرا هیچ وقت آن چیزی که میخوام نمیشود؟ دلداری ام داد. گفت صبر کن درست میشود. مثل پیدا کردن چنگال های زیر برف. خندیدم. خیلی خندیدم. از اینکه یادش بود؟ نمیدانم. توی دلم پرسیدم  وات ایز یور فیورت انیشتن کوت؟ و توی دلم جواب داد گاد داز نات پلی دایس. حرفم توی دلم ماند، نگفتم! به جاش گفتم دیر وقت است آنجا! نمیخوابی؟ گفت چرا.  یاد ساعتی افتادم که وقتی اینجا بود  یک هو نشست روش، قرچ صدا داد خندیدیم، و ساعت روی همان ساعت و دقیقه و ثانیه ثابت ماند.    




پی نوشت. یادم رفته بود که نوشتن چقد تسلی ام میدهد. یادم رفته بود این تکه جا، همان تیفانی ای  است برایم که وقتی احساسم قرمز است باید بش سر بزنم.

Wednesday, July 23, 2014

حلاوت و بی صبری از آن من

رفتم توی بار. شلوغ بود. صدا به صدا نمیرسید. مست بودم. خودم را رساندم به دنیل. آمد لیوان آبجو رو پر کند، گفتم نه شات بریز. دنیل شات ریخت.
مارکو نگاه کرد به دستم. اسمم را پرسید. میدانستم نمیفهمد، تلاشی هم نکردم. گفت دستت زخم شده. نگفتم در زندگی زخمهایی هست،  گفتم مال آشپزیست مهم نیست، من زخم زیاد دارم. بعد زخم روی پام رو نشانش دادم. گفت نایس لگز. توی دلم گفتم یو آر درانک. 



اسمم را پرسید. گفتم دیشب که گفتم. قیافه اش را یک طوری کرد که شرمنده است که یادش نمانده. گفتم اشکال نداره و حتا اگر سوبر هم بودی یادت نمی ماند. بعد گفتم شهرزاد. تلاش کرد که بگوید شهرزاد. خنده ام گرفت. گفتم شهر- زاد و یک چیزی تو مایه های شزلاد گفت. بعد با خوشحالی گفت خوب بود؟ گفتم به همان خوبی که همه آمریکایی ها میگویند. بعد خودم درستش کردم. البته تو آمریکایی نیستی. به همان خوبی که غربی ها میگویند. مارکو خندید. انگار که تا حالا نمیدانسته "غربی" هست، تکرار کرد westerns. من هم خندیدم. 



لنی نگاه کرد به عکس هانریش به دیوار اتاقش. فکر کردم به هاینریش، پسری که خیلی آلمانی بود و باید شاعر میشد اما سرباز بود.
مارکو از ته کافه آمد تو. نشست جلوم. کتاب را بستم. گفتم هانریش بل را میشناسی؟ گفت هاین-غیش. نمیشناخت. خندید. چون عادتش بود به همه چیز بخندد. گفتم
There is a character in this book. He is a German captain. I want to think he looks like you.. 
گفت ?I am not a captain yet. Is he good looking
گفتم You will be and yep he is.  
خندید گفت او کی.  
گفتم  He dies in the war.




سی دی را روشن کرد نامجو می خواند. سعی کرد ادای خواندنش را در آرد. گفتم تو یک کلمه اش را هم درست نمیگویی. خندید. گفت چه میگوید. نمیتوانستم همه استعاره ها را ترجمه کنم و لازم هم نبود و اگر هم ترجمه میکردم به نظر مسخره میامد چون مارکو شاعر نبود. گفتم در باره عشق است، بی معنی. زد آهنگ بعدی. گفتم این هم در باره عشق است. گفت همه اش در باره عشق است؟ گفتم love is a serious thing in east.  خندید و زد آهنگ  بعدی. قبل اینکه بپرسد این چه میگوید گفتم its again about love نگاهش کردم و دو تایی قه قه خندیدیم. نامجو گفت هوا را از من بگیر خنده ات را نه. 



گوشواره ام خانه اش مانده بود. گشته بود و یک لنگه پیدا کرده بود. گفت یکی هست فقط. گفتم یکی بود از اول. یک طوری نگاه کرد که چرا. گفتم I like antisymmetry. و براش توضیح دادم که واقعیت این است که تقارنی در دنیا وجود ندارد اما همه فکر میکنند تقارن هست و دوستش دارند و فکر میکنند زیباست. مثلا در معماری اسلامی همه چیز متقارن است و همه چیز به توان بی نهایت متقارن است. اما تقارن فقط یک توهم است واینها همش تقلید یک توهم است.  مثلا دستهای من را نگاه کن. فکر میکنی شبیه همند اما این یکی زخم دارد آن یکی نه. یا پاهایم.
گفتم اتفاقا من این دست زخم دارم را بیشتر دوست دارم. دست راستم را. همین که نا متقارن تر است. انگار این زخمهایی که روشند شناسنامه اش هستند. هر کدام یک خاطره اند. یک قصه. گفت that's your eastern hand . قاه قاه زدیم زیر خنده. گفتم تو هیچ زخمی نداری که ردش مانده باشد؟ نمیدانست.  




با لیوان آبجو بازی می کردم. آمد . دنیل پرسید چه میخورید. مارکو گفت هر چی که شهرزاد میخورد من گفتم نه! هی ایز جرمن. بعد رو کردم بش و گفتم آبجو من شیرین است تو دوست نداری. پسر خیلی آلمانی تایید کرد که ابجو شیرین دوست ندارد. دنیل لیوان تلخ آبجو را پر کرد. بار کم کم شلوغ شد. آبجو بعد آبجو. من مست شدم و مارکو نه.  
شروع کردم از او گفتن و از خودم گفتن. و از اینکه چه قدر از اول آشنایی مان مدام فکرم را مشغول کرده تفاوت هامان و ما چقدر طبیعی متفاوتیم. با نظمش با هدفمندیش. با همه آنچه که او را مثل کتاب ها، یک کاپیتان آلمانی میکند. با همه آنچه من همیشه از حسرتش مرده ام و او خیلی ساده داشته.  
مارکو گفت یو آر درانک. یو شولدنت درایو. لتس گو تو مای پلیس. گفتم مست نیستم و اگر بودم خیلی حرف داشتم.  در ثانی سه تا آبجو چیزی نیست. و بیشتر میمانم تا سوبری و میروم خانه چون فردا روز کاریست. 
گفت نه و تو نباید الان ماشین را برانی. اگر یک دختر بچه توی خیابان بود چی؟  گفتم تو مدرسه نیروی هوایی میروی و نگران جان دختر بچه ها هستی؟. گفت duty is duty . 
گفتم What if Germany attacks Iran one day? you will kill a girl like me 
گفت لتس گو. میخواستم بگویم من مست و تو دیوانه. نگفتم. چون نمیدانستم من مست و تو دیوانه به انگلیسی چه میشود. و اگر هم می دانستم مارکو آلمانی را بهتر میفهمید. 
فاصله از شرق تا غرب بود بینمان. به پهنای دیوار برلین.   
رسیدیم خانه. گفت اگر آلمانی نبودم بریتیش بودم چه. آن وقت از من خوشت نمیآمد؟ گفتم آن وقت فکر میکردم تو شرلوک هولمزی و کارم با خدا بود. خندید. لیوان های ویسکی را پر کرد. گفت حالا قصه هایت را بگو. 
از آرزو هایم گفتم که همیشه دوست داشتم یک روز بشود از خانه تا مدرسه با دوچرخه بروم و صد نفر نگاهم نکنند. از این گفتم که دوست داشتم توی خیابان های تهران با دامن رنگی راه بروم و شبیه فیلمهایی که توی برلین ساخته شده باد موهایم را ببرد. گفت حداقل به این چیزا ها رسیدی. گفتم اینجا که تهران نیست. 
از این گفتم که چرا آمدم اینجا و ترک وطن کردم. و از همه دراما ها و دل کندن ها و عاشقی ها. 
گفت You really have many stories. Those that happen only in movies.
گفتم ترجیح میدادم قصه های تو را میداشتم. از آن هپی اندینگ ها نه آنها که جایزه میبرد توی جشنواره فیلمهای خاص.  
بعد نوبت او شد قصه هایش را بگوید و ناله کند که هیچ وقت هیچ کی را -هیچ کدام از هفت! دوست دخترش را - واقعا دوست نداشته و کاش یک بار عاشق شود.   
گفتم یو آر لیم! من همه عمرم عاشق بودم. گفتم عاشق بودن خیلی فاکد آپ است و ای هیت تو بی این لاو. گفت نه نه نه. گفتم چرا. یو نو ناتینگ. آدم والنربال هست وقتی عاشق است. این والنربل را هم نتوانستم که بگم. گفتم وال ن. ر. و بعد گفتم ایتس هارد تو اسپیک انگلیش ون یو ار درانک. گفت میدانم. بازوش را حلقه کرد دور تنم. ساکت شدیم. گفت امید وارم ایران هیچ وقت بمب نسازد و آلمان بش حمله نکند. تکیه دادم به آغوشش. گفتم فردا چه جوری سر کار برویم. گفت فورگت ابوت تومارو. دیوار برلین فرو ریخت.  




رفتم توی بار. دنیل لیوان را پر از بلو مون کرد. پرسید که ناراحت به نظر میرسم. گفتم که مسج زده و گفته
Its getting too complicated and he is leaving in a few weeks. It is better to say goodbye before it gets too hard. 
گفت راست میگوید؟ گفتم منطقی میگوید، قرار نبود که پیچیده شود.
 یاد آخرین باری افتادم که قرار نبود پیچیده شود. سالها پیش. دنیل نگاهم کرد و بعد گفت اما فکر کنم خودشم هم نمیدادند. برگشتم دیدم از در بار آمد تو. خندید. گفتم چرا میخندی. گفت دارم لبخند میزنم. دنیل گفت شاتس؟ 


مارکو مست بود و من دیوانه، والنربل وار دیوانه. مارکو چرا من اینجام؟ توی اتاق تو؟ گفت نمیخواهم از من ناراحت باشی. I like you. گفتم به آلمانی ای لاو یو چه میشود؟ گفت Ich liebe dich. گفتم می تو. خندید گفت یو آر الویز اسمارت. خواستم فردا نشود. اما شد. 




خیابان بوی گل میداد. گلهای می یا اردیبشت. فکر نکردم که کدام. مهم نبود. پیچیدیم توی خیابان اصلی. پرسید چرا ساکتی. چیزی نگفتم.  پا گذاشتم روی شکوفه های ریخته روی آسفالت. باید میرفتم، چپ یا راست؟. روی زمین نوشته بود yield. معنی ییلد را هیچ وقت نفهمیدم. توی دیکشنری نوشته جاری شدن. انگار که خیابان میگوید جاری شو. اما باید با احتیاط برانی یا هم ات یور اون ریسک. جاری شدم.   



باز گفت که این دیگر آخر پیچیده است و بهتر است الان تمام شود. ناراحت شدم. بچه شدم. گفتم نمیخواهم و این بی رحمانه است . سرزنشش کردم. نخندید. ناراحت شد. گفت قواعد قواعد است. و بهتر است بفهمم که این برای جفتمان بهتر است. و الان خداحافظی راحت تر است. و بچه نباشم. و ما ٢٠ سالمان نیست. من  یاد ٢٠ سالگی خودم و خودش افتادم. با خودم گفتم کدام ٢٠ ساله را میگویی. نگفتم. دیوار، دیوار بود. 
رفتم. در هم شکسته رفتم. انگار که کودکی شده ام که پیر به دنیا آمده. یاد آن روز افتادم که مغالطه میکردم که نه ما بنجامین باتن نیستیم. 



مارکو هم  رفت. روز آخر، فردای قهرمانی آلمان، بش گفتم هر وقت میشایل بالاک توی تلویزیون حرف بزند یاد تو خواهم افتاد. با لهجه میشایل بالاکی اش گفت You would be really sad if we didn't stop it then.
گفتم You have no idea how I am feeling now 
شانه هایش را بالا انداخت. 



فردا شد. از در بار رفتم تو. دنیل نگاهم کرد. خواستم بگم  ای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت. نمیتوانستم بگم. به جاش، آمدم بگویم هی ایز گان. نشستم پشت بار. دنیل گفت:
When you see sth, say nothing and drink to forget.  
   



Friday, May 23, 2014

از خرداد خبری نیست

پیش از نفیر تیر 
یا میان سوت و سکوت
پر حادثه یا خاموش 
از اشک و شوق لبالب 
میگذرد خرداد
با تک صدای حروف ماشین تحریر  
از روی پیشانی من  

دستهایم را بگیرغریبه
مرا ببر تا  تقویم بی خبری 
هوا May آلود است
و کودکی من پر از استعاره هایی که می را دشوار معنا میکنند 

می وقتی است که "تهران تیر میکشد"
یا وقتی که آن مرد خندید؟ 
یا وقتی چشمان من خونین شهر بود؟
کدام جام را سر کشم؟ 

این جام را بریزغریبه
اتفاقی برای افتادن نیست 
خسته ام از جغرافیا و روزنامه و فریاد 
از خرداد بی خبرم
از خرداد خبری نیست  
اینجا هوا می آلود است 

Saturday, December 7, 2013

هر که در این حلقه نیست..

موهایم را کوتاه کردم. همان موها که گفته بودی نه به شبهای تیره که به شبهای 
روشن تهران میماند. پر سو و لابلاش پر چراغ. 

نشستم روی صندلی آرایشگر و گفتم بزن
زد

تو زدی زیر آواز. نگاه کردم شبهای تهران را توی چشم هات. توی دکه های روزنامه 
و کافه و سینما.  توی ولی عصر که تاریک میشد و به انقلاب می رسید 

شهره زد زیر گریه. صد بار زنگ زدم کجایید. شبهای تهران پر الله و اکبر شد. آرش 
سرش را دزدید. 

زدیم زیر خنده. آزادی دو نفر. کسی تا آزادی نمیرفت. تا آزادی سینه خیز میرفت 
شبهای تهران. با اشک و دود و سیگار. تا آزادی یکه میرفت شبهای تهران.  

آزادی یک نفر. خانوم بیا بالا. رفتم بالا. 


گفتم بزن این شبهای لعنتی تهران را.  زد. شبهای بلند تهران ریخت دورم. شبهای 
روشن تهران کوتاه شد. مثل شبهای زمستان. زمستان نیو انگلند. یکی گفت وینتر ایز 
اپان اس. شالگردنم را سفت پیچیدم. سوارهواپیما شدم. شبها دیگر روشن نبود.