Wednesday, July 23, 2014

حلاوت و بی صبری از آن من

رفتم توی بار. شلوغ بود. صدا به صدا نمیرسید. مست بودم. خودم را رساندم به دنیل. آمد لیوان آبجو رو پر کند، گفتم نه شات بریز. دنیل شات ریخت.
مارکو نگاه کرد به دستم. اسمم را پرسید. میدانستم نمیفهمد، تلاشی هم نکردم. گفت دستت زخم شده. نگفتم در زندگی زخمهایی هست،  گفتم مال آشپزیست مهم نیست، من زخم زیاد دارم. بعد زخم روی پام رو نشانش دادم. گفت نایس لگز. توی دلم گفتم یو آر درانک. 



اسمم را پرسید. گفتم دیشب که گفتم. قیافه اش را یک طوری کرد که شرمنده است که یادش نمانده. گفتم اشکال نداره و حتا اگر سوبر هم بودی یادت نمی ماند. بعد گفتم شهرزاد. تلاش کرد که بگوید شهرزاد. خنده ام گرفت. گفتم شهر- زاد و یک چیزی تو مایه های شزلاد گفت. بعد با خوشحالی گفت خوب بود؟ گفتم به همان خوبی که همه آمریکایی ها میگویند. بعد خودم درستش کردم. البته تو آمریکایی نیستی. به همان خوبی که غربی ها میگویند. مارکو خندید. انگار که تا حالا نمیدانسته "غربی" هست، تکرار کرد westerns. من هم خندیدم. 



لنی نگاه کرد به عکس هانریش به دیوار اتاقش. فکر کردم به هاینریش، پسری که خیلی آلمانی بود و باید شاعر میشد اما سرباز بود.
مارکو از ته کافه آمد تو. نشست جلوم. کتاب را بستم. گفتم هانریش بل را میشناسی؟ گفت هاین-غیش. نمیشناخت. خندید. چون عادتش بود به همه چیز بخندد. گفتم
There is a character in this book. He is a German captain. I want to think he looks like you.. 
گفت ?I am not a captain yet. Is he good looking
گفتم You will be and yep he is.  
خندید گفت او کی.  
گفتم  He dies in the war.




سی دی را روشن کرد نامجو می خواند. سعی کرد ادای خواندنش را در آرد. گفتم تو یک کلمه اش را هم درست نمیگویی. خندید. گفت چه میگوید. نمیتوانستم همه استعاره ها را ترجمه کنم و لازم هم نبود و اگر هم ترجمه میکردم به نظر مسخره میامد چون مارکو شاعر نبود. گفتم در باره عشق است، بی معنی. زد آهنگ بعدی. گفتم این هم در باره عشق است. گفت همه اش در باره عشق است؟ گفتم love is a serious thing in east.  خندید و زد آهنگ  بعدی. قبل اینکه بپرسد این چه میگوید گفتم its again about love نگاهش کردم و دو تایی قه قه خندیدیم. نامجو گفت هوا را از من بگیر خنده ات را نه. 



گوشواره ام خانه اش مانده بود. گشته بود و یک لنگه پیدا کرده بود. گفت یکی هست فقط. گفتم یکی بود از اول. یک طوری نگاه کرد که چرا. گفتم I like antisymmetry. و براش توضیح دادم که واقعیت این است که تقارنی در دنیا وجود ندارد اما همه فکر میکنند تقارن هست و دوستش دارند و فکر میکنند زیباست. مثلا در معماری اسلامی همه چیز متقارن است و همه چیز به توان بی نهایت متقارن است. اما تقارن فقط یک توهم است واینها همش تقلید یک توهم است.  مثلا دستهای من را نگاه کن. فکر میکنی شبیه همند اما این یکی زخم دارد آن یکی نه. یا پاهایم.
گفتم اتفاقا من این دست زخم دارم را بیشتر دوست دارم. دست راستم را. همین که نا متقارن تر است. انگار این زخمهایی که روشند شناسنامه اش هستند. هر کدام یک خاطره اند. یک قصه. گفت that's your eastern hand . قاه قاه زدیم زیر خنده. گفتم تو هیچ زخمی نداری که ردش مانده باشد؟ نمیدانست.  




با لیوان آبجو بازی می کردم. آمد . دنیل پرسید چه میخورید. مارکو گفت هر چی که شهرزاد میخورد من گفتم نه! هی ایز جرمن. بعد رو کردم بش و گفتم آبجو من شیرین است تو دوست نداری. پسر خیلی آلمانی تایید کرد که ابجو شیرین دوست ندارد. دنیل لیوان تلخ آبجو را پر کرد. بار کم کم شلوغ شد. آبجو بعد آبجو. من مست شدم و مارکو نه.  
شروع کردم از او گفتن و از خودم گفتن. و از اینکه چه قدر از اول آشنایی مان مدام فکرم را مشغول کرده تفاوت هامان و ما چقدر طبیعی متفاوتیم. با نظمش با هدفمندیش. با همه آنچه که او را مثل کتاب ها، یک کاپیتان آلمانی میکند. با همه آنچه من همیشه از حسرتش مرده ام و او خیلی ساده داشته.  
مارکو گفت یو آر درانک. یو شولدنت درایو. لتس گو تو مای پلیس. گفتم مست نیستم و اگر بودم خیلی حرف داشتم.  در ثانی سه تا آبجو چیزی نیست. و بیشتر میمانم تا سوبری و میروم خانه چون فردا روز کاریست. 
گفت نه و تو نباید الان ماشین را برانی. اگر یک دختر بچه توی خیابان بود چی؟  گفتم تو مدرسه نیروی هوایی میروی و نگران جان دختر بچه ها هستی؟. گفت duty is duty . 
گفتم What if Germany attacks Iran one day? you will kill a girl like me 
گفت لتس گو. میخواستم بگویم من مست و تو دیوانه. نگفتم. چون نمیدانستم من مست و تو دیوانه به انگلیسی چه میشود. و اگر هم می دانستم مارکو آلمانی را بهتر میفهمید. 
فاصله از شرق تا غرب بود بینمان. به پهنای دیوار برلین.   
رسیدیم خانه. گفت اگر آلمانی نبودم بریتیش بودم چه. آن وقت از من خوشت نمیآمد؟ گفتم آن وقت فکر میکردم تو شرلوک هولمزی و کارم با خدا بود. خندید. لیوان های ویسکی را پر کرد. گفت حالا قصه هایت را بگو. 
از آرزو هایم گفتم که همیشه دوست داشتم یک روز بشود از خانه تا مدرسه با دوچرخه بروم و صد نفر نگاهم نکنند. از این گفتم که دوست داشتم توی خیابان های تهران با دامن رنگی راه بروم و شبیه فیلمهایی که توی برلین ساخته شده باد موهایم را ببرد. گفت حداقل به این چیزا ها رسیدی. گفتم اینجا که تهران نیست. 
از این گفتم که چرا آمدم اینجا و ترک وطن کردم. و از همه دراما ها و دل کندن ها و عاشقی ها. 
گفت You really have many stories. Those that happen only in movies.
گفتم ترجیح میدادم قصه های تو را میداشتم. از آن هپی اندینگ ها نه آنها که جایزه میبرد توی جشنواره فیلمهای خاص.  
بعد نوبت او شد قصه هایش را بگوید و ناله کند که هیچ وقت هیچ کی را -هیچ کدام از هفت! دوست دخترش را - واقعا دوست نداشته و کاش یک بار عاشق شود.   
گفتم یو آر لیم! من همه عمرم عاشق بودم. گفتم عاشق بودن خیلی فاکد آپ است و ای هیت تو بی این لاو. گفت نه نه نه. گفتم چرا. یو نو ناتینگ. آدم والنربال هست وقتی عاشق است. این والنربل را هم نتوانستم که بگم. گفتم وال ن. ر. و بعد گفتم ایتس هارد تو اسپیک انگلیش ون یو ار درانک. گفت میدانم. بازوش را حلقه کرد دور تنم. ساکت شدیم. گفت امید وارم ایران هیچ وقت بمب نسازد و آلمان بش حمله نکند. تکیه دادم به آغوشش. گفتم فردا چه جوری سر کار برویم. گفت فورگت ابوت تومارو. دیوار برلین فرو ریخت.  




رفتم توی بار. دنیل لیوان را پر از بلو مون کرد. پرسید که ناراحت به نظر میرسم. گفتم که مسج زده و گفته
Its getting too complicated and he is leaving in a few weeks. It is better to say goodbye before it gets too hard. 
گفت راست میگوید؟ گفتم منطقی میگوید، قرار نبود که پیچیده شود.
 یاد آخرین باری افتادم که قرار نبود پیچیده شود. سالها پیش. دنیل نگاهم کرد و بعد گفت اما فکر کنم خودشم هم نمیدادند. برگشتم دیدم از در بار آمد تو. خندید. گفتم چرا میخندی. گفت دارم لبخند میزنم. دنیل گفت شاتس؟ 


مارکو مست بود و من دیوانه، والنربل وار دیوانه. مارکو چرا من اینجام؟ توی اتاق تو؟ گفت نمیخواهم از من ناراحت باشی. I like you. گفتم به آلمانی ای لاو یو چه میشود؟ گفت Ich liebe dich. گفتم می تو. خندید گفت یو آر الویز اسمارت. خواستم فردا نشود. اما شد. 




خیابان بوی گل میداد. گلهای می یا اردیبشت. فکر نکردم که کدام. مهم نبود. پیچیدیم توی خیابان اصلی. پرسید چرا ساکتی. چیزی نگفتم.  پا گذاشتم روی شکوفه های ریخته روی آسفالت. باید میرفتم، چپ یا راست؟. روی زمین نوشته بود yield. معنی ییلد را هیچ وقت نفهمیدم. توی دیکشنری نوشته جاری شدن. انگار که خیابان میگوید جاری شو. اما باید با احتیاط برانی یا هم ات یور اون ریسک. جاری شدم.   



باز گفت که این دیگر آخر پیچیده است و بهتر است الان تمام شود. ناراحت شدم. بچه شدم. گفتم نمیخواهم و این بی رحمانه است . سرزنشش کردم. نخندید. ناراحت شد. گفت قواعد قواعد است. و بهتر است بفهمم که این برای جفتمان بهتر است. و الان خداحافظی راحت تر است. و بچه نباشم. و ما ٢٠ سالمان نیست. من  یاد ٢٠ سالگی خودم و خودش افتادم. با خودم گفتم کدام ٢٠ ساله را میگویی. نگفتم. دیوار، دیوار بود. 
رفتم. در هم شکسته رفتم. انگار که کودکی شده ام که پیر به دنیا آمده. یاد آن روز افتادم که مغالطه میکردم که نه ما بنجامین باتن نیستیم. 



مارکو هم  رفت. روز آخر، فردای قهرمانی آلمان، بش گفتم هر وقت میشایل بالاک توی تلویزیون حرف بزند یاد تو خواهم افتاد. با لهجه میشایل بالاکی اش گفت You would be really sad if we didn't stop it then.
گفتم You have no idea how I am feeling now 
شانه هایش را بالا انداخت. 



فردا شد. از در بار رفتم تو. دنیل نگاهم کرد. خواستم بگم  ای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت. نمیتوانستم بگم. به جاش، آمدم بگویم هی ایز گان. نشستم پشت بار. دنیل گفت:
When you see sth, say nothing and drink to forget.  
   



1 comment: