Thursday, February 14, 2013

خانه دوره نوجوانی خراب شد. چند هفته پیش بابا این عکس را بی مقدمه و اشاره ای فرستاده. چیزی در حد کاریکاتور های مانا بدون شرح  و پر از شرح.
نگاه میکنم. چه میتوان گفت. دلم میگیرد از کهنه هایی که باید خراب شوند تا نو جایشان را بگیرد. 

از وطنی که چیزی ازش نمانده، مادر بزرگی که دیگر نیست، اتاقی که جزوی از الوار شده.



ساده بگویم، سخت، مثل مواجهه با معشوقی که بهت خیانت کرده، سخت است این سفر.