Wednesday, September 23, 2009

آسمان بار امانت نتوانست کشید

زندگی سنگین است
به سنگینی سکوتی پر از نگاه

انگار باز نوبت آن است ، که دستهای مرده ام زندگی تقسیم کنند

خدایا
این تاب تاب عباسی تا کجا؟
چند بار از زمین تا آسمان و نرسیده ، باز ، تا زمین؟

می شمارم
روزها را
ونگاه ها را
که سنگین ، می گذرند
..

می شمارم
تا رسیدن اولین موی سپید


Sunday, September 20, 2009

مدعی گر نکند فهم

چند ماه پیش بود، دوستی درد دل می کرد و کار به آنجا رسید که آخرین نامه ای را که چندی پیش برای عزیزترینش نوشته بود شروع کرد به خواندن تا این جا من ژستی گرفته بودم فوق العاده واقع بینانه و مدام می گفتم بی خیال ارزشی نداره.. و خلاصه نامه را خواند و بغض من ترکید نشستم و های های گریه کردم هاای هاااای و این بار دوستم بود که تسلی می داد مرا

بیست و چند سالی در این دنیا بوده ام و آخر نفهمیدم این مردها که به ما ناقص العقل می گویند مگر در آن تکه تکمیلی مغزشان چیست؟ واقعا چیست که این قدر خود بینند؟

با تو ام آقای ... در آن تکه تکمیلی مغزت ، جان من چیست؟ که با آن دوست داشتنت دو تکه می شود و نیمی از آن مخصوص روح است و نیمی دیگر لابد جسم

به خدا خنده ام می گیرد
مقصودم صریحتا با توست! که با آن تکه تکمیلی مغزت دنیا طور دیگری می شود

این مغز مرا دمی، فقط دمی قرض بگیر تا ببینی آن عزیزی که این طور از روی نفهمی آزرده اش می کنی یک تار مویش هزار بار به سر تا پای وجودت (شامل روح و جسم و هرآن چه خودت می دانی که من به وجودشان حقیقتا مشکوکم) می ارزد


Friday, September 18, 2009

مرا دلخستگی از آرزوی روی توست

مهر آمد
مهر باران آورد

در بی مهریت بارانی نبود
چشمهایم حتی ، که گاه در سیاهی یکرنگشان خیره میماندی ، خشک بود
و دکتر اشک مصنوعی تجویز می کرد

مهر من
یادت هست آن روزها
که با تو
آسمان اگر ابری بود، دلگیر نبود

آن روز ها که مهر من
نه حتی شاخه گلی! که فقط شاد دیدن چشمان تو بود
که آن را هم به جانی خلاص ، حلال کردم

از این مهر تا آن مهر، عزیزم
یاد تو ،اگر نه هر روز، یک روز در میان که ویرانم کرد ، که عزادارم کرد

نبودنت یک ماه دیگر یکساله می شود
باران کدام مهر، رخت هایم را از سیاهی خواهد شست؟

Wednesday, September 16, 2009

روز قدس

پشت چراغهای قرمز،
مانده ام
خاموش

تا باد بپیچد میان درختان زیتون
و سیاه چشمانم، سبز شود مانند زمین و آسمان
و دل سرگردانم ترمز ببرد
ایست ؟ دیگر بس است!

درود بر زندگی
هی! این صدای خشم من است!

ای از شکوه حضورهمدلی مان هراسان
چکمه هایت را بپوش
من
با همین پاها یی
که با آنها در تاریک ترین شب ها، کوچه های ورود ممنوع را تب دار تا صبح رفته ام
خواهم آمد

چشمهایت را باز کن
من با همین چشمها و همین لب ها و همین نفسها
که در سایه سار پرده های چرکین ولایتت ،هزار بار قیچی شدند
خواهم آمد



با دستهایم ، که بوی کاغذ می دهند و اندیشه هایم که کابوس شب های توست
..

درود بر زندگی



Sunday, September 13, 2009

بدبختی<- بدبختی به توان دو

برای هم نیم کتی دوره دبیرستان


-از اول هم قرارمون این نبود

خیره به چشمانی که نمیدیدشان نمی فهمید این، باز پژواک صدای بی قیدانه اوست ،یا صدای خودش است که همین حالا می پیچید میان کوچه های بن بست

-آخه چرا؟ تو اصلا مگه تو زندگی ت دنبال چی هستی آخه؟
-یه فکر خلاص
...
-بعضی چیزا مثه ویروس ایدزه ! وقتی وارد یه رابطه جدید میشی اول باید چک کنی ببینی تو رابطه قبلی بهش آلوده شدی یا نه

بی تو یا با تو، مشوشم

وقتی که در گرداب هزار و یک تشویش برای چنگ زدن به تخته پاره ای حاضری همه عمر بر باد نه، که بر طوفان رفته ات را بدهی. بشین و قاه قاه بخند به آن از شعبان بی مخ تری که به بهانه تشویش افکار عمومی واژه های تحریک آمیز موسوی و کروبی را در تیتر روزنامه ها ممنوع می کند

Thursday, September 10, 2009


"
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
"
فروغ

Wednesday, September 9, 2009

شفیعی کدکنی رفت

http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=658713





« به کجا چنین شتابان؟» / گون از نسیم پرسید

« دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / ز غبار این بیابان؟»

« همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.»

« به کجا چنین شتابان؟ »

« به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم »

« سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را».


Tuesday, September 8, 2009

از من طلب وفای بر عهد مکن، زیرا که به تقدیر آنارشیست شدم

امروز نم نم باران که به پنجره کوبید، دلم هوس کرد که تلفن زنگ بخورد، دلم هوس پرسه های شبانه را کرد

کاش کسی می رسید
که در همپیالگیهایمان، بی چشمداشتی، مست شویم و جام بشکنیم
که از زخمی، باکی مان نباشد و زمین و زمان را بی پروا به سخره بگیریم
و در تسلسل بزم های بیرنگمان با خدا یک رنگ شویم


Friday, September 4, 2009

پایان نامه

عملگری که همان ترتیب است مرتبم نمی کند
به خط کش مستاصل ناظم دوره دبیرستان می ماند در صف کردن سرکشیهایمان
ساختاری که فکر من است روی عضو خنثی جمع نمی شود
به اشاره ای از میان روزنه یک مشبکه، نفسی مستانه ، می پیچد چون باد به بازی با گیسوانم
حضوری همه ساختارها را در هم میشکند
سطر ها رم میکنند
فرمولها می رقصند می خوانند
دلم سجده می کند
می رود تا دیوانگی
تا هر حکمی ، نقیضش ثابت شود
تا از این آشفتگی بی سرانجام خنده شوم
خنده اشاره ایست که قلقلکم می کند
خنده پیچیدن یاد است میان باد
ازدستان تو تا گیسوان من
...