Thursday, September 23, 2010

That's not the shape of my heart

به انتظار مهر نبودم
مهر ناغافل آمد
از پشت سر
وزید لای موهام
نجوا کنان
سر تا پا طلب
طرب
برای بوسه ای
که کیمیا بود
نایاب


مهر نیست، سپتامبر است
می وزد
بی خواهشی

اینجا سرزمین میوه های نزدیک است
کیمیا افسانه است
کسی در طلب نیست

جز من
که پشت سرم را می پایم
به انتظار مهر





Saturday, September 11, 2010

آن دل کجا برم؟


نمی دانم چی هست که شبیه مان می کند.
شاید چشمها،
البته چشمهای شهره اکثر اوقات اشکی است.
چشمهای من اخمالو.
و مال آرش هم که کمرنگ است اصلآ. خوب دهه هفتادیست دیگر، سرخوش. سیاه که نمی شود که باشد، نباید که باشد.
ولی یک چیزش شبیه است. یک چیزی که نمی فهمی چیست. ولی میدانی که هست.

اگر چه وقتی تنهاییم هر کدام یک جوریم،
ولی وقتی با همیم خنده.

یعنی تو بگو به ماجراهای آرش یا لهجه گزارشگر BBC یا خر پچکی یا .. شدن موقع Age بازی کردن یا ژست روشنفکرانه آقای X.
هر چه که باشد اگر فرصتی باشد.

آخرین بارش کاخک بودیم. خوابیده بودیم پای تلویزیون، سریال می دیدیم. یک پسری بود که خود کشی کرده بود و رفته بود عالم photoshop
بابا خواب بود، ما هی می خندیدیم. بابا قر می زد که بخوابید، ما هی می خندیدیم.
هی می خندیدیم و دلمان درد می گرفت.
هی می خندیدیم و مچاله می شدیم.

همین موقع ها بود که همه کفری می شدن، وقتی که به هیچی و همه چی می خندیدیم و دنیا حریفمان نبود.
وقتی چشمهامون می خندید و دنیا حریفمان نبود.


هنوز هم می خندم، وقتی که صورت آرش میاد جلو چشمم، که بادی به قب قب می نداخت که طنزم قوی و سنگین است و هیچ کدام نبود.
یا شهره که ریسه می رفت آنقدر که باز چشماش اشکی می شد.

تا همین آخر که بابا می راند به طرف فرودگاه و سیگار می کشید. مامان ساکت بود.
و ما فکر می کردیم،
انگار با قراری نا گفته، که لحظه های آخر را باید خندید.




Tuesday, September 7, 2010

" بر می گشت و فقط نگاهش می کرد ، به چهره اش و سپس مردمک کبود چشم هاش.
و لحظه ای همان جور می ماند و دل نمیخواست نگاه از او بر گیرد، اگر فرمان اتومبیل دستش نبود و ناچار نبود مقابل رویش را نگاه کند.

او می فهمید ، جزیی ترین حالت و گذر اترین آنات مرد را عمیقا حس می کرد . پس دست می گذاشت بر پشت دست او و آرام می فشردش.
لحظه ای بسیار کوتاه و گذرا بود، اما آن چنان بود که احساس شود تمام ذرات حواس خودش را دستا دست به سلسله اعصاب مرد منتقل کرده است . "

سلوک، محمود دولت آبادی