Thursday, August 27, 2009


پسر پکی به سیگارش زد و خواند" احساسات عمیق به زنان نجیب می مانند هیچ گاه بارور نمی شوند". دختر لرزید .زل زده بود به چشمان او. دوستت دارم تا گلویش بالا آمد و ادا نشد مثل همیشه. پسر سیگارش را در زیر سیگاریی که پر شده بود به زور چپاند." کاش چشمانت هم ساکت بود"

زیبا شده بود به راستی ، آرام می رفت آخرین شب زندگی اش را که به بستر سلطان می رسید، در فکر حیله ای بود،... صبح شد و هنوز زنده بود. سلطان محو قصه نیمه تمامش شده بود و بی کامجویی به خواب رفته بود

...
هزار شب بود که قصه های نا تمام اجازه زندگی می شدند امشب اما خیال دیگری داشت. باز زیبا شده بود ، این بار اما آرام نمی رفت ، شیطنتی در چشمانش بود. در زد، سلطان روی تختش لمیده بود، داخل شد ، از کنار صندلیی که هر شب روی آن می نشست گذشت و نشست کنار تخت ، لحظه ای ترسید ، قصه را شروع کرد


نشسته بود کنار بستر سلطان ،مشتاق، از مرگ دیگر نمی ترسید و پایان قصه را گفت سلطان به او خیره ماند "تمام شد؟" "بله قربان" سلطان به او چند لحظه نگریست سرش پایین بود شمد را روی سرش کشید و چیزی نگفت شب بود


از کنار بستر برخاست ، با حسرت ،لعنت می فرستاد به آن شبی که این حیله را آغاز کرد و حال که به سلطان دچار شده بود قصه گویی بیش نبود رفت به ایوان قصر تا دوردست ها چراغی روشن نبود می خواست رها شود زجری بود این دیدار های شبانه، وقتی که او فقط قصه ای نا تمام بود


دشنه ای بر داشت و به بستر سلطان رفت، نشست کنار او و به چشمان بسته اش خیره شد. آرام آن را جلو برد . چشم سلطان باز شد . دستان قدرتمندش دشنه را گرفت ، غلتی زد و روی او قرار گرفت. هیچ نگفت، نلرزید حتی .سلطان نگاهش کرد .
شهرزاد لال بود، تمام نگاه بود. "من به تو دچار ترم
"

چشمهایش پر از اشک شد، آخرین دیدار بود این ."دوستت دارم". "حالا؟" راست می گفت، این روزها کسی نه برای دوست داشتن آنقدر شجاع است و نه برای گرفتن دستانی که دشنه می زند از عشق به گلویشان، آنقدر قدرتمند. اینست که قصه ها همه بی پایانند








Sunday, August 23, 2009

عشق یعنی ، گور بابای فمینیزم! اگر نگاه او ستایشگر است، دمی عروسک باش

Wednesday, August 19, 2009

امروز برای 24 مین بار باز خورشید همان جاست که شاهد اولین اشکهای من بود

همان جا که در نزدیک ترین نزدیکی هایش به زمین داغ ترین روزها را رقم می زد
...

می گویم تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

می گویی مبارکت باشد

می گویم کاش برسد آن کسی که قدم مبارکش تبرکم می کند

بگو که تبرک همین تبریکیست که دوستی به راستی برای خوشی دل تو می گوید به همین سادگی

Wednesday, August 12, 2009

یک پارچ آب یخ

http://www.adabi.persianblog.ir/

این لینک فراخوان مسابقه ایه که می خواستم توش شرکت کنم

اما ایمیلی که براش میفرستادم کار نمی کرد برا همین یه ایمیل زدم به برگزار کنندش

جواب ایمیل


دوست عزیزم
جایزه ی ادبی ایران امسال فراخوانی ارائه نمی دهد
جایزه ادبی ایران به صورت دوسالانه برگزار می شود
با مهر

--
محسن سراجی
http://saraji.blogfa.com/



حالا یک نگاه به تاریخ فراخوان اون لینک کنین

Thursday, August 6, 2009

همه پرسی

آقا من می خوم تو یه مسابقه ادبی شرکت کنم یه پل درست کردم ته صفحه است . از یه جواب بیشترم میتونین بدین . گزینه ها هر کدوم اول یه پستن، جون خودتون شرکت کنین

Saturday, August 1, 2009

اعترافات تلویزیونی و خوشحالی همه

یک وقتی یکی از منبری های معروف از شهرستان خودش آمده بود مشهد و آن جا اقامت گزیده بود و منبر می رفت و حسابی منبرش مورد استقبال قرار گرفته بود. همه تعجب کرده بودند. یک روز خودش می گفت رمز موفقیت من این است که جوری حرف میزنم که مردم از صحبت های من یک جور برداشت کنند و حکومت یک جور دیگر و هر دو راضی باشند. حالا در مورد اعترافات تلویزیونی هم ماجرا از همین قرار است. همه خوشحالند. حکومت تصور می کند که مردم قانع شده اند و خوشحال است. زندانیان خوشحالند که زمینه ی آزادی شان فراهم میشود و نیز می دا نند که بعد از آزادی حرف های دیگری می زنند. مردم هم میدانند که این اعترافات در زندان بوده و طبعاً از روی اجبار. خلاصه همه خوشحالند. این هم نگاه مثبت به این پدیده ی منفی اعترافات داخل زندان.


وب نوشته های محمد علی ابطحی
تير
۱۳۸۶
یعنی آن روزها که هنوز می خندید