پسر پکی به سیگارش زد و خواند" احساسات عمیق به زنان نجیب می مانند هیچ گاه بارور نمی شوند". دختر لرزید .زل زده بود به چشمان او. دوستت دارم تا گلویش بالا آمد و ادا نشد مثل همیشه. پسر سیگارش را در زیر سیگاریی که پر شده بود به زور چپاند." کاش چشمانت هم ساکت بود"
زیبا شده بود به راستی ، آرام می رفت آخرین شب زندگی اش را که به بستر سلطان می رسید، در فکر حیله ای بود،... صبح شد و هنوز زنده بود. سلطان محو قصه نیمه تمامش شده بود و بی کامجویی به خواب رفته بود
...
هزار شب بود که قصه های نا تمام اجازه زندگی می شدند امشب اما خیال دیگری داشت. باز زیبا شده بود ، این بار اما آرام نمی رفت ، شیطنتی در چشمانش بود. در زد، سلطان روی تختش لمیده بود، داخل شد ، از کنار صندلیی که هر شب روی آن می نشست گذشت و نشست کنار تخت ، لحظه ای ترسید ، قصه را شروع کرد
نشسته بود کنار بستر سلطان ،مشتاق، از مرگ دیگر نمی ترسید و پایان قصه را گفت سلطان به او خیره ماند "تمام شد؟" "بله قربان" سلطان به او چند لحظه نگریست سرش پایین بود شمد را روی سرش کشید و چیزی نگفت شب بود
از کنار بستر برخاست ، با حسرت ،لعنت می فرستاد به آن شبی که این حیله را آغاز کرد و حال که به سلطان دچار شده بود قصه گویی بیش نبود رفت به ایوان قصر تا دوردست ها چراغی روشن نبود می خواست رها شود زجری بود این دیدار های شبانه، وقتی که او فقط قصه ای نا تمام بود
دشنه ای بر داشت و به بستر سلطان رفت، نشست کنار او و به چشمان بسته اش خیره شد. آرام آن را جلو برد . چشم سلطان باز شد . دستان قدرتمندش دشنه را گرفت ، غلتی زد و روی او قرار گرفت. هیچ نگفت، نلرزید حتی .سلطان نگاهش کرد . شهرزاد لال بود، تمام نگاه بود. "من به تو دچار ترم
"
چشمهایش پر از اشک شد، آخرین دیدار بود این ."دوستت دارم". "حالا؟" راست می گفت، این روزها کسی نه برای دوست داشتن آنقدر شجاع است و نه برای گرفتن دستانی که دشنه می زند از عشق به گلویشان، آنقدر قدرتمند. اینست که قصه ها همه بی پایانند