عینک را به چشاش زد و خندید. نفهمید که چقدر شبیه آن دوران
شد که چقدر عاشقش بودم. آن وقت ها با آن ظاهری که بیخیالی و یلگی ازش
میبارید یک طوری با آن چشمهای سیاه، پشت عینکش میخندید که نمیتوانستم نخندم و دنیا به تخمم نباشد. قانون زندگیش بی آنکه خودش بداند همین بود.
بزرگتر که شدیم دیگر عینک نمی زد، خوشگل تر هم شده بود و انگار با آمد و
رفت هر آدمی از مقابل چشمهاش یک سال بزرگ تر میشد. یعنی که آن اصل نخستین
دنیا به تخم چپ نداشته اش، کم کم یادش رفته بود. دیگر باس ذره بین
مینداختی که لبخندی ببینی. من هم دیگر عاشق نبودم. نه اینکه قضیه آن خندهای
قاه قاه باشد که دیگر نبود. من هم از ماجراها و عشقهایی که گذشته بود درس
زیاد گرفته بودم.
پشت عینک که خندید شبیه آن روزها، باز یادم آمد که خیلی وقت هس که دیگر نه من منم، نه او او.