Monday, October 25, 2010

صرف هجرت

صرف یصرف اسراف

هاجر یهاجر تحجر

مادر بزرگ میگفت اسراف آدم را سنگ می کند

سنگ خواهم شد،
در اسراف افعال،
این گونه

Thursday, October 21, 2010

360

نیمه پنهان داستان یک زن است که یک عشقی داشته در جوانی و نشده . بعد ازدواج و بچه و زندگی . زندگی به یک معنی خوب. آخر داستان مجلسی است و چشمهای زن که نگاه آن معشوق دوره جوانی را میبیند.
زن بلند میشود میرود انگار که ندیده. مرد میاد دنبالش.
سلامی و چطوری و خوبم.
و زندگی چطور است.
و خوب است!
خوب است! با مردی که او را نمیشناسد خوشبخت لابد.
خوب بودن زن که تمام شد. نوبت مرد است. که بی ملاحظه، که آزاد از هر قیدی، از هر زنی که باش باید ادای خوشبختی را در آورد، بگوید از گذر سالهای
"برای من سخت بدون تو خیلی سخت"


یادت هست آن روز که برات گفتم از این فیلم؟ که پرسیدی، بی ملاحظه، که تو هم یک نیمه پنهان داری؟
بی ملاحظه تو بودی، و نیمه من پنهان.
شبش نوشتم ‎"زن ایرانی یعنی نیمه پنهان".


روزی او که همیشه او بود نیمه پنهانم بود. آن نیمه به سوی او. آن هنگام که میخواست بشنود که دوستش دارم حتا. نیمه ای که از او حتا پنهان بود. که او او بود.


حالا که تو تویی. و کسی که تو شد مباد که او شود. حالا که مرا نیمه پنهانی نیست . و مباد که باشد . حالا که مرا مردی نیست و خواهشی که ادای خوشبختی در آرم. میمانم با صورتی تمام آشکار. می مانم تا آن صحنه آخر فیلم که از نگاهی که به آن وام دارم نگریزم، که من بگویم با آن روی به تمامی آشکار که "برای من سخت".




Saturday, October 16, 2010

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب


دلم برای نانوا ی سر کوچمان تنگ شده .

برای صبح ها که می ایستادم توی صف و سلام میکرد، با بعضی ها خوش بش هم، حال خانومو بچه ها. از آن سلام الکی ها نه ، از آنها که طرف آشنات هست.
برای پایدنش، وقتی خمیر ها را وزن میکرد. تکه تکه مینداخت روی ترازو و کفه پر خمیر میافتد، شترق، یعنی که کم فروشی نه.
برای وقتی که میگفت نذری داشتیم، مجانی ببر.
برای تابستانی که عکس موسوی به دیوار هاش بود و من نان را با دست دست بند دارم میگرفتم.
برای وقت هایی که نان پخت نمیشد و آن جلو عبور من تنها یا با آرش یا با سعید را میپایید و از آن سلام خواستنی هاش هم میکرد.
برای نان بربری داغش که میپیچید لای روزنامه که دستت نسوزد، لابد دستهای سعید را میدید که دست بی حواسم را همیشه محکم میگرفت.

نانوای سر کوچمان آشنا بود.
کوچمان جایی بود که نانوا ش آشنا بود.

نشستم روی مبل، بچه ها سرشان گرم است. خاطره میگویند. خاطره ها نزدیک است. یکی از وقتی میگوید که شلاق خورده، یکی از یکی به دو با پلیس. من یاد بادکنک ها میفتم، یاد ۱۳ ساله که بودم و اینکه با پسر خاله ام چه نسبتی دارم، یاد پلیس و کلانتری، یاد دانشجوی زندانی آزاد باید گردد، یاد زنی که روز عاشورا توی روی بسیجی ها فریاد میزد که لا اقل آزاد مرد باشید.
بچه ها سرشان گرم است، خاطره میگویند. بچه ها ! چه چیز بین ما هست که از یک چیز فرار کرده یم؟ که به یک جا آمده یم؟ بچه ها ! چه دور، چه غریب!


دلم تنگ است برای کوچمان که نانواش آشنا بود