Saturday, October 16, 2010

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب


دلم برای نانوا ی سر کوچمان تنگ شده .

برای صبح ها که می ایستادم توی صف و سلام میکرد، با بعضی ها خوش بش هم، حال خانومو بچه ها. از آن سلام الکی ها نه ، از آنها که طرف آشنات هست.
برای پایدنش، وقتی خمیر ها را وزن میکرد. تکه تکه مینداخت روی ترازو و کفه پر خمیر میافتد، شترق، یعنی که کم فروشی نه.
برای وقتی که میگفت نذری داشتیم، مجانی ببر.
برای تابستانی که عکس موسوی به دیوار هاش بود و من نان را با دست دست بند دارم میگرفتم.
برای وقت هایی که نان پخت نمیشد و آن جلو عبور من تنها یا با آرش یا با سعید را میپایید و از آن سلام خواستنی هاش هم میکرد.
برای نان بربری داغش که میپیچید لای روزنامه که دستت نسوزد، لابد دستهای سعید را میدید که دست بی حواسم را همیشه محکم میگرفت.

نانوای سر کوچمان آشنا بود.
کوچمان جایی بود که نانوا ش آشنا بود.

نشستم روی مبل، بچه ها سرشان گرم است. خاطره میگویند. خاطره ها نزدیک است. یکی از وقتی میگوید که شلاق خورده، یکی از یکی به دو با پلیس. من یاد بادکنک ها میفتم، یاد ۱۳ ساله که بودم و اینکه با پسر خاله ام چه نسبتی دارم، یاد پلیس و کلانتری، یاد دانشجوی زندانی آزاد باید گردد، یاد زنی که روز عاشورا توی روی بسیجی ها فریاد میزد که لا اقل آزاد مرد باشید.
بچه ها سرشان گرم است، خاطره میگویند. بچه ها ! چه چیز بین ما هست که از یک چیز فرار کرده یم؟ که به یک جا آمده یم؟ بچه ها ! چه دور، چه غریب!


دلم تنگ است برای کوچمان که نانواش آشنا بود

No comments:

Post a Comment