Tuesday, December 11, 2012

که خزانت شوم بیا

همچون زنی عریان که تنها به خواب رود، درخت باغچه ما همه برگ هاش را به باد داد و اما برفی نبارید

Saturday, December 8, 2012

مادر بزرگ دیروز مرد، و دیگر نام خدا را جز هنگام  خدا حافظی نخواهم شنید

Saturday, November 24, 2012


 
چشمهایم به اتفاق دستهای تو، از کدام ارتفاع پست، از کدام سکه افتاد 

که مالی خولییای فرتوت ذهنم، اینطور میان ملافه های چروکیده بوی عرق میدهد 
دیروز دلخوشی های کودکانم را طلاق دادم
و امروز به هزار سکه مهرم عروسکی نمیتوان خرید  

Monday, September 3, 2012

اعتصموا

یه بنده خدایی(بنده کدام خدایی؟) بود میگف هر ملحد خوبی یه زمانی مؤمن خوبی بوده. حالا حکایت ماست.


Tuesday, August 28, 2012

فرازی از رمان نانوشته ام

عینک را به چشاش زد و خندید. نفهمید که چقدر شبیه آن دوران شد که چقدر عاشقش بودم. آن وقت ها با آن ظاهری که بیخیالی و یلگی ازش میبارید یک طوری  با آن چشمهای سیاه،  پشت عینکش میخندید که نمیتوانستم نخندم و دنیا به تخمم نباشد. قانون زندگیش بی آنکه خودش بداند همین بود.
بزرگتر که شدیم دیگر عینک نمی زد، خوشگل تر هم شده بود و انگار با آمد و رفت هر آدمی از مقابل چشمهاش یک سال بزرگ تر میشد. یعنی که آن اصل نخستین دنیا به تخم چپ نداشته اش، کم کم  یادش رفته بود. دیگر باس ذره بین مینداختی که لبخندی ببینی. من هم دیگر عاشق نبودم. نه اینکه قضیه آن خندهای قاه قاه باشد که دیگر نبود. من هم از ماجراها و عشقهایی که گذشته بود درس زیاد گرفته بودم.
پشت عینک که خندید شبیه آن روزها، باز یادم آمد که خیلی وقت هس که دیگر نه من منم، نه او او.

Wednesday, August 8, 2012

A single drop of poison

- خیلی حس تنهایی می کنم، همه دارن میرن
- توام میری امروز، فردا
-منظورم این نیس که من میرم یا نه. کلن کسی نباید میرف ..

Tuesday, July 31, 2012

آدم است دیگر،
،گاهی
 نه به عطش هوسی، نه به شوق آرزویی، نه از منگی  کشف ناشناخته ای 
گاهی، بی هیچ دلیلی و حتا دانسته پاش میلغزد به دام وابستگی
آدم است دیگر

Tuesday, April 10, 2012

1984

یک روز باید برسد که همه میر حسین وار پشت به فیس بوک کنیم که من تسلیم این صحنه آرایی خطر ناک نمی شوم.

Friday, March 30, 2012

بی قراری

گفتم باز دلم تنگ این روز ها خواهد شد، لبش را گزید که قرارمان نبود.
شب که چمدان می بستم، سیگار سوم را آتش کرد. به روش نیاوردم که قرارمان نبود.

Thursday, March 1, 2012

خون ارغوان ها

با این همه عکس که آویخته اید
دیوارهای شهر، اما
هنوز گواهند
آن چه را که از چشم های ما گذشت

Sunday, February 26, 2012

ولضالین

برق ناگهان رفت
و من لب های تو را
میان هزار و یک شب بی قصه
هنوز گم کرده ام

Wednesday, February 8, 2012

فراغ

غریب، قلب مغلوب من است،
که بی هوس حادثه ای
از همهمه ی کوچه های روایتگر، خاموش می گذرد.

Saturday, January 21, 2012

تن-ها

صادق تر اگر که باشم،
نه آتش شوقی مانده، نه توانی به گیراندن آتشی،
از این سموم که بر طرف آن بوستان بگذشت، خاکستری اگر که مانده باشد، همه ترس است از خو کردن به چهار دیوار یخ زده تنهایی

Wednesday, January 18, 2012

خانم به چی پایبندی ؟

برقع را روی چشم هام بیانداز که کسی خط این عریان نگاه را نمی تواند خواند

Monday, January 9, 2012

كل نفس ذائقة الموت

مینیمالیست نبودم که من
شما بودی که به نیم نگاهی، دراز راز دل ما را می زدی زیر آواز
حالا که میان شلوغ این مکاره بازار، نگاه من از رونق
دیگر کسی ز من حکایت افسانه هزارو یک شب نخواد

Friday, January 6, 2012

به همین سادگی

برف هم برای باریدن ناز میکند. لختی میبارد و می ایستد. حضورش انگار گلایه یست.
همین روز هاست که یک شیشه ودکا به دست، به ایستم زیر درد فروخفته آسمان، فریاد کنم که سرمایت را به جان خریدار، سفید کن، یک دست ، این زمین خاکستری را.

Tuesday, January 3, 2012

هه هه


"وصال دولت بیدار،
هه هه
ترسمت ندهند
که خفته ای تو در
آغوش بخت
خواب زده

سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که ای
خمار کش
مفلس
شراب زده

وصال دولت بیدار،
هه هه "