همچون زنی عریان که تنها به خواب رود، درخت باغچه ما همه برگ هاش را به باد
داد و اما برفی نبارید
Tuesday, December 11, 2012
Saturday, November 24, 2012
Monday, September 3, 2012
اعتصموا
یه بنده خدایی(بنده کدام خدایی؟) بود میگف هر ملحد خوبی یه زمانی مؤمن
خوبی بوده. حالا حکایت ماست.
Tuesday, August 28, 2012
فرازی از رمان نانوشته ام
عینک را به چشاش زد و خندید. نفهمید که چقدر شبیه آن دوران
شد که چقدر عاشقش بودم. آن وقت ها با آن ظاهری که بیخیالی و یلگی ازش
میبارید یک طوری با آن چشمهای سیاه، پشت عینکش میخندید که نمیتوانستم نخندم و دنیا به تخمم نباشد. قانون زندگیش بی آنکه خودش بداند همین بود.
بزرگتر که شدیم دیگر عینک نمی زد، خوشگل تر هم شده بود و انگار با آمد و
رفت هر آدمی از مقابل چشمهاش یک سال بزرگ تر میشد. یعنی که آن اصل نخستین
دنیا به تخم چپ نداشته اش، کم کم یادش رفته بود. دیگر باس ذره بین
مینداختی که لبخندی ببینی. من هم دیگر عاشق نبودم. نه اینکه قضیه آن خندهای
قاه قاه باشد که دیگر نبود. من هم از ماجراها و عشقهایی که گذشته بود درس
زیاد گرفته بودم.
پشت عینک که خندید شبیه آن روزها، باز یادم آمد که خیلی وقت هس که دیگر نه من منم، نه او او.
Wednesday, August 8, 2012
A single drop of poison
- خیلی حس تنهایی می کنم، همه دارن میرن
- توام میری امروز، فردا
-منظورم این نیس که من میرم یا نه. کلن کسی نباید میرف ..
- توام میری امروز، فردا
-منظورم این نیس که من میرم یا نه. کلن کسی نباید میرف ..
Tuesday, July 31, 2012
Tuesday, April 10, 2012
1984
یک روز باید برسد که همه میر حسین وار پشت به فیس بوک کنیم که من تسلیم این صحنه آرایی خطر ناک نمی شوم.
Friday, March 30, 2012
بی قراری
گفتم باز دلم تنگ این روز ها خواهد شد، لبش را گزید که قرارمان نبود.
شب که چمدان می بستم، سیگار سوم را آتش کرد. به روش نیاوردم که قرارمان نبود.
شب که چمدان می بستم، سیگار سوم را آتش کرد. به روش نیاوردم که قرارمان نبود.
Thursday, March 1, 2012
خون ارغوان ها
با این همه عکس که آویخته اید
دیوارهای شهر، اما
هنوز گواهند
آن چه را که از چشم های ما گذشت
دیوارهای شهر، اما
هنوز گواهند
آن چه را که از چشم های ما گذشت
Sunday, February 26, 2012
Wednesday, February 8, 2012
Saturday, January 21, 2012
تن-ها
صادق تر اگر که باشم،
نه آتش شوقی مانده، نه توانی به گیراندن آتشی،
از این سموم که بر طرف آن بوستان بگذشت، خاکستری اگر که مانده باشد، همه ترس است از خو کردن به چهار دیوار یخ زده تنهایی
نه آتش شوقی مانده، نه توانی به گیراندن آتشی،
از این سموم که بر طرف آن بوستان بگذشت، خاکستری اگر که مانده باشد، همه ترس است از خو کردن به چهار دیوار یخ زده تنهایی
Wednesday, January 18, 2012
Monday, January 9, 2012
كل نفس ذائقة الموت
مینیمالیست نبودم که من
شما بودی که به نیم نگاهی، دراز راز دل ما را می زدی زیر آواز حالا که میان شلوغ این مکاره بازار، نگاه من از رونق
دیگر کسی ز من حکایت افسانه هزارو یک شب نخواد
Friday, January 6, 2012
به همین سادگی
برف هم برای باریدن ناز میکند. لختی میبارد و می ایستد. حضورش انگار گلایه یست.
همین روز هاست که یک شیشه ودکا به دست، به ایستم زیر درد فروخفته آسمان، فریاد کنم که سرمایت را به جان خریدار، سفید کن، یک دست ، این زمین خاکستری را.
همین روز هاست که یک شیشه ودکا به دست، به ایستم زیر درد فروخفته آسمان، فریاد کنم که سرمایت را به جان خریدار، سفید کن، یک دست ، این زمین خاکستری را.
Tuesday, January 3, 2012
هه هه
"وصال دولت بیدار،
هه هه
ترسمت ندهند
که خفته ای تو در
آغوش بخت
خواب زده
سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که ای
خمار کش
مفلس
شراب زده
وصال دولت بیدار،
هه هه "
Subscribe to:
Posts (Atom)
