جعمه است و دستم به ریاضی نوشتن نمیرود. صبح از خواب که
پاشدم دیدم یک پیام دارم از مرتضا که ما داریم میریم کلبه. پیام را خواندم و
پتو را کشیدم روی سرم تا لحظات کشدار بین خواب و بیداریم پر شود از پاییز و
رنگ و الکل و کلبه. دوستی چه کلمه عجیبی است. یادم آمد آن موقع که مست
بودم و به رضا گفتم که دوستی خیلی ارزش دارد حتا بیشتر از عشق و دلیل
میاوردم و رضا میگفت چرت نگو حدادان. همه آن شبهای تا صبح بیدار با همین
آدم هایی که بگی نگی یک دهه است که شناختمشان،( یک دهه!) و صبح های بعد از آن که بیدار میشدیم و میگفتیم ولی این حرف منطقی بود.
پتو را از روی سرم
کشیدم، قهوه درست کردم، دوش گرفتم، لباس پوشیدم و رفتم سوار ترم شدم. هر چی
توی کیفم گشتم کیندلم پیدا نشد تا مرور خاطرات رنگ رنگ پاییز طولانی تر
شود. رسیدم آفیس به جای جیمیل، فیس بوک را باز کردم و رفتم پایین، تا همه
عکسهای پاییز را پیدا کنم. یکی یکی مثل برگهای هر کدام یک رنگ. پس کی اون
رنگا میاد که حال ما رو خوب کنه.
به
سی سالگی خیلی فکر کرده ام. سی ساله که آدم میشود قدر خیلی چیزها را تازه
میفهمد. عیار خیلی چیزها عیان میشود. مثلا یکیش همین چن تا آدم که من به
داشتنشان چقد دلم گرم بود. گاهی فکر میکنی شاید فرقی ندارد که که دلت چند
بار گرم شود و چند بار سرد شود، چند بار برگها بریزند و دوباره رشد کنند و
اینکه درخت پاییز ندیده که اصلا درخت نیست