Friday, July 31, 2009

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

نه به خورشید حاجتی است در دست راستم ، و نه به ماه در دست چپم

برای دست کشیدن از نفسهایی، که التهابشان امتداد زندگیست

وسوسه ای، به سادگی آرامشی ابدی، در قبری، به همین تنگی کافیست

Wednesday, July 29, 2009

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

حرفی نیست، که نه شوری مانده و نه دردی
نه شرابی و نه سرابی
نه آهی ، نه بیداری های شبانگاهی

اوضاع امن و امان است و من آرام

...

بی تو اما به چه حالی؟

Wednesday, July 15, 2009


این روزها آنقدر به سوگ داشته هایمان و رویای نداشته هایمان نشسته ایم که بسته شدن 360 بهانه ای نبود برای نوشتن

وقتی که برگه هایی که برای رهایی به صندوق ریختیم باطوم شد به سرمان، وقتی که "ندا"ی اعتراضمان گلوله خورد، وقتی که مبارزه با تحجر شد مدرک جرم، وقتی که ترس شد میله حبس، وقتی که مشت های گره خورده دفن می شدند و در این گوشه دهکده جهانی کسی نمی دانست 30 شهید یا 150تا؟
وقتی که تازه می فهمی جهان سومی بودن یعنی چه ! که بنشینی جلو تلویزیون و موهایت را بکنی که وزیر علوم نمی داند جایزه فیلدز چیست و دانستن حق تو نیست و بمب هسته ای حق توست ! وقتی که تو نخبه نیستی و کردان است! وقتی که مقابل چشمانت رای تا نخورده می شمرند،
وقتی که محصولی، وقتی که صفار هرندی، وقتی که مشایی...

وقتی آن مثلا دوست حزب اللهی می گوید پیامبر با شمشیر می زد و ما با باطوم

وقتی که یاس

وقتی که به حرفهای قشنگ اوباما بیهوده و از سر بی چارگی زورکی لبخند می زنی

وقتی که رویاهای تو مثلا جوان ایرانی در این سوی مرزها یا آن سوی مرزها یا اصلا بگو تکه تکه!!! نیمی در این سو و نیمی در آن سو بر سرت ویران می شود، کسی رمق ورق زدن دفتر خاطراتش را دارد که حالا شمارش معکوس 360 را ببیند؟

امروز 15 جولای است و من سر می زنم به صفحه ای که نامه اعمال دو ساله ام است و می بینم که دو روز گذشته و

360 is closed

360 که دوستی می گفت نامش یعنی در این پروفایل نه نیمرخ تو، نه تمام رخت ، که 360 درجه وجودت را می خواهند نمایش دهند، دو روز پیش بسته شد. و این صفحه انگار به پرده افتاده نمایش می ماند و تو که مبهوت نمایشی که تمام شد به آن خیره می مانی.360 برای من -یا احیانا ما-نه نمایش 360 درجه از آنچه گذشت-که عمرا کسی یا چیزی قادر به چنین نمایش تمام نمایی از آن باشد!-که نیم پرده ای بود از ماجرای این تقریبا دو سال: همه روز هایی که نوشتیم و شب هایی که بغض کردیم
360 انگار دفتر خاطراتی بود که از ابتدای این ماجرا باز شد و پس از پایان آن انگار خودش فهمید که باید بسته شود، دفتری که شاید 10 سال یا 20 سال دیگر در ورق زدنش با هم بخندیم یا اشک بریزیم
آنچه باقی است انگار با همین کامیون به انبار حسرت ها ، شوق ها و نگرانی هایی که در آن روزهای فراموش نشدنی با هم قسمت می کردیم می رود
360 بسته شد بی آنکه بفهمد که ما در اوج جوانیمان در آن جاری بودیم، بی آنکه بفهمد که چگونه آیینه ای بود از عاشقیهایمان ، فریادهایمان، آرزوهای مشرقیمان ،گاه دل زدگی هایمان، مبارزه هایمان و حسرتهایمان
...

Tuesday, July 14, 2009

"
خانه، نرده نمی خواهد
نردبان شاید
"
گراناز

Monday, July 13, 2009

ميروي تا با نداشتنت زن شوم

زن نياز مي زايد

زن از نياز خيالت بار مي گيرد

يک دو سه

ماه يا سال؟

بار سنگين است و زن خسته

چهار پنج شش

زير باري که از آن فارغ نمي توان شد

انگار بايد مرد شوم

هفت هشت نه

ماه يا سال؟

زمان که مي گذرد با خود مي گويم شايد تقدير اين است

که در دستان خيالي که مامايي بلد نيست

جان دهم

...

Friday, July 10, 2009

دموکراسی

دیروز که همسایه مون که مدیر ساختمان هم هست اومد دم در خونه و گفت بهتره الله و اکبر نگیم و برا ساختمون دردسر درست نکنیم فکر کردم که این قضیه دیکتاتوری-دموکراسی از بالا تا پایین همه شئون زندگی جمعی رو می پوشونه
تعریف شهودی که از دیکتاتوری دارم حکم رانی اقلیته به اکثریت. اما یه نکته ای هم وجود داره و اونم اینه که حتی اگه حاکم اکثریت باشه اما بخواد تو اموری که به جامعه مربوط نیست و اصولا شخصه دخالت کنه اونم به نوعی دیکتاتوریه
مثالا
دیکتاتوری حکومت به مردم مثلا اگه حکومتی اسلامی باشه و اکثریت مردم اون اسلام و نخوان این میشه دیکتاتوری، اما اگه اکثریت مردم اسلام و بخوان چی؟ خب منطقیش اینه که حکومت میتونه بگه مثلا حجاب داشتن تو خیابون که یه مسئله اجتماعیه اجباریه، اما اگه مثلا شما یه مهمونی مختلط گرفتین تو خونتون و کمیته ریخت کتکتون زد این می شه دیکتاتوری

مثال دیگر
دیکتاتوری رئیس ساختمان به ساکنین مثلا این که رئیس ساختمون بیاد بگه دیگه شعار ندین .خب اگه واقعا این شعار ندادن چیزیه که برا اکثر همسایه ها دردسر ایجاد میکنه و باهاش مخالفن دموکراسی میگه شما نباید شعار بدین،اما اگه این فقط یه حرف مسخره زاییده از جهل آمیخته به ترسشون باشه چی؟ یعنی اینکه شعار دادن شما فوقش باعث میشه که یکی بیاد یقه شما رو بگیره به بقیه اعضای ساختمون چه مربوط؟خب فک کنم اینجا باید شما دست از شعار دادن بکشین و یه جوری با منطق اکثریت و قانع کنین که این یه مسئله شخصیه و اونا حق نظر دادن ندارن
مثال دیگر
دیکتاتوری والدین به فرزندان این مسئله چون هنوز حدش برا خودم مشخص نیست مثال نمی زنم
مثال دیگر
دیکتاتوری یکی از حواس تصمیم گیرنده به بقیه فرض کنیم حواس تصمیم گیرنده منطق، خشم ، عشق ، تنفر ،ترس و.. باشند خب مثالی که میشه زد اینه که فرض کنید همه قوای شناختیتون میگه باید برین راهپیمایی ولی چون می ترسین نمیرین یا برعکس همه قوای شناختیتون میگه این کارا فایده نداره اما یک آن جو گیر میشین و میرین خب این میشه دیکتاتوری ترس یا مثلا خشم به بقیه حواس در مورد اون نکته ای که گفتم از اونجایی که دامنه حکم فرمایی فردی این حواس برام مشخص نیست مثال نمی زنم ولی فک میکنم قطعا مواردی هم وجود داره که فقط باید با یکی از حواس دنبالشون کرد،چون جزو حوزه اختیارات همون حس خاصن

خلاصه اینکه این مرزبندی بین مسئله های شخصی و اجتماعی برای پیاده شدن درست دموکراسی مسئله خیلی مهمیه

Friday, July 3, 2009

سبکی تحمل ناپذیر هستی

"
من به تو پیشنهاد خودم را ارائه کردم که مردم را در برابر این انتخاب قرار بدهیم: چه کسی می خواهد پنهانی با ریتا هیورث بخوابد و چه کسی می خواهد که در ملا عام با او قدم بزند. نتیجه پیشاپیش کاملا روشن است: همه، از جمله بد بخت ترین آدم ها به تظاهر خواهند گفت که دلشان می خواهد با او هم بستر شوند، زیرا همه آنان میخواهند پیش خودشان ،پیش همسرانشان و حتی پیش کارمند سر طاسی که بر انتخابات نظارت می کند، افرادی عشرت طلب جلوه نمایند. اما این یک خود فریبی است. نمایش مضحکشان است. این روزها دیگر عشرت طلب وجود ندارد

جمله آخر را با تاکید بسیار ادا کرد و بعد با لبخندی افزود
غیر از من
و ادامه داد

هر چه بگویند مهم نیست، اگر مخیر می شدند که دست به انتخابی واقعی بزنند، همگیشان، تکرار می کنم ،همگیشان ترجیح می دادند که در خیابان با او قدم بزنند. زیرا همگی مشتاق تحسین هستند نه لذت. مشتاق نمایش هستند نه واقعیت. واقعیت دیگر برای هیچ کس معنایی ندارد. برای هیچکس

...


"
میلان کوندرا، جاودانگی