Tuesday, June 28, 2011

Midnight in Paris



قولی هست که میگوید ارگاسم فکری باید باشد.
همین که هم صحبت همینگوی شوی،
think about it



فرمان زندگی را باید بی معطلی چرخاند.



از سینما که آمدم بیرون نیمه شب هانور بارانی بود.

Monday, June 27, 2011

شکست



خاموشیم پر از صدای شکستن است. باری، گاه به سادگی ش راضیم

Friday, June 24, 2011

۱۲ نفر رفته اند به اعتصاب غذا. اعتصاب غذا! روزه نه که منتظر افطار بنشینی. اعتصاب غذا در اوین. یعنی مینشینی به انتظار مرگ یا خواسته ات. مرگ یا خواسته ات!

توی تختم دراز کشیده ام. خسته ام. از این پهلو به آن پهلو توفیری نمیکند. بار دیگر تمام شد به خستگی میچربد. فکر میکنم که خواستن خستگی نمیشناسد. فکر میکنم که ما آنقدر خسته یم که خواستن بلد نیستیم. حتا آنقدر خسته که حوصله تمرین خواستن هم نداریم.

۱۲ نفر ۴ تکبیر زده اند یک سره بر هر چه هست و ایستاده اند پای خواسته شان. بعد تو راحت دلت را خوش کن که آدمی و قصور و تقصیر و زندگیست و بالا و پایین.

این همه راه آمده یم تا این ینگه دنیا دنبال زندگی و هنوز یاد نگرفتیم که آنجا که زندگی پایین بخواهد داشته باشد باید مرد.

دلم را خوش نباید که بکنم به غذای گندیده این زندان.

بابا یک موقع بم گفت که شما نسل غر زدنید. بس که هدایت خوانده اید و نفهمیده اید. راست میگفت. اصلآ کسی میشود بابا باشد که زندگی را اینطور بفهمد.

بعله من همان دختری هستم که حافظ را حفظ است، خیام بلد است. از روی همین کتاب ها میخام زندگی یاد بگیرم. نمیخاهم یک دهه ۶۰ ی غر غرو باشم که هیچی نمیخواهد. نمیخاهم مثل آن موقع به بابا جواب دهم که از زندگیم چیزی نمیخاهم . میخاهم خواستن تمرین کنم.
برم به اعتصاب غذا.






Sunday, June 19, 2011

سنگینی می کند

چقدر؟

به بزرگی همه غم های عالم؟ هه
عالم؟



تو، خودت
بیا بنشین روی آن کفه ترازو