خاموشیم پر از صدای شکستن است. باری، گاه به سادگی ش راضیم
Friday, June 24, 2011
۱۲ نفر رفته اند به اعتصاب غذا. اعتصاب غذا! روزه نه که منتظر افطار بنشینی. اعتصاب غذا در اوین. یعنی مینشینی به انتظار مرگ یا خواسته ات. مرگ یا خواسته ات!
توی تختم دراز کشیده ام. خسته ام. از این پهلو به آن پهلو توفیری نمیکند. بار دیگر تمام شد به خستگی میچربد. فکر میکنم که خواستن خستگی نمیشناسد. فکر میکنم که ما آنقدر خسته یم که خواستن بلد نیستیم. حتا آنقدر خسته که حوصله تمرین خواستن هم نداریم.
۱۲ نفر ۴ تکبیر زده اند یک سره بر هر چه هست و ایستاده اند پای خواسته شان. بعد تو راحت دلت را خوش کن که آدمی و قصور و تقصیر و زندگیست و بالا و پایین.
این همه راه آمده یم تا این ینگه دنیا دنبال زندگی و هنوز یاد نگرفتیم که آنجا که زندگی پایین بخواهد داشته باشد باید مرد.
دلم را خوش نباید که بکنم به غذای گندیده این زندان.
بابا یک موقع بم گفت که شما نسل غر زدنید. بس که هدایت خوانده اید و نفهمیده اید. راست میگفت. اصلآ کسی میشود بابا باشد که زندگی را اینطور بفهمد.
بعله من همان دختری هستم که حافظ را حفظ است، خیام بلد است. از روی همین کتاب ها میخام زندگی یاد بگیرم. نمیخاهم یک دهه ۶۰ ی غر غرو باشم که هیچی نمیخواهد. نمیخاهم مثل آن موقع به بابا جواب دهم که از زندگیم چیزی نمیخاهم . میخاهم خواستن تمرین کنم. برم به اعتصاب غذا.