Sunday, December 20, 2009

حالا شما خونی که در رگ هایتان است را به آن رهبر الدنگتان هدیه کنید، حالا سناریو بنویسید و برای عکس امامتان الفشنگه به پا کنید

ما رهبری نداریم ، امامی نداریم
کسی برای ما مقدس نیست
اویی که امروز رفت، اگر عزیز بود، چون از ما بود ، یکی از ما، یکی از ما بیشمارها
دیدید چگونه تا دید حاصل فکرش، تحقیقاتش، نظریه اش، بر ضد مردم است از همه چیز دست کشید و خانه نشین شد؟
دیدید چگونه به مردم اقتدا کرد و فهمید کی باید آن خونی که در رگ هایش است را به امتش هدیه کند

ما به کسی اقتدا نمی کنیم، ما تقلید نمی کنیم
شما بایستید به نظاره فردا نوبت ماست
اتوبوسهایتان را اجیر کنید فردا برای پیاده نظام هایتان روزی به یاد ماندنی خواهد بود
چشمهایتان را باز کنید که رسم ما فردا مصور است:
"یکی برای همه و همه برای مردی که مرد بود و یکی از مردم بود "..

Wednesday, December 16, 2009

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

اول با خط امامی ها سازش کردیم بعد با کارگزاران حالا کم کم نوبت قالیباف و دارو دسته اش هم میشود

احتمالا دارم عاشقت میشم

خسته ام از این روند جانکاه زندگی
و در حسرت زیستن یکی از آن ناب لحظاتی که در رمانهای قدیمی میخوانی مستاءصل ، مثلا؟

مثلا همین زندگی مسخره بدو و بدو و به هیچ جا نرس و معلوم نیست که برای چی بدو و به کجا را مقایسه کنید با آن زندگی که دولت آبادی در کلیدر وصف میکند. از همان نخست که همه غرق زیستن اند و به زندگی سخت مشغول و در طلب خواسته هایشان سخت مصر، از مردانه ایستادگی ‎ گلمحمد بگیر تا تن دادن شیرو به شهوت شیدا، از عشق پاکبازانه ی مدیار تا زنانگی تمامو کمال و قدرتمندانه مارال و بلقیس
یعنی اینها آنقدر جدی میزیند که دنیا را به شوخی گرفته اند،
جدی عاشق میشوند، جدی یاغی میشوند و جدی میمیرند. جدی و ساده

باز هم مثلا؟
مثلا همین شعرهای زیر زمینی تازه باب شده را مقایسه کنید با یک مصرع شعر حافظ یا سعدی! یعنی طرف آسمان را به زمین میبافد و از همه جا میگوید اما آخر آدم نمیفهمد دردش چه بود
بعد این سعدی ناکس با همان یک مصرع که چگونه بر سر آتش میسرم که نجوشم، یعنی دیوانه ات میکند! یعنی میخواهی بگیری و ماچش کنی که والله این درد من است
یا مثلا وقتی طرف میگوید احتمالا دارم عاشقت میشم و این احتمالا را صد بار تکرار میکند تا
قشنگ حالیت کند که به خودت وعده خاصی ندهی و قضیه ۵۰ ۵۰است! را مقایسه کنید با حافظ که با واج آریایی لفظی و معنایی سرزلف تو و روز ازل چه ها که نمیکند

یعنی می خواهم بگویم این زندگی مدرن خودمان را که مقایسه میکنم با آن زندگی های تاریخ مصرف گذشته صد سال پیش ،کارم از به پوچی رسیدن هم میگذرد

یعنی که حتی حاضرم تمامی حقوق قرن بیستمی که به عنوان یک زن مدرن دارم را برای یک لحظه از آن زندگی ها بدهم
یعنی می خواهم فریاد کنم که آقا ما از سگ دو زدن های آزمندانه این دنیای شما سهم برابری نخواستیم ما را همان دامن های گل گلی به شرط یک زندگی آرام و صادقانه بهتر بود

Friday, December 11, 2009

خنگ شاگرد در مراجعه است

عاشقی مثه آشپزی میمونه از بعضی جهات
بعضیا زیرشو زیاد میکنن، میسوزه
بعضیا زیرشو کم میکنن، نمی پزه
بعضیا اونقد هلن كه خام از رو گاز برش میدارن
بعضیا اونقد بیخیال كه یادشون میره یه چیزی رو گاز بود، جزغاله میشه
تازه اگه خیلی وسواس به خارج بدی و چار چشمی بپایش و بفهمی کی باید زیرشو زیاد کنی کی کم ، باز معلوم نیس چیز خوبی از آب در آد چون آشپز دوتاس و با احتمال خوبی آش یا شور میشه یا بی نمک

Tuesday, December 1, 2009

زندگی باز زیادی سخت شده و بیش از سختیش احمقانه ! بار این سبکی عجیب سنگین است وقتی كه دلت از خاکی كه از آن تو باید باشد پر است، وقتی كه در و دیوارهایی كه به اندازه ی این ۷ سال آشنایند ، به طرز جان کاهی پر از خاطره اند
وقتی آینده و زندگی ت در دست آن خواهر بسیجی است ، وقتی كه گوش دادن به رادیو امانت را میبرد، وقتی صدای تو را کسی نمیشنود، وقتی كه تنهایی و روز ها طولانی اند، وقتی كه روز را برای رسیدن شب میگذرانی و شب را برای رسیدن روز ، و هر کس كه میفهمید تو را دیگر نیست، وقتی دلت از هر چه زنجیر بود بدان، گسست و دیوانه دل افسار گسیخته ات سر در گم به هر جا كه میتوانست سری کشید و آرام نگرفت .
وقتی كه زمینی نیست كه سر بی سامانت را فارغ از ترس هزار کابوس به بالینش بگذاری وقتش میشود كه از سر ناچاری انگار! چمدان ببندی و از این کویر وحشت فرار کنی به کویر وحشتی دیگر لابد. بعد از آنجا كه نخبه ی این مملکت هستی و میتوانی مغزت را چند صباحی اجاره بدهی به هر جا كه اولیه ترین مایحتاج زنده بودنت را فراهم کند، مینشینی پای کامپیوتر یک لیست رنکینگ ، یک گوگل مپ!
هی آینده ی من، بخت من! کجای این دنیایی؟ در سواحل سانتا باربارا یا بغل خط استوا ؟ میان ساختمانهای بلند و خیابانهای منظم نیویورک؟ یا وسط صحرای تگزاس ؟ میان یخبندان کانادا؟ یا سرزمین صلح و آرامش، سویس؟ بعد از پوچی این زندگی احمقانه خنده ات میگیرد. زل میزنی به مانیتور و بغض میکنی.
دلت میرود كه کسی باشد كه آنقدر نگاهش کنی كه بغضت بترکد و سرت را بچسبانی محکم به گرمی آغوشش. و باز کسی نیست و این سرزمین فقط خاطره است و تو میان خاطرهها تنها !

Sunday, November 8, 2009

با كه این بازی توان کرد؟

عشق بازی نگاههای به هم دوخته مان
روی پیوند دروغین نامها
و بدنهای به هم پیچیده را
مگر قرار نبود کم کند ؟

قرار بود تا ابد

چشمانم را به نامت کردم
و هی زل زدم به
آیینه
و از تصور رسیدن اولین چروک
كه رد نگاهت
را خط خطی کند
هی پشتم لرزید

زود تر از جوانی اما
خیلی زودتر
تو رفتی

چشمانی كه از آن تو بود
به انتظار نشست
به اشک نشست
به خون نشست

گمان نمیکردم آن جاویدان نگاه به اشاره یی دود شود
دور شود

گمان میکردم
كه به این پشیز دارا ییت
سری شاید بزنی

گمان میکردم كه همه چیز جز نگاهت
نگاهم
گمان است

رد پایت روی آیینه پیداست
پشتم نمیلرزد





Wednesday, November 4, 2009



چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه خاموش
خطوط رابطه فیلتر
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را به پوسته شب میکشم


فروغ با اندکی تغییر

Thursday, October 29, 2009

چیزی جز چند قطره خون باقی نخواهد ماند

گاهی فکر میکنم ایده آل گرایی هایم به شوهری می ماند كه شبها دیر میاید ، خیانت میکند ، کتک میزند ، معتاد هم هست و باز شب كه شد آهسته میروی در بسترش ، زل میزنی به چشمان بسته اش و آرام می خزی میان دستانش

Wednesday, October 28, 2009

ولی افتاد مشکلها

اوایل وجود خدا ی رحمان رحیم برایم بدیهی بود . بعد کم کم با آدمهای ملحد آشنا شدم و اتفاقا دیدم كه انها را خیلی بیشتر از متدینین به اعتقاداتم پایبند میبینم . بعد عاشق مردی شدم كه ظاهرا دوستم هم داشت و بعد فهمیدم از آن ملحد های دو آتشه است. بعد یکی كه عاشقم بود و من هم بگی نگی دوستش داشتم به من گفت كه از جفای من و زمانه دیگر به خدای منصفی معتقد نیست. بعد به هر كه احساس نزدیکی میکردم یا دوستش میداشتم یا دوستم میداشت یک مشکلی با این خدا داشت. بعد من هی فکر میکردم كه این آدمها، كه آدمهای اصلی زندگیم هستند همه راست می گویند . بعد از خودم بدم آمد از ساده انگاریم. بعد فک کردم كه بعد نیست چند صباحی به خدا شک کنیم البته طاقت چندانی نیاوردم و باز با خدا روابطی نیم بندی را سر گرفتم . بعد فهمیدم كه اصلا قضیه خدا نیست وعشق او شباب رندی است و اینکه تو هی از سر استیصال خودت را بند میکنی به آن خدای رحمان رحیمی كه ساختی و هی فکر میکنی یا در واقع توهم میزنی كه چون او خیلی رحمان است پس در دنیا همه رویاهای داغت محقق شدنی اند . بعد فکر کردم كه این کسانی كه اینهمه در زندگی قبولشان داشتم و ملحد بودند چون توقعشان از زندگی و به طبع خدا بالا بود و شاید طاقتشان کم! بعد هی میخواستم خودم را عوض کنم اما درست عوض کنم . بعد هی فکر کردم و هی چیزی خواندم و هی با هر ادمی كه یک ذره روانشناسی میفهمید حرف زدم و هی فکر کردم.

حالا دیگر تصورم از زندگی چیزدیگریست
به گمانم در هر مرحله از زندگی چیزی را باید آموخت و به قول آن مرد مغازه دار بهار زندگی ما (تو بخوان عشق او شباب رندی ) همان مرحله است كه باید در آن میاموختیم كه زندگی در این دنیا آنقدر هم كه اولش فکر میکنیم آسان نیست
حالا دیگر باید خود را آماده کنیم کم کم برای مواجهه با واقعیات و بقول آن آقای روانشناس ورود به ایگو ورلد حالا کم کم باید واقعی دوست بداریم و واقعی دوست داشته شویم
حالا من هی این روضه ها را میخوانم و هی قول میدهم كه آدم خواهم شد ولی خدایا تو خودت مرا آدم کن

Thursday, October 15, 2009

آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


تولدی دیگر
فروغ

همش تنم اسیره -> همش دلم میگیره

در زندگی زخمهایی هاست كه روح انسان را مثل خوره میخورد. مثل همین زخم پای من كه چرکین شده. حالا شما هی بشینن و قصه بباف در عظمت دردناکی زخمهایی كه روحت را میخورند. اما کافیست یک بار ! فقط یک بار! یک زخم الکی خانه نشینت کند كه هی زل بزنی به پنجره و دلت برای راه رفتن زیر آفتاب قولنج برود ...

حالا ما اگر رفتنی شدیم به شما وصیت كه این زخمهای جسمانی را دست کم نگیرید كه بد پدر در آر اند

كه من نه از درد سالهای هجران مردم ، نه از بی تابی های لحظه های وصل
نه از جور بی قیدآنه او ، نه شوق بی پروای خودم
نه از بی چارگی شبهای عاشق بودن و نه از سر در گمی های روزهای معشوق شدن
نه از حسرت شرابهای نا خورده، نه از ترس جهنم های نیامده
نه از سنگینی بار امانت الهی ، نه از سبکی تحمل ناپذیر هستی
نه از دغدغه های دموکراسی طلبانه و از نه بی خوابیهای حقوق بشر خواهانه


كه از زخمی كه در ره مقدس مو زدایی! پایم برداشت و چرک کرد و آنتی بیوتیک كه چون باید از ره تنگ گلویم به صراط مستقیم پایین می رفت سکندری خوران رفت در میان این نای بی نوا و نفسی كه
...

Sunday, October 11, 2009

حالا تو هی بزن. ولی دیگر دردی نیست . این زخم آن قدر عمیق شد كه به عصب رسید
حالا تو هی بزن. ولی دیگر نوایی نیست . تاری كه به مویی ی بند بود پار پاره شد . دیگر نه آشفته است نه لرزان
حالا تو هی بزن.هر روز رنگی به صفحه ای . ولی این صفحه دیگر رنگی نمیگیرد. سیاه است از خطخطیهای هر دم به رنگی ات
حالا توهی بزن . آب از سر ما گذشت. و گذشتیم و گذاشتیم ورفتیم
حالا تو هی بزن . محکم. ولی دیگرپشت این در کسی نیست

Thursday, October 8, 2009

هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم


والله این سعدی اگه ادعای پیام بری میکرد من یکی ایمان میاوردم . آخه این شعرا اگه وحی نیست پس چیه ؟

Wednesday, October 7, 2009

با من مسلم کی شود ؟

هرچه نویسم نشاید،
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،
و اگر گویم نشاید،
و اگر خاموش گردم هم نشاید.
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید

حرفهای چند پهلو توهم زاست . یعنی حرفهایی كه نا گفته میماند؛ كه از شش جهت راه بر تو می بندند، كه نمیدانی آخر تن به کدام توهم دهی! انگار از هزار روز پیش این داستان یقه ات را میگیرد
این حرف چند پهلو نیست ، راه وهم اما همیشه باز است
از ترس سر در گمی بود اگر دروغی بود ، این هم اعتراف، از ناچاری بود شاید .
از ترس گم شدن میانه هزار ابهام گاه میخواهی نا گفته ای نباشد گاه میخواهی سکوت معنایی نداشته باشد میترسی اسیر شوی میخواهی تکلیفت را بدانی و جهنم از برزخ بهتر
نمیدانم چرا همه چیز تکرار میشود و ابر باد مه خورشید فلک تو را مینشاند اول همان راه رفته ، هر چه خودت را میزنی به کوچه علی چپ دردی دوا نمیشود دنیا انگار نشسته به نظاره كه اینبار چه گندی میزنی
هزار گونه دل گیرم از این هزار روز و این هزار فکری كه افسارش دست من و تو نیست! یکی بگوید كه این اول همان راه نیست! من حرفی نمیزنم من کاری نمیکنم من فکری نمیکنم من دیگر به ناتوانی این دستهای سیمانی واقفم.

Sunday, October 4, 2009

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

دنیای عجیبیست. نفس كه بکشی خفه میشوی در آلودگی.
انگار در یک بالماسکه ای. بی نقاب مانده یی گریان و اسیر میان هزار صورت نقاب دار، و از چشمها میترسی از همه شان و میشنوی و نمیشنوی صدای مادرت را و قصه شنگول و منگول را و گرگ را و گرگ را و گرگ را..
خدایا این قبایی كه پوشیدنش رسم روزگارت شده به تن من نمیرود
به آینه نگاه میکنم، به سادگی چشما نم و لعنت میفرستم به منی كه !!
خدایا زندگی را هر چه تنگ کنی من باز همانم ...

و دلم تنگ است و سردم است و همه آرزوهای داغم در سرمای واقعیات یخ میزندند و انسانم آرزوست

Saturday, October 3, 2009

چند شعر کوتاه از گروس عبدالملکيان



ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند





دستانِ من نمی توانند

نه نمی توانند

هرگز این سیب را

عادلانه قسمت کنند

تو

به سهم خود فکر می کنی

من به سهم تو






لب هات

بمبارانِ شیمیایی بود

و سال ها بعد

علائمش در من پیدا شد





صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی





گرگ

شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

بلند شو پسرم

این قصه برای نخوابیدن است

Wednesday, September 23, 2009

آسمان بار امانت نتوانست کشید

زندگی سنگین است
به سنگینی سکوتی پر از نگاه

انگار باز نوبت آن است ، که دستهای مرده ام زندگی تقسیم کنند

خدایا
این تاب تاب عباسی تا کجا؟
چند بار از زمین تا آسمان و نرسیده ، باز ، تا زمین؟

می شمارم
روزها را
ونگاه ها را
که سنگین ، می گذرند
..

می شمارم
تا رسیدن اولین موی سپید


Sunday, September 20, 2009

مدعی گر نکند فهم

چند ماه پیش بود، دوستی درد دل می کرد و کار به آنجا رسید که آخرین نامه ای را که چندی پیش برای عزیزترینش نوشته بود شروع کرد به خواندن تا این جا من ژستی گرفته بودم فوق العاده واقع بینانه و مدام می گفتم بی خیال ارزشی نداره.. و خلاصه نامه را خواند و بغض من ترکید نشستم و های های گریه کردم هاای هاااای و این بار دوستم بود که تسلی می داد مرا

بیست و چند سالی در این دنیا بوده ام و آخر نفهمیدم این مردها که به ما ناقص العقل می گویند مگر در آن تکه تکمیلی مغزشان چیست؟ واقعا چیست که این قدر خود بینند؟

با تو ام آقای ... در آن تکه تکمیلی مغزت ، جان من چیست؟ که با آن دوست داشتنت دو تکه می شود و نیمی از آن مخصوص روح است و نیمی دیگر لابد جسم

به خدا خنده ام می گیرد
مقصودم صریحتا با توست! که با آن تکه تکمیلی مغزت دنیا طور دیگری می شود

این مغز مرا دمی، فقط دمی قرض بگیر تا ببینی آن عزیزی که این طور از روی نفهمی آزرده اش می کنی یک تار مویش هزار بار به سر تا پای وجودت (شامل روح و جسم و هرآن چه خودت می دانی که من به وجودشان حقیقتا مشکوکم) می ارزد


Friday, September 18, 2009

مرا دلخستگی از آرزوی روی توست

مهر آمد
مهر باران آورد

در بی مهریت بارانی نبود
چشمهایم حتی ، که گاه در سیاهی یکرنگشان خیره میماندی ، خشک بود
و دکتر اشک مصنوعی تجویز می کرد

مهر من
یادت هست آن روزها
که با تو
آسمان اگر ابری بود، دلگیر نبود

آن روز ها که مهر من
نه حتی شاخه گلی! که فقط شاد دیدن چشمان تو بود
که آن را هم به جانی خلاص ، حلال کردم

از این مهر تا آن مهر، عزیزم
یاد تو ،اگر نه هر روز، یک روز در میان که ویرانم کرد ، که عزادارم کرد

نبودنت یک ماه دیگر یکساله می شود
باران کدام مهر، رخت هایم را از سیاهی خواهد شست؟

Wednesday, September 16, 2009

روز قدس

پشت چراغهای قرمز،
مانده ام
خاموش

تا باد بپیچد میان درختان زیتون
و سیاه چشمانم، سبز شود مانند زمین و آسمان
و دل سرگردانم ترمز ببرد
ایست ؟ دیگر بس است!

درود بر زندگی
هی! این صدای خشم من است!

ای از شکوه حضورهمدلی مان هراسان
چکمه هایت را بپوش
من
با همین پاها یی
که با آنها در تاریک ترین شب ها، کوچه های ورود ممنوع را تب دار تا صبح رفته ام
خواهم آمد

چشمهایت را باز کن
من با همین چشمها و همین لب ها و همین نفسها
که در سایه سار پرده های چرکین ولایتت ،هزار بار قیچی شدند
خواهم آمد



با دستهایم ، که بوی کاغذ می دهند و اندیشه هایم که کابوس شب های توست
..

درود بر زندگی



Sunday, September 13, 2009

بدبختی<- بدبختی به توان دو

برای هم نیم کتی دوره دبیرستان


-از اول هم قرارمون این نبود

خیره به چشمانی که نمیدیدشان نمی فهمید این، باز پژواک صدای بی قیدانه اوست ،یا صدای خودش است که همین حالا می پیچید میان کوچه های بن بست

-آخه چرا؟ تو اصلا مگه تو زندگی ت دنبال چی هستی آخه؟
-یه فکر خلاص
...
-بعضی چیزا مثه ویروس ایدزه ! وقتی وارد یه رابطه جدید میشی اول باید چک کنی ببینی تو رابطه قبلی بهش آلوده شدی یا نه

بی تو یا با تو، مشوشم

وقتی که در گرداب هزار و یک تشویش برای چنگ زدن به تخته پاره ای حاضری همه عمر بر باد نه، که بر طوفان رفته ات را بدهی. بشین و قاه قاه بخند به آن از شعبان بی مخ تری که به بهانه تشویش افکار عمومی واژه های تحریک آمیز موسوی و کروبی را در تیتر روزنامه ها ممنوع می کند

Thursday, September 10, 2009


"
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
"
فروغ

Wednesday, September 9, 2009

شفیعی کدکنی رفت

http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=658713





« به کجا چنین شتابان؟» / گون از نسیم پرسید

« دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / ز غبار این بیابان؟»

« همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.»

« به کجا چنین شتابان؟ »

« به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم »

« سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را».


Tuesday, September 8, 2009

از من طلب وفای بر عهد مکن، زیرا که به تقدیر آنارشیست شدم

امروز نم نم باران که به پنجره کوبید، دلم هوس کرد که تلفن زنگ بخورد، دلم هوس پرسه های شبانه را کرد

کاش کسی می رسید
که در همپیالگیهایمان، بی چشمداشتی، مست شویم و جام بشکنیم
که از زخمی، باکی مان نباشد و زمین و زمان را بی پروا به سخره بگیریم
و در تسلسل بزم های بیرنگمان با خدا یک رنگ شویم


Friday, September 4, 2009

پایان نامه

عملگری که همان ترتیب است مرتبم نمی کند
به خط کش مستاصل ناظم دوره دبیرستان می ماند در صف کردن سرکشیهایمان
ساختاری که فکر من است روی عضو خنثی جمع نمی شود
به اشاره ای از میان روزنه یک مشبکه، نفسی مستانه ، می پیچد چون باد به بازی با گیسوانم
حضوری همه ساختارها را در هم میشکند
سطر ها رم میکنند
فرمولها می رقصند می خوانند
دلم سجده می کند
می رود تا دیوانگی
تا هر حکمی ، نقیضش ثابت شود
تا از این آشفتگی بی سرانجام خنده شوم
خنده اشاره ایست که قلقلکم می کند
خنده پیچیدن یاد است میان باد
ازدستان تو تا گیسوان من
...



Thursday, August 27, 2009


پسر پکی به سیگارش زد و خواند" احساسات عمیق به زنان نجیب می مانند هیچ گاه بارور نمی شوند". دختر لرزید .زل زده بود به چشمان او. دوستت دارم تا گلویش بالا آمد و ادا نشد مثل همیشه. پسر سیگارش را در زیر سیگاریی که پر شده بود به زور چپاند." کاش چشمانت هم ساکت بود"

زیبا شده بود به راستی ، آرام می رفت آخرین شب زندگی اش را که به بستر سلطان می رسید، در فکر حیله ای بود،... صبح شد و هنوز زنده بود. سلطان محو قصه نیمه تمامش شده بود و بی کامجویی به خواب رفته بود

...
هزار شب بود که قصه های نا تمام اجازه زندگی می شدند امشب اما خیال دیگری داشت. باز زیبا شده بود ، این بار اما آرام نمی رفت ، شیطنتی در چشمانش بود. در زد، سلطان روی تختش لمیده بود، داخل شد ، از کنار صندلیی که هر شب روی آن می نشست گذشت و نشست کنار تخت ، لحظه ای ترسید ، قصه را شروع کرد


نشسته بود کنار بستر سلطان ،مشتاق، از مرگ دیگر نمی ترسید و پایان قصه را گفت سلطان به او خیره ماند "تمام شد؟" "بله قربان" سلطان به او چند لحظه نگریست سرش پایین بود شمد را روی سرش کشید و چیزی نگفت شب بود


از کنار بستر برخاست ، با حسرت ،لعنت می فرستاد به آن شبی که این حیله را آغاز کرد و حال که به سلطان دچار شده بود قصه گویی بیش نبود رفت به ایوان قصر تا دوردست ها چراغی روشن نبود می خواست رها شود زجری بود این دیدار های شبانه، وقتی که او فقط قصه ای نا تمام بود


دشنه ای بر داشت و به بستر سلطان رفت، نشست کنار او و به چشمان بسته اش خیره شد. آرام آن را جلو برد . چشم سلطان باز شد . دستان قدرتمندش دشنه را گرفت ، غلتی زد و روی او قرار گرفت. هیچ نگفت، نلرزید حتی .سلطان نگاهش کرد .
شهرزاد لال بود، تمام نگاه بود. "من به تو دچار ترم
"

چشمهایش پر از اشک شد، آخرین دیدار بود این ."دوستت دارم". "حالا؟" راست می گفت، این روزها کسی نه برای دوست داشتن آنقدر شجاع است و نه برای گرفتن دستانی که دشنه می زند از عشق به گلویشان، آنقدر قدرتمند. اینست که قصه ها همه بی پایانند








Sunday, August 23, 2009

عشق یعنی ، گور بابای فمینیزم! اگر نگاه او ستایشگر است، دمی عروسک باش

Wednesday, August 19, 2009

امروز برای 24 مین بار باز خورشید همان جاست که شاهد اولین اشکهای من بود

همان جا که در نزدیک ترین نزدیکی هایش به زمین داغ ترین روزها را رقم می زد
...

می گویم تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

می گویی مبارکت باشد

می گویم کاش برسد آن کسی که قدم مبارکش تبرکم می کند

بگو که تبرک همین تبریکیست که دوستی به راستی برای خوشی دل تو می گوید به همین سادگی

Wednesday, August 12, 2009

یک پارچ آب یخ

http://www.adabi.persianblog.ir/

این لینک فراخوان مسابقه ایه که می خواستم توش شرکت کنم

اما ایمیلی که براش میفرستادم کار نمی کرد برا همین یه ایمیل زدم به برگزار کنندش

جواب ایمیل


دوست عزیزم
جایزه ی ادبی ایران امسال فراخوانی ارائه نمی دهد
جایزه ادبی ایران به صورت دوسالانه برگزار می شود
با مهر

--
محسن سراجی
http://saraji.blogfa.com/



حالا یک نگاه به تاریخ فراخوان اون لینک کنین

Thursday, August 6, 2009

همه پرسی

آقا من می خوم تو یه مسابقه ادبی شرکت کنم یه پل درست کردم ته صفحه است . از یه جواب بیشترم میتونین بدین . گزینه ها هر کدوم اول یه پستن، جون خودتون شرکت کنین

Saturday, August 1, 2009

اعترافات تلویزیونی و خوشحالی همه

یک وقتی یکی از منبری های معروف از شهرستان خودش آمده بود مشهد و آن جا اقامت گزیده بود و منبر می رفت و حسابی منبرش مورد استقبال قرار گرفته بود. همه تعجب کرده بودند. یک روز خودش می گفت رمز موفقیت من این است که جوری حرف میزنم که مردم از صحبت های من یک جور برداشت کنند و حکومت یک جور دیگر و هر دو راضی باشند. حالا در مورد اعترافات تلویزیونی هم ماجرا از همین قرار است. همه خوشحالند. حکومت تصور می کند که مردم قانع شده اند و خوشحال است. زندانیان خوشحالند که زمینه ی آزادی شان فراهم میشود و نیز می دا نند که بعد از آزادی حرف های دیگری می زنند. مردم هم میدانند که این اعترافات در زندان بوده و طبعاً از روی اجبار. خلاصه همه خوشحالند. این هم نگاه مثبت به این پدیده ی منفی اعترافات داخل زندان.


وب نوشته های محمد علی ابطحی
تير
۱۳۸۶
یعنی آن روزها که هنوز می خندید

Friday, July 31, 2009

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

نه به خورشید حاجتی است در دست راستم ، و نه به ماه در دست چپم

برای دست کشیدن از نفسهایی، که التهابشان امتداد زندگیست

وسوسه ای، به سادگی آرامشی ابدی، در قبری، به همین تنگی کافیست

Wednesday, July 29, 2009

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

حرفی نیست، که نه شوری مانده و نه دردی
نه شرابی و نه سرابی
نه آهی ، نه بیداری های شبانگاهی

اوضاع امن و امان است و من آرام

...

بی تو اما به چه حالی؟

Wednesday, July 15, 2009


این روزها آنقدر به سوگ داشته هایمان و رویای نداشته هایمان نشسته ایم که بسته شدن 360 بهانه ای نبود برای نوشتن

وقتی که برگه هایی که برای رهایی به صندوق ریختیم باطوم شد به سرمان، وقتی که "ندا"ی اعتراضمان گلوله خورد، وقتی که مبارزه با تحجر شد مدرک جرم، وقتی که ترس شد میله حبس، وقتی که مشت های گره خورده دفن می شدند و در این گوشه دهکده جهانی کسی نمی دانست 30 شهید یا 150تا؟
وقتی که تازه می فهمی جهان سومی بودن یعنی چه ! که بنشینی جلو تلویزیون و موهایت را بکنی که وزیر علوم نمی داند جایزه فیلدز چیست و دانستن حق تو نیست و بمب هسته ای حق توست ! وقتی که تو نخبه نیستی و کردان است! وقتی که مقابل چشمانت رای تا نخورده می شمرند،
وقتی که محصولی، وقتی که صفار هرندی، وقتی که مشایی...

وقتی آن مثلا دوست حزب اللهی می گوید پیامبر با شمشیر می زد و ما با باطوم

وقتی که یاس

وقتی که به حرفهای قشنگ اوباما بیهوده و از سر بی چارگی زورکی لبخند می زنی

وقتی که رویاهای تو مثلا جوان ایرانی در این سوی مرزها یا آن سوی مرزها یا اصلا بگو تکه تکه!!! نیمی در این سو و نیمی در آن سو بر سرت ویران می شود، کسی رمق ورق زدن دفتر خاطراتش را دارد که حالا شمارش معکوس 360 را ببیند؟

امروز 15 جولای است و من سر می زنم به صفحه ای که نامه اعمال دو ساله ام است و می بینم که دو روز گذشته و

360 is closed

360 که دوستی می گفت نامش یعنی در این پروفایل نه نیمرخ تو، نه تمام رخت ، که 360 درجه وجودت را می خواهند نمایش دهند، دو روز پیش بسته شد. و این صفحه انگار به پرده افتاده نمایش می ماند و تو که مبهوت نمایشی که تمام شد به آن خیره می مانی.360 برای من -یا احیانا ما-نه نمایش 360 درجه از آنچه گذشت-که عمرا کسی یا چیزی قادر به چنین نمایش تمام نمایی از آن باشد!-که نیم پرده ای بود از ماجرای این تقریبا دو سال: همه روز هایی که نوشتیم و شب هایی که بغض کردیم
360 انگار دفتر خاطراتی بود که از ابتدای این ماجرا باز شد و پس از پایان آن انگار خودش فهمید که باید بسته شود، دفتری که شاید 10 سال یا 20 سال دیگر در ورق زدنش با هم بخندیم یا اشک بریزیم
آنچه باقی است انگار با همین کامیون به انبار حسرت ها ، شوق ها و نگرانی هایی که در آن روزهای فراموش نشدنی با هم قسمت می کردیم می رود
360 بسته شد بی آنکه بفهمد که ما در اوج جوانیمان در آن جاری بودیم، بی آنکه بفهمد که چگونه آیینه ای بود از عاشقیهایمان ، فریادهایمان، آرزوهای مشرقیمان ،گاه دل زدگی هایمان، مبارزه هایمان و حسرتهایمان
...

Tuesday, July 14, 2009

"
خانه، نرده نمی خواهد
نردبان شاید
"
گراناز

Monday, July 13, 2009

ميروي تا با نداشتنت زن شوم

زن نياز مي زايد

زن از نياز خيالت بار مي گيرد

يک دو سه

ماه يا سال؟

بار سنگين است و زن خسته

چهار پنج شش

زير باري که از آن فارغ نمي توان شد

انگار بايد مرد شوم

هفت هشت نه

ماه يا سال؟

زمان که مي گذرد با خود مي گويم شايد تقدير اين است

که در دستان خيالي که مامايي بلد نيست

جان دهم

...

Friday, July 10, 2009

دموکراسی

دیروز که همسایه مون که مدیر ساختمان هم هست اومد دم در خونه و گفت بهتره الله و اکبر نگیم و برا ساختمون دردسر درست نکنیم فکر کردم که این قضیه دیکتاتوری-دموکراسی از بالا تا پایین همه شئون زندگی جمعی رو می پوشونه
تعریف شهودی که از دیکتاتوری دارم حکم رانی اقلیته به اکثریت. اما یه نکته ای هم وجود داره و اونم اینه که حتی اگه حاکم اکثریت باشه اما بخواد تو اموری که به جامعه مربوط نیست و اصولا شخصه دخالت کنه اونم به نوعی دیکتاتوریه
مثالا
دیکتاتوری حکومت به مردم مثلا اگه حکومتی اسلامی باشه و اکثریت مردم اون اسلام و نخوان این میشه دیکتاتوری، اما اگه اکثریت مردم اسلام و بخوان چی؟ خب منطقیش اینه که حکومت میتونه بگه مثلا حجاب داشتن تو خیابون که یه مسئله اجتماعیه اجباریه، اما اگه مثلا شما یه مهمونی مختلط گرفتین تو خونتون و کمیته ریخت کتکتون زد این می شه دیکتاتوری

مثال دیگر
دیکتاتوری رئیس ساختمان به ساکنین مثلا این که رئیس ساختمون بیاد بگه دیگه شعار ندین .خب اگه واقعا این شعار ندادن چیزیه که برا اکثر همسایه ها دردسر ایجاد میکنه و باهاش مخالفن دموکراسی میگه شما نباید شعار بدین،اما اگه این فقط یه حرف مسخره زاییده از جهل آمیخته به ترسشون باشه چی؟ یعنی اینکه شعار دادن شما فوقش باعث میشه که یکی بیاد یقه شما رو بگیره به بقیه اعضای ساختمون چه مربوط؟خب فک کنم اینجا باید شما دست از شعار دادن بکشین و یه جوری با منطق اکثریت و قانع کنین که این یه مسئله شخصیه و اونا حق نظر دادن ندارن
مثال دیگر
دیکتاتوری والدین به فرزندان این مسئله چون هنوز حدش برا خودم مشخص نیست مثال نمی زنم
مثال دیگر
دیکتاتوری یکی از حواس تصمیم گیرنده به بقیه فرض کنیم حواس تصمیم گیرنده منطق، خشم ، عشق ، تنفر ،ترس و.. باشند خب مثالی که میشه زد اینه که فرض کنید همه قوای شناختیتون میگه باید برین راهپیمایی ولی چون می ترسین نمیرین یا برعکس همه قوای شناختیتون میگه این کارا فایده نداره اما یک آن جو گیر میشین و میرین خب این میشه دیکتاتوری ترس یا مثلا خشم به بقیه حواس در مورد اون نکته ای که گفتم از اونجایی که دامنه حکم فرمایی فردی این حواس برام مشخص نیست مثال نمی زنم ولی فک میکنم قطعا مواردی هم وجود داره که فقط باید با یکی از حواس دنبالشون کرد،چون جزو حوزه اختیارات همون حس خاصن

خلاصه اینکه این مرزبندی بین مسئله های شخصی و اجتماعی برای پیاده شدن درست دموکراسی مسئله خیلی مهمیه

Friday, July 3, 2009

سبکی تحمل ناپذیر هستی

"
من به تو پیشنهاد خودم را ارائه کردم که مردم را در برابر این انتخاب قرار بدهیم: چه کسی می خواهد پنهانی با ریتا هیورث بخوابد و چه کسی می خواهد که در ملا عام با او قدم بزند. نتیجه پیشاپیش کاملا روشن است: همه، از جمله بد بخت ترین آدم ها به تظاهر خواهند گفت که دلشان می خواهد با او هم بستر شوند، زیرا همه آنان میخواهند پیش خودشان ،پیش همسرانشان و حتی پیش کارمند سر طاسی که بر انتخابات نظارت می کند، افرادی عشرت طلب جلوه نمایند. اما این یک خود فریبی است. نمایش مضحکشان است. این روزها دیگر عشرت طلب وجود ندارد

جمله آخر را با تاکید بسیار ادا کرد و بعد با لبخندی افزود
غیر از من
و ادامه داد

هر چه بگویند مهم نیست، اگر مخیر می شدند که دست به انتخابی واقعی بزنند، همگیشان، تکرار می کنم ،همگیشان ترجیح می دادند که در خیابان با او قدم بزنند. زیرا همگی مشتاق تحسین هستند نه لذت. مشتاق نمایش هستند نه واقعیت. واقعیت دیگر برای هیچ کس معنایی ندارد. برای هیچکس

...


"
میلان کوندرا، جاودانگی

Wednesday, June 24, 2009

پست های قبلی را منتقل نمی کنم در یاهو پروفایل موجود است

23th of khordad 4 A M

امشب تشویش خواب از چشمانمان می رباید
صبح در وحشت تکرار کابوسی چهار ساله دیر می شود
هر ریالی که شعور میخرد ،یک دانه موی سپید می شود به سرمان
این جهل مجسم شده می شود بغض به گلویمان
هر رایی به ریا می شود یک دانه اشک

از صدای چکمه هایتان کر نمی شویم، فریاد می شویم
صبح اگر دیر بشود، اما آمدنی است
از شب بیداریهایمان بترسید
اشکهایمان سیل خواهد شد
نجاست عدالت دروغینتان را عاقبت خواهیم شست