Sunday, October 4, 2009

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

دنیای عجیبیست. نفس كه بکشی خفه میشوی در آلودگی.
انگار در یک بالماسکه ای. بی نقاب مانده یی گریان و اسیر میان هزار صورت نقاب دار، و از چشمها میترسی از همه شان و میشنوی و نمیشنوی صدای مادرت را و قصه شنگول و منگول را و گرگ را و گرگ را و گرگ را..
خدایا این قبایی كه پوشیدنش رسم روزگارت شده به تن من نمیرود
به آینه نگاه میکنم، به سادگی چشما نم و لعنت میفرستم به منی كه !!
خدایا زندگی را هر چه تنگ کنی من باز همانم ...

و دلم تنگ است و سردم است و همه آرزوهای داغم در سرمای واقعیات یخ میزندند و انسانم آرزوست

No comments:

Post a Comment