ما
کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند
دستانِ من نمی توانند
نه نمی توانند
هرگز این سیب را
عادلانه قسمت کنند
تو
به سهم خود فکر می کنی
من به سهم تو
لب هات
بمبارانِ شیمیایی بود
و سال ها بعد
علائمش در من پیدا شد
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی
گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند
بلند شو پسرم
این قصه برای نخوابیدن است
No comments:
Post a Comment