Saturday, October 3, 2009

چند شعر کوتاه از گروس عبدالملکيان



ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند





دستانِ من نمی توانند

نه نمی توانند

هرگز این سیب را

عادلانه قسمت کنند

تو

به سهم خود فکر می کنی

من به سهم تو






لب هات

بمبارانِ شیمیایی بود

و سال ها بعد

علائمش در من پیدا شد





صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی





گرگ

شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

بلند شو پسرم

این قصه برای نخوابیدن است

No comments:

Post a Comment