Sunday, December 20, 2009

حالا شما خونی که در رگ هایتان است را به آن رهبر الدنگتان هدیه کنید، حالا سناریو بنویسید و برای عکس امامتان الفشنگه به پا کنید

ما رهبری نداریم ، امامی نداریم
کسی برای ما مقدس نیست
اویی که امروز رفت، اگر عزیز بود، چون از ما بود ، یکی از ما، یکی از ما بیشمارها
دیدید چگونه تا دید حاصل فکرش، تحقیقاتش، نظریه اش، بر ضد مردم است از همه چیز دست کشید و خانه نشین شد؟
دیدید چگونه به مردم اقتدا کرد و فهمید کی باید آن خونی که در رگ هایش است را به امتش هدیه کند

ما به کسی اقتدا نمی کنیم، ما تقلید نمی کنیم
شما بایستید به نظاره فردا نوبت ماست
اتوبوسهایتان را اجیر کنید فردا برای پیاده نظام هایتان روزی به یاد ماندنی خواهد بود
چشمهایتان را باز کنید که رسم ما فردا مصور است:
"یکی برای همه و همه برای مردی که مرد بود و یکی از مردم بود "..

Wednesday, December 16, 2009

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

اول با خط امامی ها سازش کردیم بعد با کارگزاران حالا کم کم نوبت قالیباف و دارو دسته اش هم میشود

احتمالا دارم عاشقت میشم

خسته ام از این روند جانکاه زندگی
و در حسرت زیستن یکی از آن ناب لحظاتی که در رمانهای قدیمی میخوانی مستاءصل ، مثلا؟

مثلا همین زندگی مسخره بدو و بدو و به هیچ جا نرس و معلوم نیست که برای چی بدو و به کجا را مقایسه کنید با آن زندگی که دولت آبادی در کلیدر وصف میکند. از همان نخست که همه غرق زیستن اند و به زندگی سخت مشغول و در طلب خواسته هایشان سخت مصر، از مردانه ایستادگی ‎ گلمحمد بگیر تا تن دادن شیرو به شهوت شیدا، از عشق پاکبازانه ی مدیار تا زنانگی تمامو کمال و قدرتمندانه مارال و بلقیس
یعنی اینها آنقدر جدی میزیند که دنیا را به شوخی گرفته اند،
جدی عاشق میشوند، جدی یاغی میشوند و جدی میمیرند. جدی و ساده

باز هم مثلا؟
مثلا همین شعرهای زیر زمینی تازه باب شده را مقایسه کنید با یک مصرع شعر حافظ یا سعدی! یعنی طرف آسمان را به زمین میبافد و از همه جا میگوید اما آخر آدم نمیفهمد دردش چه بود
بعد این سعدی ناکس با همان یک مصرع که چگونه بر سر آتش میسرم که نجوشم، یعنی دیوانه ات میکند! یعنی میخواهی بگیری و ماچش کنی که والله این درد من است
یا مثلا وقتی طرف میگوید احتمالا دارم عاشقت میشم و این احتمالا را صد بار تکرار میکند تا
قشنگ حالیت کند که به خودت وعده خاصی ندهی و قضیه ۵۰ ۵۰است! را مقایسه کنید با حافظ که با واج آریایی لفظی و معنایی سرزلف تو و روز ازل چه ها که نمیکند

یعنی می خواهم بگویم این زندگی مدرن خودمان را که مقایسه میکنم با آن زندگی های تاریخ مصرف گذشته صد سال پیش ،کارم از به پوچی رسیدن هم میگذرد

یعنی که حتی حاضرم تمامی حقوق قرن بیستمی که به عنوان یک زن مدرن دارم را برای یک لحظه از آن زندگی ها بدهم
یعنی می خواهم فریاد کنم که آقا ما از سگ دو زدن های آزمندانه این دنیای شما سهم برابری نخواستیم ما را همان دامن های گل گلی به شرط یک زندگی آرام و صادقانه بهتر بود

Friday, December 11, 2009

خنگ شاگرد در مراجعه است

عاشقی مثه آشپزی میمونه از بعضی جهات
بعضیا زیرشو زیاد میکنن، میسوزه
بعضیا زیرشو کم میکنن، نمی پزه
بعضیا اونقد هلن كه خام از رو گاز برش میدارن
بعضیا اونقد بیخیال كه یادشون میره یه چیزی رو گاز بود، جزغاله میشه
تازه اگه خیلی وسواس به خارج بدی و چار چشمی بپایش و بفهمی کی باید زیرشو زیاد کنی کی کم ، باز معلوم نیس چیز خوبی از آب در آد چون آشپز دوتاس و با احتمال خوبی آش یا شور میشه یا بی نمک

Tuesday, December 1, 2009

زندگی باز زیادی سخت شده و بیش از سختیش احمقانه ! بار این سبکی عجیب سنگین است وقتی كه دلت از خاکی كه از آن تو باید باشد پر است، وقتی كه در و دیوارهایی كه به اندازه ی این ۷ سال آشنایند ، به طرز جان کاهی پر از خاطره اند
وقتی آینده و زندگی ت در دست آن خواهر بسیجی است ، وقتی كه گوش دادن به رادیو امانت را میبرد، وقتی صدای تو را کسی نمیشنود، وقتی كه تنهایی و روز ها طولانی اند، وقتی كه روز را برای رسیدن شب میگذرانی و شب را برای رسیدن روز ، و هر کس كه میفهمید تو را دیگر نیست، وقتی دلت از هر چه زنجیر بود بدان، گسست و دیوانه دل افسار گسیخته ات سر در گم به هر جا كه میتوانست سری کشید و آرام نگرفت .
وقتی كه زمینی نیست كه سر بی سامانت را فارغ از ترس هزار کابوس به بالینش بگذاری وقتش میشود كه از سر ناچاری انگار! چمدان ببندی و از این کویر وحشت فرار کنی به کویر وحشتی دیگر لابد. بعد از آنجا كه نخبه ی این مملکت هستی و میتوانی مغزت را چند صباحی اجاره بدهی به هر جا كه اولیه ترین مایحتاج زنده بودنت را فراهم کند، مینشینی پای کامپیوتر یک لیست رنکینگ ، یک گوگل مپ!
هی آینده ی من، بخت من! کجای این دنیایی؟ در سواحل سانتا باربارا یا بغل خط استوا ؟ میان ساختمانهای بلند و خیابانهای منظم نیویورک؟ یا وسط صحرای تگزاس ؟ میان یخبندان کانادا؟ یا سرزمین صلح و آرامش، سویس؟ بعد از پوچی این زندگی احمقانه خنده ات میگیرد. زل میزنی به مانیتور و بغض میکنی.
دلت میرود كه کسی باشد كه آنقدر نگاهش کنی كه بغضت بترکد و سرت را بچسبانی محکم به گرمی آغوشش. و باز کسی نیست و این سرزمین فقط خاطره است و تو میان خاطرهها تنها !