Thursday, October 29, 2009

چیزی جز چند قطره خون باقی نخواهد ماند

گاهی فکر میکنم ایده آل گرایی هایم به شوهری می ماند كه شبها دیر میاید ، خیانت میکند ، کتک میزند ، معتاد هم هست و باز شب كه شد آهسته میروی در بسترش ، زل میزنی به چشمان بسته اش و آرام می خزی میان دستانش

Wednesday, October 28, 2009

ولی افتاد مشکلها

اوایل وجود خدا ی رحمان رحیم برایم بدیهی بود . بعد کم کم با آدمهای ملحد آشنا شدم و اتفاقا دیدم كه انها را خیلی بیشتر از متدینین به اعتقاداتم پایبند میبینم . بعد عاشق مردی شدم كه ظاهرا دوستم هم داشت و بعد فهمیدم از آن ملحد های دو آتشه است. بعد یکی كه عاشقم بود و من هم بگی نگی دوستش داشتم به من گفت كه از جفای من و زمانه دیگر به خدای منصفی معتقد نیست. بعد به هر كه احساس نزدیکی میکردم یا دوستش میداشتم یا دوستم میداشت یک مشکلی با این خدا داشت. بعد من هی فکر میکردم كه این آدمها، كه آدمهای اصلی زندگیم هستند همه راست می گویند . بعد از خودم بدم آمد از ساده انگاریم. بعد فک کردم كه بعد نیست چند صباحی به خدا شک کنیم البته طاقت چندانی نیاوردم و باز با خدا روابطی نیم بندی را سر گرفتم . بعد فهمیدم كه اصلا قضیه خدا نیست وعشق او شباب رندی است و اینکه تو هی از سر استیصال خودت را بند میکنی به آن خدای رحمان رحیمی كه ساختی و هی فکر میکنی یا در واقع توهم میزنی كه چون او خیلی رحمان است پس در دنیا همه رویاهای داغت محقق شدنی اند . بعد فکر کردم كه این کسانی كه اینهمه در زندگی قبولشان داشتم و ملحد بودند چون توقعشان از زندگی و به طبع خدا بالا بود و شاید طاقتشان کم! بعد هی میخواستم خودم را عوض کنم اما درست عوض کنم . بعد هی فکر کردم و هی چیزی خواندم و هی با هر ادمی كه یک ذره روانشناسی میفهمید حرف زدم و هی فکر کردم.

حالا دیگر تصورم از زندگی چیزدیگریست
به گمانم در هر مرحله از زندگی چیزی را باید آموخت و به قول آن مرد مغازه دار بهار زندگی ما (تو بخوان عشق او شباب رندی ) همان مرحله است كه باید در آن میاموختیم كه زندگی در این دنیا آنقدر هم كه اولش فکر میکنیم آسان نیست
حالا دیگر باید خود را آماده کنیم کم کم برای مواجهه با واقعیات و بقول آن آقای روانشناس ورود به ایگو ورلد حالا کم کم باید واقعی دوست بداریم و واقعی دوست داشته شویم
حالا من هی این روضه ها را میخوانم و هی قول میدهم كه آدم خواهم شد ولی خدایا تو خودت مرا آدم کن

Thursday, October 15, 2009

آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


تولدی دیگر
فروغ

همش تنم اسیره -> همش دلم میگیره

در زندگی زخمهایی هاست كه روح انسان را مثل خوره میخورد. مثل همین زخم پای من كه چرکین شده. حالا شما هی بشینن و قصه بباف در عظمت دردناکی زخمهایی كه روحت را میخورند. اما کافیست یک بار ! فقط یک بار! یک زخم الکی خانه نشینت کند كه هی زل بزنی به پنجره و دلت برای راه رفتن زیر آفتاب قولنج برود ...

حالا ما اگر رفتنی شدیم به شما وصیت كه این زخمهای جسمانی را دست کم نگیرید كه بد پدر در آر اند

كه من نه از درد سالهای هجران مردم ، نه از بی تابی های لحظه های وصل
نه از جور بی قیدآنه او ، نه شوق بی پروای خودم
نه از بی چارگی شبهای عاشق بودن و نه از سر در گمی های روزهای معشوق شدن
نه از حسرت شرابهای نا خورده، نه از ترس جهنم های نیامده
نه از سنگینی بار امانت الهی ، نه از سبکی تحمل ناپذیر هستی
نه از دغدغه های دموکراسی طلبانه و از نه بی خوابیهای حقوق بشر خواهانه


كه از زخمی كه در ره مقدس مو زدایی! پایم برداشت و چرک کرد و آنتی بیوتیک كه چون باید از ره تنگ گلویم به صراط مستقیم پایین می رفت سکندری خوران رفت در میان این نای بی نوا و نفسی كه
...

Sunday, October 11, 2009

حالا تو هی بزن. ولی دیگر دردی نیست . این زخم آن قدر عمیق شد كه به عصب رسید
حالا تو هی بزن. ولی دیگر نوایی نیست . تاری كه به مویی ی بند بود پار پاره شد . دیگر نه آشفته است نه لرزان
حالا تو هی بزن.هر روز رنگی به صفحه ای . ولی این صفحه دیگر رنگی نمیگیرد. سیاه است از خطخطیهای هر دم به رنگی ات
حالا توهی بزن . آب از سر ما گذشت. و گذشتیم و گذاشتیم ورفتیم
حالا تو هی بزن . محکم. ولی دیگرپشت این در کسی نیست

Thursday, October 8, 2009

هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم


والله این سعدی اگه ادعای پیام بری میکرد من یکی ایمان میاوردم . آخه این شعرا اگه وحی نیست پس چیه ؟

Wednesday, October 7, 2009

با من مسلم کی شود ؟

هرچه نویسم نشاید،
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،
و اگر گویم نشاید،
و اگر خاموش گردم هم نشاید.
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید

حرفهای چند پهلو توهم زاست . یعنی حرفهایی كه نا گفته میماند؛ كه از شش جهت راه بر تو می بندند، كه نمیدانی آخر تن به کدام توهم دهی! انگار از هزار روز پیش این داستان یقه ات را میگیرد
این حرف چند پهلو نیست ، راه وهم اما همیشه باز است
از ترس سر در گمی بود اگر دروغی بود ، این هم اعتراف، از ناچاری بود شاید .
از ترس گم شدن میانه هزار ابهام گاه میخواهی نا گفته ای نباشد گاه میخواهی سکوت معنایی نداشته باشد میترسی اسیر شوی میخواهی تکلیفت را بدانی و جهنم از برزخ بهتر
نمیدانم چرا همه چیز تکرار میشود و ابر باد مه خورشید فلک تو را مینشاند اول همان راه رفته ، هر چه خودت را میزنی به کوچه علی چپ دردی دوا نمیشود دنیا انگار نشسته به نظاره كه اینبار چه گندی میزنی
هزار گونه دل گیرم از این هزار روز و این هزار فکری كه افسارش دست من و تو نیست! یکی بگوید كه این اول همان راه نیست! من حرفی نمیزنم من کاری نمیکنم من فکری نمیکنم من دیگر به ناتوانی این دستهای سیمانی واقفم.

Sunday, October 4, 2009

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

دنیای عجیبیست. نفس كه بکشی خفه میشوی در آلودگی.
انگار در یک بالماسکه ای. بی نقاب مانده یی گریان و اسیر میان هزار صورت نقاب دار، و از چشمها میترسی از همه شان و میشنوی و نمیشنوی صدای مادرت را و قصه شنگول و منگول را و گرگ را و گرگ را و گرگ را..
خدایا این قبایی كه پوشیدنش رسم روزگارت شده به تن من نمیرود
به آینه نگاه میکنم، به سادگی چشما نم و لعنت میفرستم به منی كه !!
خدایا زندگی را هر چه تنگ کنی من باز همانم ...

و دلم تنگ است و سردم است و همه آرزوهای داغم در سرمای واقعیات یخ میزندند و انسانم آرزوست

Saturday, October 3, 2009

چند شعر کوتاه از گروس عبدالملکيان



ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند





دستانِ من نمی توانند

نه نمی توانند

هرگز این سیب را

عادلانه قسمت کنند

تو

به سهم خود فکر می کنی

من به سهم تو






لب هات

بمبارانِ شیمیایی بود

و سال ها بعد

علائمش در من پیدا شد





صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی





گرگ

شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

بلند شو پسرم

این قصه برای نخوابیدن است