موهایم را کوتاه کردم. همان موها که گفته بودی نه به شبهای تیره که به شبهای
روشن تهران میماند. پر سو و لابلاش پر چراغ.
نشستم روی صندلی آرایشگر و گفتم بزن
زد
تو زدی زیر آواز. نگاه کردم شبهای تهران را توی چشم هات. توی دکه های روزنامه
و کافه و سینما. توی ولی عصر که تاریک میشد و به انقلاب می رسید
شهره زد زیر گریه. صد بار زنگ زدم کجایید. شبهای تهران پر الله و اکبر شد. آرش
سرش را دزدید.
زدیم زیر خنده. آزادی دو نفر. کسی تا آزادی نمیرفت. تا آزادی سینه خیز میرفت
شبهای تهران. با اشک و دود و سیگار. تا آزادی یکه میرفت شبهای تهران.
آزادی یک نفر. خانوم بیا بالا. رفتم بالا.
گفتم بزن این شبهای لعنتی تهران را. زد. شبهای بلند تهران ریخت دورم. شبهای
روشن تهران کوتاه شد. مثل شبهای زمستان. زمستان نیو انگلند. یکی گفت وینتر ایز
اپان اس. شالگردنم را سفت پیچیدم. سوارهواپیما شدم. شبها دیگر روشن نبود.
