Saturday, December 7, 2013

هر که در این حلقه نیست..

موهایم را کوتاه کردم. همان موها که گفته بودی نه به شبهای تیره که به شبهای 
روشن تهران میماند. پر سو و لابلاش پر چراغ. 

نشستم روی صندلی آرایشگر و گفتم بزن
زد

تو زدی زیر آواز. نگاه کردم شبهای تهران را توی چشم هات. توی دکه های روزنامه 
و کافه و سینما.  توی ولی عصر که تاریک میشد و به انقلاب می رسید 

شهره زد زیر گریه. صد بار زنگ زدم کجایید. شبهای تهران پر الله و اکبر شد. آرش 
سرش را دزدید. 

زدیم زیر خنده. آزادی دو نفر. کسی تا آزادی نمیرفت. تا آزادی سینه خیز میرفت 
شبهای تهران. با اشک و دود و سیگار. تا آزادی یکه میرفت شبهای تهران.  

آزادی یک نفر. خانوم بیا بالا. رفتم بالا. 


گفتم بزن این شبهای لعنتی تهران را.  زد. شبهای بلند تهران ریخت دورم. شبهای 
روشن تهران کوتاه شد. مثل شبهای زمستان. زمستان نیو انگلند. یکی گفت وینتر ایز 
اپان اس. شالگردنم را سفت پیچیدم. سوارهواپیما شدم. شبها دیگر روشن نبود. 




Monday, November 11, 2013

بیا بنویسیم

صبح از خواب بیدار شدم. بین ایمیل هام اسمش را دیدم. بازش که کردم مهستی شروع کرد بیا بنویسیم خواندن. از زیر لحاف سرم را در آوردم. دو زانو نشستم و زدم زیر گریه. بعد مهستی خواند و خواند تا رسید آنجا که صد بار با هم گوش داده بودیم و هر بار پای من رفته بود روی سیمی، دکمه ای، شارژری -بس که شلخته ام- و آهنگ قطع شده بود. زدم زیر خنده و یهو تو مایه های میان گریه میخندم شد. زبان آتشینی هم نبود که در گیرد یا نگیرد.
اینکه چرا اینرا آن روز ننوشتم دلیلش مشخص است چون حساب دل خودم را کردم و او یا تو یا همین ضمیری که نمیدانم باید چه انتخاب کنم.
اینکه الان مینویسم به این خاطر است که گور بابای من و او. بذار این چند قطره اشک خرج نوشتن شود. حال ما که همیشه خراب.
درس است که دوست داشتن توهمی بیش نیست. نمیدانم چرا همیشه حساب کار به اینجا که میرسد ته دلم باز خالی میشود. ته دلم تنگ است نه برای تو یا او. برای خودم که یک زمانی دوست داشتم و به دوست داشتن ایمان داشتم. برای وقتی که حال خرابم را با نظرات علمی توجیه نمیکردم. بگذریم.
دوست دارم یک شب خواب ببینم که کسی می آید

Sunday, September 22, 2013

مادرم گریه میکند
من احمد رضا احمدی میخوانم
و مرگ
میشود اتفاقی مثل هزار دیگر

Wednesday, September 18, 2013

نسرین آمد ... به او گفتند آزادی

!خبرای خوب و بد با هم میرسند تا میزان سبکی هستی به کفه ای خم نشود. نام خاله ام نسرین است. چه تقارنی 

Wednesday, August 14, 2013

وضعیت اضطراری

نه  عشق تو و نه انزوای من چیزی از آشوب این دنیا کم نمیکند.  صدای اوا رو توی بار به سختی میشنیدم. هیروشیما، نوکلیر بمب. دلم آرامش میخواهد. اوا چه میفهمد از جنبش، از باتوم،  وقتی دستهاش را به هم میکوبد که تل می ابوت د موو منت! او چه میفهمد از ترس، اگر چه مادرش جنگ جهانی به چشم دیده باشد.  جاده مهیست و تاریک. سو بالا میزنم و پایم را روی گاز فشار میدهم. جاده روشن نیست. کشته ها. کجا ؟ غزه، سوریه،  تحریر، تهران. تو را میبینم میان جمعیت، بر چسب تغییر را روی پیشانیم محکم میکنی . جاده میپیچد. آرش از خواب بلندم میکند. اینها را همه اش را مگر میشود به انگلیسی تعریف کرد. تهران انار ندارد . دست میزنم به گوشواره ام که شکل انار است. رادیو را روشن میکنم. آهنگی شبیه آهنگ گنجشک لالا. دلم میخواهد بچه بودم و خودم را بخواب میزدم که بابا تا توی تخت خواب بغلم کند. اشک آور، صدای تیر، کجای جمعیت پیدات کنم ؟ صدای آژیر پلیس میاید. یا حسین؟ نه؟ توی آینه ماشین نورش را میبینم. 
مم هو ماچ الکهل دید یو هو ؟ ...  

Tuesday, July 2, 2013

یه سبز ساده میپوشم

شعر بی فریاد را دوست دارم. موسیقی چندان خوبی ندارد نه حتا شعر کار شده ای، اما برای من شناسنامه جنبش سبز است. یاد آور همه آنها که نه ادعا روشنفکری شان کون فلک را پاره کرده بود و نه آنقدر در گیر عمق شده بودند که ساده ترین آیین آزاده بودن را یادشان رود. آنها که شکنجه شدند، شهید شدند و رفتند تا ما این گوشه از جغرافیا بشینیم و عروق روشنفکری بزنیم.

Saturday, June 1, 2013


صبح که از خواب پاشدم روی موبایلم پیغامی از فریبرز بود. بیداری؟ 
جواب دادم، آره. بعد که نگاه کردم دیدم مال ٤ صبح بوده. زنگ زد. گفتم ٤ صبح چرا بیدار بودی، به روی خودم نیاوردم که از پیغامش دلیلش را می شود فهمید. 
گفت بی خوابی های همیشگی. بعد حرف زدیم و از روزمرگی هایی گفتیم که خیلی وقت بود هر شب برای هم تعریف نکرده بودیم.
گفتیم و گفتیم تا به آنجا که حرف تمام میشود و باید یکی جرات کند و بپرسد خوب کاری نداری؟ 
کسی نگفت. در عوض او گفت که دیشب داشته برام چیز مینوشته. این را گفت که بغض راه نفسم را بگیرد و ساکت بمانم تا آرام خودش پایین رود.
ساکت ماندم هی و همین طور که بغضم پایین نمیرفت فکر میکردم که آن نوشته چه میتوانست باشد و من چقدر تب خواندن آن دو خط را داشتم که وقتی خواب بودم او نوشته بود. او هم انگار که سکوت من را ننوشته میخواند جواب میداد، چرت و پرت و چیز خاصی هم نه ها! حال و احوال. و من فکر میکردم که حال همه ما خوب است و ملالی نیست جز لرزیدن زانوان آهویی بی جفت و توی فکرم صدام مثل صدای فروغ میلرزید. 

خیلی ظالمانه هست دنیا که این همه شوق من برای خواندن نوشته هایش شرط کافی برای برگشت به آغوش او نمیشود. آنقدر ظالمانه که من حتا حق خودم ندانم که بخواهمش و هی توی ذهنم دو دو تا چهار تا کنم و چرتکه بندازم و بگویم ٤ سال. و اینکه دیگر جوان نمیشوم. 
بعد فرصت بدهم که بغضم پایین رود و خیلی شیک و مجلسی خداحافظی کنیم و روز از نو، روزمرگی از نو. 

پی نوشت. این نوشته بی تعمد نگارنده شبیه شد به نوشته ای که هیچ وقت منتشر نشد 


Wednesday, May 29, 2013

خرداد پر خاطره، خرداد بی حادثه.  طنز است یا جبر زمان؟ که عشقمان هم از خرداد تا خرداد پایید 

Thursday, February 14, 2013

خانه دوره نوجوانی خراب شد. چند هفته پیش بابا این عکس را بی مقدمه و اشاره ای فرستاده. چیزی در حد کاریکاتور های مانا بدون شرح  و پر از شرح.
نگاه میکنم. چه میتوان گفت. دلم میگیرد از کهنه هایی که باید خراب شوند تا نو جایشان را بگیرد. 

از وطنی که چیزی ازش نمانده، مادر بزرگی که دیگر نیست، اتاقی که جزوی از الوار شده.



ساده بگویم، سخت، مثل مواجهه با معشوقی که بهت خیانت کرده، سخت است این سفر.