Monday, November 11, 2013

بیا بنویسیم

صبح از خواب بیدار شدم. بین ایمیل هام اسمش را دیدم. بازش که کردم مهستی شروع کرد بیا بنویسیم خواندن. از زیر لحاف سرم را در آوردم. دو زانو نشستم و زدم زیر گریه. بعد مهستی خواند و خواند تا رسید آنجا که صد بار با هم گوش داده بودیم و هر بار پای من رفته بود روی سیمی، دکمه ای، شارژری -بس که شلخته ام- و آهنگ قطع شده بود. زدم زیر خنده و یهو تو مایه های میان گریه میخندم شد. زبان آتشینی هم نبود که در گیرد یا نگیرد.
اینکه چرا اینرا آن روز ننوشتم دلیلش مشخص است چون حساب دل خودم را کردم و او یا تو یا همین ضمیری که نمیدانم باید چه انتخاب کنم.
اینکه الان مینویسم به این خاطر است که گور بابای من و او. بذار این چند قطره اشک خرج نوشتن شود. حال ما که همیشه خراب.
درس است که دوست داشتن توهمی بیش نیست. نمیدانم چرا همیشه حساب کار به اینجا که میرسد ته دلم باز خالی میشود. ته دلم تنگ است نه برای تو یا او. برای خودم که یک زمانی دوست داشتم و به دوست داشتن ایمان داشتم. برای وقتی که حال خرابم را با نظرات علمی توجیه نمیکردم. بگذریم.
دوست دارم یک شب خواب ببینم که کسی می آید

No comments:

Post a Comment