Thursday, December 29, 2011

پس از یلدا

سرخ مثل آتش، مثل انار، مثل پیراهن من ..

آرایه ی گونه های یخ زده ام،
تلمیح داغ شب تا صبح بیدار است

به سرخابه نه که به خون نبشته
بخوان به سواد دعوت چشم هام

Tuesday, December 13, 2011

Monday, November 7, 2011

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

راحت تر است آدم - این موجود برهنه زاده شده و به یک لا قبا خود را پوشانده - از این کارگاه بی مقصود که هستیش میخوانند، نقشی نخواند


Wednesday, October 19, 2011

از این شکار فراوان به دام ما افتد

امروز، اگر من خودم رو به کشتن دهم
تو خودت را

همه میگویند که کار عشق بود

هیچ کس نمیفهمد که بی عشقی


Monday, September 26, 2011

در آستانه فصلی سرد

گرمای هوا برگشته.
دلم رو خوش میکنم که هوای دستهای لرزان منو داره، اگه پاش برای رفتن میلرزه

Wednesday, September 21, 2011

حجاب باید کرد
از دستان متجاوز باد سرد بی مهر
که هر چه بیشتر به احیای موهای مرده ام می دمند
کمتر به داغ سر انگشتان تو شبیهند

Thursday, September 15, 2011

تا کدام بی انتها ؟
حد میزنید این مستانگی را

مستی ما از حد گذشت
جور شما را تا کدام حد پای آمدن است؟




Monday, September 5, 2011

تا نگویی که حرام شد

"

قلبم را در مجرای کهنه ای پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ئیش نیست

از مهتابی به کوچه تاریک خم می شوم

و به جای همه نومیدان می گریم

آه.....من حرام شده ام

با این همه ای قلب در به در از یاد مبرکه ما

من و تو

عشق را رعایت کردیم

از یاد مبر که ما

من و تو

انسان را رعایت کردیم

"

Saturday, September 3, 2011

Irene

آمد
ویران کرد
رفت



نه به آن شکوه که تو ..

Thursday, August 11, 2011

صبر می کنم
از این غوره،
حلوا نه،
برایم شراب بساز

Friday, July 29, 2011

زنده باش

کتاب خانه هاشمی را دوست داشتم. همان کتاب خانه دور میدان ولی عصر. گذارم که میوفتاد، راهم را کج میکردم توی کتاب خانه. زل میزدم به قفسه کتاب ها. یک آقای پیری گاهی اونجا بود. میامد می ایستاد پشت سرت، رد نگاهت را دنبال میکرد. میگفت دخترم این کتاب را خوانده ای؟ -بله -آفرین - این چی ؟ -بله -آفرین چه کتابای خوبی میخونی. من ذوق میکردم -این رو هم بخون ، شما که دختر جوونی هستی اینو بخون (جان شیفته را مثلا که من هیچ وقت نخوندم)
یا مثلا کتاب را میدادی دستش، میرفت به عوالمی، این کتاب فوق العاده است. همین را که میگفت انگار که خط به خط کتاب را به یاد می آورد.
کتاب خانه هاشمی را دوست داشتم. دوست داشتم بازنشسته که شدم. بیام همان جا، جای آن آقای پیر به ایستم پشت قفسه ها، زل بزنم به آدم هایی که راهشان را کج میکنند توی کتاب خانه، زل میزنند به کتاب ها، کتابهای محبوب تر من. رد نگاهشان را دنبال کنم، بعد به ایستم پشت سرشان. نگاه کنم به کتاب ها و به دختری که زل زده بشان. بعد یادم بیاد که این سنی بودم که این کتاب را خواندم، بعد همه آن حس ها و قصه ها و غصه ها و فکر ها و دگرگونی ها همه اش زنده شود. بعد یادم بیاد که این کتاب همان بود که اولین بار که عاشق شدم خواندم، این آنی بود که فلانی بم کادو داد، این آنی بود که با تو از نمایشگاه خریدیم، این آنی بود که آن شب با هم نخواندیم، این آنی بود که روز تولدم مامان بابا برام خریدند، این آنی بود که با گریه میخواندم، این آنی بود که هر خطش را سه بار میخواندم، این آنی بود که شب امتحان فلان خواندم، این آنی بود که سرش مجادله داشتیم، این آنی بود که شب ها خوابش را میدیدم، این آنی بود که دیوانه ام میکرد.... بعد بمانم که بین این همه کتاب کدامش را این دختری که روبرویم ایستاده باید بخواند، نگاهش کنم که خودش کتابی را برداشته، باز دلم برود میان سطور این کتاب. برم توی هزار توی خاطرات گم شوم، کتاب را بگیرم از دستش، حواسم نباشد به او، بگویم این کتاب فوق العاده است، انگار به خودم . بعد قطره اشک را از گوشه چشمم پاک کنم، کتاب را بگیرم دستم، بشینم یه گوشه به ورق زدنش و ناگهان یادم بیفتد که از گوشه ی چشمم دختری که شبیه جوانیام هس را بپایم.


۴ ،۵ سالی از من کوچیک تر است. پرونده کمیته انضباطی دارد. دو ترم تعلیق خورده. حالا با چن تا از دوستاش نشسته کتاب خانه زده. توی مشهد. شبیه زندگیست. شبیه آرزو.

عکسهای کتاب خانه شان را میبینم، یاد کتاب خانه هاشمی میوفتم. گفتن ندارد، حسودیم میشود.


Tuesday, July 26, 2011

رد

مرداد من، مردد
در تردد هوای نا پایدار تو
دیوانه وار
گاه سوزان است و گاه گریان

Thursday, July 21, 2011

شکست

ببین که در قیامت سکوت تو
فسون خنده ها و گریه ها و قصه های من
چگونه دود میشود

ببین مرا
من دچار خنده ای تو
هنوز هم
به روزها و هفته ها و ماه ها
هنوز هم
به سال ها
هنوز هم
به قصه نگفته هزار و یک شب لبان تو

چگونه خواب میشوم

سرود این نبودنت، سکوت نیست
سکوت هم بدون تو
ببین که طاقت ش
چگونه طاق میشود

Thursday, July 7, 2011

می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. البته ۲۷ ساله گی قرار نیست از بهار شروع شود. اما این که آدم روز تولدش بی خانه باشد خودش نشانه یست.

در جایی بسیار بی ربط می فرماید گمان مبر که به آن دل قرار باز آید.

Monday, July 4, 2011

نه اینکه عاشق تماشای پوک زدن هایت نباشم،
نه اینکه حرمت آن لحظه که چمباتمه میزنی کنار بالکن و آتشش میکنی را نفهمم،
آقای من،
جسارت اگرکردم که بگذار کنار، از خطای دلی ست که تپیدنش به آن نفس های عزیزت بسته است.

Tuesday, June 28, 2011

Midnight in Paris



قولی هست که میگوید ارگاسم فکری باید باشد.
همین که هم صحبت همینگوی شوی،
think about it



فرمان زندگی را باید بی معطلی چرخاند.



از سینما که آمدم بیرون نیمه شب هانور بارانی بود.

Monday, June 27, 2011

شکست



خاموشیم پر از صدای شکستن است. باری، گاه به سادگی ش راضیم

Friday, June 24, 2011

۱۲ نفر رفته اند به اعتصاب غذا. اعتصاب غذا! روزه نه که منتظر افطار بنشینی. اعتصاب غذا در اوین. یعنی مینشینی به انتظار مرگ یا خواسته ات. مرگ یا خواسته ات!

توی تختم دراز کشیده ام. خسته ام. از این پهلو به آن پهلو توفیری نمیکند. بار دیگر تمام شد به خستگی میچربد. فکر میکنم که خواستن خستگی نمیشناسد. فکر میکنم که ما آنقدر خسته یم که خواستن بلد نیستیم. حتا آنقدر خسته که حوصله تمرین خواستن هم نداریم.

۱۲ نفر ۴ تکبیر زده اند یک سره بر هر چه هست و ایستاده اند پای خواسته شان. بعد تو راحت دلت را خوش کن که آدمی و قصور و تقصیر و زندگیست و بالا و پایین.

این همه راه آمده یم تا این ینگه دنیا دنبال زندگی و هنوز یاد نگرفتیم که آنجا که زندگی پایین بخواهد داشته باشد باید مرد.

دلم را خوش نباید که بکنم به غذای گندیده این زندان.

بابا یک موقع بم گفت که شما نسل غر زدنید. بس که هدایت خوانده اید و نفهمیده اید. راست میگفت. اصلآ کسی میشود بابا باشد که زندگی را اینطور بفهمد.

بعله من همان دختری هستم که حافظ را حفظ است، خیام بلد است. از روی همین کتاب ها میخام زندگی یاد بگیرم. نمیخاهم یک دهه ۶۰ ی غر غرو باشم که هیچی نمیخواهد. نمیخاهم مثل آن موقع به بابا جواب دهم که از زندگیم چیزی نمیخاهم . میخاهم خواستن تمرین کنم.
برم به اعتصاب غذا.






Sunday, June 19, 2011

سنگینی می کند

چقدر؟

به بزرگی همه غم های عالم؟ هه
عالم؟



تو، خودت
بیا بنشین روی آن کفه ترازو

Friday, May 20, 2011

Breaking news

نه اینکه شهاب سنگ به زمین خورده باشد
نه اینکه هواپیما به پنتاگون
نه اینکه توی مریخ موجود شبه انسان یافته باشند
P =NP نه اینکه رد یا ثابت شده باشد
نه اینکه حتا خامنه ای رفته باشد

امروز صبح هانی عقد کرد.

Monday, May 9, 2011

و تنم

آن روز که این خاک - تنم - را به نامت کردند
چه کسی فکر می کرد؟ - من یا تو ؟
که فریاد از سر شوق 'خشکی ی'
از لبان دیدبان هر کشتی سرگردانی
شیپور اعلام جنگی، چنین ویرانگر باشد

Tuesday, May 3, 2011



ساعت ۷ صبح که می شد صداش از توی آشپزخانه می اومد . کتری میذاش و می رفت بیرون من میرفتم آشپزخونه، میز و می چیدم، چای می ذاشتم، تا با سنگک بیاد. می شستیم، رادیو روشن می کرد BBC گوش می داد.صبانه می خوردیم. یه روز یه دفع بی هوا گف شنیدم دوس داری تهران قبول شی گفتم آره.

از سفارت اومدم بیرون. واستاده بود کنار دیوار با یه آقاهه حرف می زد. برگه زرد و بالا سرم تکون دادم. گفتم دادن. نگام کرد. بر گشت به آقاهه گفت دادن. سیگارشو از جیبش در آورد.

خیلی جاهای این قصه رو من نبودم که ببینم. یه تیکشو امروز علیرضا تعریف کرد. که تو فرودگاه به بابام گفته باشه آقای حدادان این دو تا بچه شما یه جور معنی داری واسه ما عزیزن. که بعد بگه لطف دارین و اشکش از گوشه چشش بریزه. اشک مرد سونامیست. بگو یک قطرش! سونامی.



ساعت ۱۱ که می شه، ۸ صب ایران، چراغش سبز می شه. دلم هوس می کنه میز بچینم تا سنگک بیاد. لجبازی کنم، BBC رو خاموش کنم. یا از اتاقم نیام بیرون، بیاد بگه خواب نمونی، حافظ دستمه، بگه حافظ خون شدی، بخنده.

یا بشینیم تو ماشین ما بگیم آریان، اون بگه شجریان. بعد وتو کنه الکی اخم کنیم بش بگیم خامنه ای.

یا تهران باشم زنگ بزنه بگه کجایی بگم بیرون. بگه خوب هر شب بیرونی. بعد یه روز بم بگه اگه خبریه به مام بگو. من خودمو بزنم به کوچه علی چپ.

یا گیر بده که شماها هدایت خون شدین. بشینین کلیدر بخونین. من بگم اینا قدیمی شده. بگه باشه مام قدیمی.

امروز برام روز باباس نمیدونم چرا.




Monday, May 2, 2011

دوزیست

به همین سادگی که آب از سرم گذشت
امروز دیدم
که دیگر به نبودنت عادت کرده ام
شاید همین اندک هوای محلول هم بسم باشد

ترسم از روزهای آفتابیست است و نوری که گه گاه تا ته اقیانوس را روشن کند

Thursday, March 31, 2011

۱۳ است،
تو،
دروغ بگو که می آیی،
من،
بدر می شوم .

Tuesday, March 22, 2011

حول

یا محول حول ولاحوال
س س س س س س س



برای هفت سین امسال سکوت سروده ام .

Monday, February 28, 2011

Thursday, February 17, 2011

خیال

آفتاب میزند توی صورتم. غلت میزنم. سرم را میکنم زیر بالشت. عاشق این لحظه های نوسان کردن بین خواب و بیداری ام. زمان انگار یک جور دلپذیری کش می اید.
صدای مرد از زیر دوش می اید. زده زیر آواز. دلبر به یک لا پیرهن... سرم را از زیر بالش میارم بیرون. مدهوش عطر نسترن میشوم. طاق باز میخابم ، چشم هام روی هم. چه میگویند؟ گوش جان میسپارم. دوش را میبندد. باید از جام بلند شم. روز شروع شد.

Wednesday, February 16, 2011

نشستم اینجا. دو روزه با بابا حرف نزدم. اینترنتشون قط شده. زنگ میزنه که نگران نباش. میگم یکی از دوستامون و گرفتن. میگه اینجا همه چی فیلتره و پارازیت. میگم میخای اخبار و برات ایمیل کنم؟ چی از دستم بر میاد؟

Monday, February 7, 2011

لیکن به دست نیاییییییییییییییییییییی

از بوستون برمی گشتم. توی اتوبوس لپتاپ ام نامجو می خواند که باتریش ته کشید. مثل صاحبش که از نامجو خواندن ته کشیده ته چی را؟ کاچی را که از هیچی بهتر است.
دلش نامجو نمی خواهد. دلش چی می خواهد؟ خودش هم نمی داند. اگر می دانست که اینجا نبود. دلش فقط می داند چه نمی خواهد. هر جا می رود سرش می خورد به دیوار. فراریست دلش! wanted !
دلش از نامجو دلگیر است. از نامجو نه. دلش نمی داند از چی دلگیر است. اگر می دانست که مدام گرفته نبود.

دبیرستانی که بودیم می گفتند مدام نویی شراب است. آقای بابایی می گفت. می گفت مدامم مست می دارد. مدامش مست می داشت. واقعا هم می داشت. کاش من هم معلم ادبیات بودم که مدامم مست بدارد. نیستم . مدامم کارم را به دیوانه خانه می کشاند.




نشسته ام توی آفیس. از بوستون رسیده، لپتاپ شارژ تمام کرده، مثل صاحبش توی کیف. صاحبش سرگرم reader ، دنبال مدام ی که یافت نمی شود. چون کیمیاست. و کورت می کند تا بفهمی کیمیا این است نه آنچه تو در جستجوی آنی. این آن چیست؟ همان هیچی که از کاچی بدتر است.



نشسته ام توی آفیس. کار زیاد است و مرا حوصله نیست. طاقت من؟
نشسته ام توی آفیس. صدای نامجو از جایی می شنوم. راستی راستی دیوانه شدم؟ می شنوم! توهم واقعیست! سرم را می گردانم. اینجا آمریکاست! تهران که نیست که از هر سوراخ سنبه یش صدای آشنایی بلند شود. سوراخ سنبه آشنای من، کیف من، صدا از همین کیف من است. که رد نیمکت های رنگی تهران بش مانده. رد سبزشان که به دامن می گیرد. چه می گویند؟ دامن گیر !!!
صدای آشنا از کیف من است. لپ تاپم، معجزه آسا روشن شده، نامجو می خواند. ائئئی ا ا ا ا اییییییییی.



جایی بود در مختار نامه که لشکر شام حمله کرده بود به کعبه. کعبه آتش گرفته بود و همه انگشت به دهان که پس داستان ابابیل چه شد. از میان همه، مختار سطل دست گرفته بود، آتش خاموش می کرد. میانه کار، باران گرفت. آتش خاموش شد. که می دانست که معجزه چیست؟ که می داند؟


هر چه احیاتان کرد، نامش را بگذارید معجزه.


Monday, January 31, 2011

censorship

اسم ت
عکس ت
اشک
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نمی ریزم

مباد که سیگاری روشن کنی




Monday, January 10, 2011

و به شکر اندرش مزید نعمت

خبر ساده است. هواپیمایی سقوط کرده. از این خبر هایی که زیاد میشنوی. لحظه ای سگرمهات شاید که در هم رود، و باز شود. خبر سقوط هواپیما که چیز جدیدی نیست برای ما. ما که از ایران آمدیم. آن ایرانی که وزیر راهش با خنده ای بگوید الحمدلله تلفات کم بوده! کم! قول معروفی ست که در این سرزمین ارزان ترین کالا جان آدمیست.

از BBC سویچ میکنی روی facebook . دوستت محمد، عکسش عوض شده. زار میزند. دنبال شماره خانه ی دوستش است. دیشب با هم حرف زده اند. یعنی اینقدر صمیمی! فرض کن که مثلا، چه میگویند؟ زبانم لال ! لال ! هانی ، فری یا آتی؟!

زبانم لال ! لال ! علی است. دوست محمد. توی هواپیمایی که به حمدالله تلافات کمی دارد. اسمش توی زنده ها نیست. دو تا از مجروح ها، مجهول الهویه اند. محمد میگرید که کاش یکی از آن دو تا باشد، که نیست. زبانمان لال است، لال.

حالا عکس خیلی از برق شریفی های ۸۴ ، عکس علی ست. علی عکس شده. باید به محمد زنگ زد، به سحر، به امین. با این زبان لال! لعنت! چه باید گفت؟ غم آخرت باشد؟ کدام آخر؟ و اگر امیدی بود که این غم آخر داشته باشد، چرا نماندیم توی آن ایران عزیز تر جان بی بها مان ؟

خبر ساده است. از آن خبر ها که هر روز توی اخبار میشنوی، اصلا باید بخشی گذاشت توی اخبار براش،"آمار کشته هایی که به حمدالله خیلی نیستند". اصلا بجای پیشبینی هوا که همیشه غلط است! این یکی لاقل درست که هست، چون کسی که مرد دیگر زنده نمیشود! سادگیش هم همین است. حساب دودو تا چهار تایی که ماشاله حضرت خوب نشان دادند بلدند.

بشمارید تا ۶۰ میلیون و ضرب کنید دراپسیلون و بخوانید قاطی خبرهایتان، به انضمام همان نمودار قشنگ ها که استاد کشیدنش هستید،الحمدلله هم یادتان نرود! ساده بخوانید. متأثر هم نشوید.

Saturday, January 8, 2011

دیوانه آن لحظه ها شدم که چشم هاش را می بست، انگار که توان دیدن ندارد
همان لحظه ها بود که دست هام،
به شنیدن نی لبک سکوتش،
بی اختیار، رقصان، می رفت به جستجوی لمس دستهاش

خیره می ماندیم به هم آغوشی دست هایمان
و خواهش هایمان

و دور از چشم پاسبان ها،
صد باره، عاشق می شدیم.