Monday, February 7, 2011

لیکن به دست نیاییییییییییییییییییییی

از بوستون برمی گشتم. توی اتوبوس لپتاپ ام نامجو می خواند که باتریش ته کشید. مثل صاحبش که از نامجو خواندن ته کشیده ته چی را؟ کاچی را که از هیچی بهتر است.
دلش نامجو نمی خواهد. دلش چی می خواهد؟ خودش هم نمی داند. اگر می دانست که اینجا نبود. دلش فقط می داند چه نمی خواهد. هر جا می رود سرش می خورد به دیوار. فراریست دلش! wanted !
دلش از نامجو دلگیر است. از نامجو نه. دلش نمی داند از چی دلگیر است. اگر می دانست که مدام گرفته نبود.

دبیرستانی که بودیم می گفتند مدام نویی شراب است. آقای بابایی می گفت. می گفت مدامم مست می دارد. مدامش مست می داشت. واقعا هم می داشت. کاش من هم معلم ادبیات بودم که مدامم مست بدارد. نیستم . مدامم کارم را به دیوانه خانه می کشاند.




نشسته ام توی آفیس. از بوستون رسیده، لپتاپ شارژ تمام کرده، مثل صاحبش توی کیف. صاحبش سرگرم reader ، دنبال مدام ی که یافت نمی شود. چون کیمیاست. و کورت می کند تا بفهمی کیمیا این است نه آنچه تو در جستجوی آنی. این آن چیست؟ همان هیچی که از کاچی بدتر است.



نشسته ام توی آفیس. کار زیاد است و مرا حوصله نیست. طاقت من؟
نشسته ام توی آفیس. صدای نامجو از جایی می شنوم. راستی راستی دیوانه شدم؟ می شنوم! توهم واقعیست! سرم را می گردانم. اینجا آمریکاست! تهران که نیست که از هر سوراخ سنبه یش صدای آشنایی بلند شود. سوراخ سنبه آشنای من، کیف من، صدا از همین کیف من است. که رد نیمکت های رنگی تهران بش مانده. رد سبزشان که به دامن می گیرد. چه می گویند؟ دامن گیر !!!
صدای آشنا از کیف من است. لپ تاپم، معجزه آسا روشن شده، نامجو می خواند. ائئئی ا ا ا ا اییییییییی.



جایی بود در مختار نامه که لشکر شام حمله کرده بود به کعبه. کعبه آتش گرفته بود و همه انگشت به دهان که پس داستان ابابیل چه شد. از میان همه، مختار سطل دست گرفته بود، آتش خاموش می کرد. میانه کار، باران گرفت. آتش خاموش شد. که می دانست که معجزه چیست؟ که می داند؟


هر چه احیاتان کرد، نامش را بگذارید معجزه.


No comments:

Post a Comment