Thursday, February 17, 2011

خیال

آفتاب میزند توی صورتم. غلت میزنم. سرم را میکنم زیر بالشت. عاشق این لحظه های نوسان کردن بین خواب و بیداری ام. زمان انگار یک جور دلپذیری کش می اید.
صدای مرد از زیر دوش می اید. زده زیر آواز. دلبر به یک لا پیرهن... سرم را از زیر بالش میارم بیرون. مدهوش عطر نسترن میشوم. طاق باز میخابم ، چشم هام روی هم. چه میگویند؟ گوش جان میسپارم. دوش را میبندد. باید از جام بلند شم. روز شروع شد.

No comments:

Post a Comment