Sunday, November 8, 2009

با كه این بازی توان کرد؟

عشق بازی نگاههای به هم دوخته مان
روی پیوند دروغین نامها
و بدنهای به هم پیچیده را
مگر قرار نبود کم کند ؟

قرار بود تا ابد

چشمانم را به نامت کردم
و هی زل زدم به
آیینه
و از تصور رسیدن اولین چروک
كه رد نگاهت
را خط خطی کند
هی پشتم لرزید

زود تر از جوانی اما
خیلی زودتر
تو رفتی

چشمانی كه از آن تو بود
به انتظار نشست
به اشک نشست
به خون نشست

گمان نمیکردم آن جاویدان نگاه به اشاره یی دود شود
دور شود

گمان میکردم
كه به این پشیز دارا ییت
سری شاید بزنی

گمان میکردم كه همه چیز جز نگاهت
نگاهم
گمان است

رد پایت روی آیینه پیداست
پشتم نمیلرزد





Wednesday, November 4, 2009



چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه خاموش
خطوط رابطه فیلتر
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را به پوسته شب میکشم


فروغ با اندکی تغییر