کتاب خانه هاشمی را دوست داشتم. همان کتاب خانه دور میدان ولی عصر. گذارم که میوفتاد، راهم را کج میکردم توی کتاب خانه. زل میزدم به قفسه کتاب ها. یک آقای پیری گاهی اونجا بود. میامد می ایستاد پشت سرت، رد نگاهت را دنبال میکرد. میگفت دخترم این کتاب را خوانده ای؟ -بله -آفرین - این چی ؟ -بله -آفرین چه کتابای خوبی میخونی. من ذوق میکردم -این رو هم بخون ، شما که دختر جوونی هستی اینو بخون (جان شیفته را مثلا که من هیچ وقت نخوندم)
یا مثلا کتاب را میدادی دستش، میرفت به عوالمی، این کتاب فوق العاده است. همین را که میگفت انگار که خط به خط کتاب را به یاد می آورد.
کتاب خانه هاشمی را دوست داشتم. دوست داشتم بازنشسته که شدم. بیام همان جا، جای آن آقای پیر به ایستم پشت قفسه ها، زل بزنم به آدم هایی که راهشان را کج میکنند توی کتاب خانه، زل میزنند به کتاب ها، کتابهای محبوب تر من. رد نگاهشان را دنبال کنم، بعد به ایستم پشت سرشان. نگاه کنم به کتاب ها و به دختری که زل زده بشان. بعد یادم بیاد که این سنی بودم که این کتاب را خواندم، بعد همه آن حس ها و قصه ها و غصه ها و فکر ها و دگرگونی ها همه اش زنده شود. بعد یادم بیاد که این کتاب همان بود که اولین بار که عاشق شدم خواندم، این آنی بود که فلانی بم کادو داد، این آنی بود که با تو از نمایشگاه خریدیم، این آنی بود که آن شب با هم نخواندیم، این آنی بود که روز تولدم مامان بابا برام خریدند، این آنی بود که با گریه میخواندم، این آنی بود که هر خطش را سه بار میخواندم، این آنی بود که شب امتحان فلان خواندم، این آنی بود که سرش مجادله داشتیم، این آنی بود که شب ها خوابش را میدیدم، این آنی بود که دیوانه ام میکرد.... بعد بمانم که بین این همه کتاب کدامش را این دختری که روبرویم ایستاده باید بخواند، نگاهش کنم که خودش کتابی را برداشته، باز دلم برود میان سطور این کتاب. برم توی هزار توی خاطرات گم شوم، کتاب را بگیرم از دستش، حواسم نباشد به او، بگویم این کتاب فوق العاده است، انگار به خودم . بعد قطره اشک را از گوشه چشمم پاک کنم، کتاب را بگیرم دستم، بشینم یه گوشه به ورق زدنش و ناگهان یادم بیفتد که از گوشه ی چشمم دختری که شبیه جوانیام هس را بپایم.
۴ ،۵ سالی از من کوچیک تر است. پرونده کمیته انضباطی دارد. دو ترم تعلیق خورده. حالا با چن تا از دوستاش نشسته کتاب خانه زده. توی مشهد. شبیه زندگیست. شبیه آرزو.
عکسهای کتاب خانه شان را میبینم، یاد کتاب خانه هاشمی میوفتم. گفتن ندارد، حسودیم میشود.
یا مثلا کتاب را میدادی دستش، میرفت به عوالمی، این کتاب فوق العاده است. همین را که میگفت انگار که خط به خط کتاب را به یاد می آورد.
کتاب خانه هاشمی را دوست داشتم. دوست داشتم بازنشسته که شدم. بیام همان جا، جای آن آقای پیر به ایستم پشت قفسه ها، زل بزنم به آدم هایی که راهشان را کج میکنند توی کتاب خانه، زل میزنند به کتاب ها، کتابهای محبوب تر من. رد نگاهشان را دنبال کنم، بعد به ایستم پشت سرشان. نگاه کنم به کتاب ها و به دختری که زل زده بشان. بعد یادم بیاد که این سنی بودم که این کتاب را خواندم، بعد همه آن حس ها و قصه ها و غصه ها و فکر ها و دگرگونی ها همه اش زنده شود. بعد یادم بیاد که این کتاب همان بود که اولین بار که عاشق شدم خواندم، این آنی بود که فلانی بم کادو داد، این آنی بود که با تو از نمایشگاه خریدیم، این آنی بود که آن شب با هم نخواندیم، این آنی بود که روز تولدم مامان بابا برام خریدند، این آنی بود که با گریه میخواندم، این آنی بود که هر خطش را سه بار میخواندم، این آنی بود که شب امتحان فلان خواندم، این آنی بود که سرش مجادله داشتیم، این آنی بود که شب ها خوابش را میدیدم، این آنی بود که دیوانه ام میکرد.... بعد بمانم که بین این همه کتاب کدامش را این دختری که روبرویم ایستاده باید بخواند، نگاهش کنم که خودش کتابی را برداشته، باز دلم برود میان سطور این کتاب. برم توی هزار توی خاطرات گم شوم، کتاب را بگیرم از دستش، حواسم نباشد به او، بگویم این کتاب فوق العاده است، انگار به خودم . بعد قطره اشک را از گوشه چشمم پاک کنم، کتاب را بگیرم دستم، بشینم یه گوشه به ورق زدنش و ناگهان یادم بیفتد که از گوشه ی چشمم دختری که شبیه جوانیام هس را بپایم.
۴ ،۵ سالی از من کوچیک تر است. پرونده کمیته انضباطی دارد. دو ترم تعلیق خورده. حالا با چن تا از دوستاش نشسته کتاب خانه زده. توی مشهد. شبیه زندگیست. شبیه آرزو.
عکسهای کتاب خانه شان را میبینم، یاد کتاب خانه هاشمی میوفتم. گفتن ندارد، حسودیم میشود.
No comments:
Post a Comment