Tuesday, May 3, 2011



ساعت ۷ صبح که می شد صداش از توی آشپزخانه می اومد . کتری میذاش و می رفت بیرون من میرفتم آشپزخونه، میز و می چیدم، چای می ذاشتم، تا با سنگک بیاد. می شستیم، رادیو روشن می کرد BBC گوش می داد.صبانه می خوردیم. یه روز یه دفع بی هوا گف شنیدم دوس داری تهران قبول شی گفتم آره.

از سفارت اومدم بیرون. واستاده بود کنار دیوار با یه آقاهه حرف می زد. برگه زرد و بالا سرم تکون دادم. گفتم دادن. نگام کرد. بر گشت به آقاهه گفت دادن. سیگارشو از جیبش در آورد.

خیلی جاهای این قصه رو من نبودم که ببینم. یه تیکشو امروز علیرضا تعریف کرد. که تو فرودگاه به بابام گفته باشه آقای حدادان این دو تا بچه شما یه جور معنی داری واسه ما عزیزن. که بعد بگه لطف دارین و اشکش از گوشه چشش بریزه. اشک مرد سونامیست. بگو یک قطرش! سونامی.



ساعت ۱۱ که می شه، ۸ صب ایران، چراغش سبز می شه. دلم هوس می کنه میز بچینم تا سنگک بیاد. لجبازی کنم، BBC رو خاموش کنم. یا از اتاقم نیام بیرون، بیاد بگه خواب نمونی، حافظ دستمه، بگه حافظ خون شدی، بخنده.

یا بشینیم تو ماشین ما بگیم آریان، اون بگه شجریان. بعد وتو کنه الکی اخم کنیم بش بگیم خامنه ای.

یا تهران باشم زنگ بزنه بگه کجایی بگم بیرون. بگه خوب هر شب بیرونی. بعد یه روز بم بگه اگه خبریه به مام بگو. من خودمو بزنم به کوچه علی چپ.

یا گیر بده که شماها هدایت خون شدین. بشینین کلیدر بخونین. من بگم اینا قدیمی شده. بگه باشه مام قدیمی.

امروز برام روز باباس نمیدونم چرا.




3 comments: