Monday, January 10, 2011

و به شکر اندرش مزید نعمت

خبر ساده است. هواپیمایی سقوط کرده. از این خبر هایی که زیاد میشنوی. لحظه ای سگرمهات شاید که در هم رود، و باز شود. خبر سقوط هواپیما که چیز جدیدی نیست برای ما. ما که از ایران آمدیم. آن ایرانی که وزیر راهش با خنده ای بگوید الحمدلله تلفات کم بوده! کم! قول معروفی ست که در این سرزمین ارزان ترین کالا جان آدمیست.

از BBC سویچ میکنی روی facebook . دوستت محمد، عکسش عوض شده. زار میزند. دنبال شماره خانه ی دوستش است. دیشب با هم حرف زده اند. یعنی اینقدر صمیمی! فرض کن که مثلا، چه میگویند؟ زبانم لال ! لال ! هانی ، فری یا آتی؟!

زبانم لال ! لال ! علی است. دوست محمد. توی هواپیمایی که به حمدالله تلافات کمی دارد. اسمش توی زنده ها نیست. دو تا از مجروح ها، مجهول الهویه اند. محمد میگرید که کاش یکی از آن دو تا باشد، که نیست. زبانمان لال است، لال.

حالا عکس خیلی از برق شریفی های ۸۴ ، عکس علی ست. علی عکس شده. باید به محمد زنگ زد، به سحر، به امین. با این زبان لال! لعنت! چه باید گفت؟ غم آخرت باشد؟ کدام آخر؟ و اگر امیدی بود که این غم آخر داشته باشد، چرا نماندیم توی آن ایران عزیز تر جان بی بها مان ؟

خبر ساده است. از آن خبر ها که هر روز توی اخبار میشنوی، اصلا باید بخشی گذاشت توی اخبار براش،"آمار کشته هایی که به حمدالله خیلی نیستند". اصلا بجای پیشبینی هوا که همیشه غلط است! این یکی لاقل درست که هست، چون کسی که مرد دیگر زنده نمیشود! سادگیش هم همین است. حساب دودو تا چهار تایی که ماشاله حضرت خوب نشان دادند بلدند.

بشمارید تا ۶۰ میلیون و ضرب کنید دراپسیلون و بخوانید قاطی خبرهایتان، به انضمام همان نمودار قشنگ ها که استاد کشیدنش هستید،الحمدلله هم یادتان نرود! ساده بخوانید. متأثر هم نشوید.

No comments:

Post a Comment