دیوانه آن لحظه ها شدم که چشم هاش را می بست، انگار که توان دیدن ندارد
همان لحظه ها بود که دست هام،
به شنیدن نی لبک سکوتش،
بی اختیار، رقصان، می رفت به جستجوی لمس دستهاش
خیره می ماندیم به هم آغوشی دست هایمان
و خواهش هایمان
و دور از چشم پاسبان ها،
صد باره، عاشق می شدیم.
همان لحظه ها بود که دست هام،
به شنیدن نی لبک سکوتش،
بی اختیار، رقصان، می رفت به جستجوی لمس دستهاش
خیره می ماندیم به هم آغوشی دست هایمان
و خواهش هایمان
و دور از چشم پاسبان ها،
صد باره، عاشق می شدیم.
No comments:
Post a Comment