" بر می گشت و فقط نگاهش می کرد ، به چهره اش و سپس مردمک کبود چشم هاش.
و لحظه ای همان جور می ماند و دل نمیخواست نگاه از او بر گیرد، اگر فرمان اتومبیل دستش نبود و ناچار نبود مقابل رویش را نگاه کند.
او می فهمید ، جزیی ترین حالت و گذر اترین آنات مرد را عمیقا حس می کرد . پس دست می گذاشت بر پشت دست او و آرام می فشردش.
لحظه ای بسیار کوتاه و گذرا بود، اما آن چنان بود که احساس شود تمام ذرات حواس خودش را دستا دست به سلسله اعصاب مرد منتقل کرده است . "
سلوک، محمود دولت آبادی
و لحظه ای همان جور می ماند و دل نمیخواست نگاه از او بر گیرد، اگر فرمان اتومبیل دستش نبود و ناچار نبود مقابل رویش را نگاه کند.
او می فهمید ، جزیی ترین حالت و گذر اترین آنات مرد را عمیقا حس می کرد . پس دست می گذاشت بر پشت دست او و آرام می فشردش.
لحظه ای بسیار کوتاه و گذرا بود، اما آن چنان بود که احساس شود تمام ذرات حواس خودش را دستا دست به سلسله اعصاب مرد منتقل کرده است . "
سلوک، محمود دولت آبادی
No comments:
Post a Comment