Wednesday, March 2, 2016

در دنیای تو ساعت چند است


داشتیم دو تایی روی چمنهای کنار رود خانه قدم میزدیم. یکهو چشمم افتاد به چنگالهایی که یک روز برفی آورده بودم اینجا، با دوستهام که بستنی بخوریم و بعد فراموش کردیم و میان برفها گم شد. پریدم برشان داشتم و گفتم اوه میدانی چقدر دنبال اینها بودم؟ چقدر لازمشان داشتم؟ هیچ وقت نبودن و حالا که فکرم هم نمیکشید اینجا پیدا شدند. وات آر د آدز؟


دیشب  که حوصله عالم و آدم را نداشتم پیام داد که تبریک بگوید برای انتخاباتی که لابد میداند برام مهم است. 
آمد تبریک بگوید  و من شروع کردم غر زدن چون گوش شنواش چیزی بود که لازم داشتم و زیر یک من برف زمستان گم کرده بودم. گفتم چرا من همش سر در گمم؟ چرا هیچ وقت آن چیزی که میخوام نمیشود؟ دلداری ام داد. گفت صبر کن درست میشود. مثل پیدا کردن چنگال های زیر برف. خندیدم. خیلی خندیدم. از اینکه یادش بود؟ نمیدانم. توی دلم پرسیدم  وات ایز یور فیورت انیشتن کوت؟ و توی دلم جواب داد گاد داز نات پلی دایس. حرفم توی دلم ماند، نگفتم! به جاش گفتم دیر وقت است آنجا! نمیخوابی؟ گفت چرا.  یاد ساعتی افتادم که وقتی اینجا بود  یک هو نشست روش، قرچ صدا داد خندیدیم، و ساعت روی همان ساعت و دقیقه و ثانیه ثابت ماند.    




پی نوشت. یادم رفته بود که نوشتن چقد تسلی ام میدهد. یادم رفته بود این تکه جا، همان تیفانی ای  است برایم که وقتی احساسم قرمز است باید بش سر بزنم.

No comments:

Post a Comment