"
شخصیت های رمانی که نوشته ام امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند. بدین سبب تمام آنها را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند. آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام. آنچه مرا مجذوب می کند، مرزی است که از آن گذشته اند. مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد
"
از مقدمه کتاب بار هستی - میلان کوندرا
یعنی آدم همان مرزهایست که از آنها گذشته یا نگذشته همان مرزهایی که عمری هم اگر سر بودن یا نبودنشان و فلسفه وجودشان اگر شک کند باز گذشتن ازشان سخت است
چون این ها دقیقا اویند دقیقا همینهایند که او را او میکنند و میسازند مثل پوست و چشم و دماغ و لب
یعنی اگر گذشتی از آنها دیگر تو آن توئه قبلی نیستی
اگر گذشتم از آنها دیگر آن من قبلی نیستم
شخصیت های رمانی که نوشته ام امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند. بدین سبب تمام آنها را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند. آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام. آنچه مرا مجذوب می کند، مرزی است که از آن گذشته اند. مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد
"
از مقدمه کتاب بار هستی - میلان کوندرا
یعنی آدم همان مرزهایست که از آنها گذشته یا نگذشته همان مرزهایی که عمری هم اگر سر بودن یا نبودنشان و فلسفه وجودشان اگر شک کند باز گذشتن ازشان سخت است
چون این ها دقیقا اویند دقیقا همینهایند که او را او میکنند و میسازند مثل پوست و چشم و دماغ و لب
یعنی اگر گذشتی از آنها دیگر تو آن توئه قبلی نیستی
اگر گذشتم از آنها دیگر آن من قبلی نیستم
No comments:
Post a Comment