Tuesday, November 30, 2010

یک داستانی بود که از بچگی زیاد بش فکر می کردم. می گفتند که ترسناک ترین آیه ای که بر پیغمبر نازل شد این بود که " فمن مثقال ذره شر یره " یعنی هر کوچک ترین بدی که کرده باشی می بینی آن را. بعد داستان اینطور بود که وقتی این آیه نازل می شود. پیامبر می خواند و یکی از اصحاب همان لحظه از ترس می میرد.
همیشه با خودم فکر می کردم چرا این همه ترسناک؟ دور می دیدم این ترس را.

حالا همین چند روز پیش داشتم فکر می کردم به شهریار. این شعر در ذهنم آمد که آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بعد با خودم فکر کردم که چه ترسناک. بعد یاد آن داستان افتادم.
فکر کردم که این بدی همین است که با خودت کاری کنی که از پا افتاده باشی. دیدم که خیلی هم دور نیست.

بعد فکر کردم به این که این شعر را بشنوی و همان جا از ترس بمیری. بعد فکر کردم که این ترس خیلی هم دور نیست. شاید حتا نزدیک تر هم شد آن قدر نزدیک که یکی بخواند و تو بمیری! از ترس!

No comments:

Post a Comment