Thursday, October 15, 2009

همش تنم اسیره -> همش دلم میگیره

در زندگی زخمهایی هاست كه روح انسان را مثل خوره میخورد. مثل همین زخم پای من كه چرکین شده. حالا شما هی بشینن و قصه بباف در عظمت دردناکی زخمهایی كه روحت را میخورند. اما کافیست یک بار ! فقط یک بار! یک زخم الکی خانه نشینت کند كه هی زل بزنی به پنجره و دلت برای راه رفتن زیر آفتاب قولنج برود ...

حالا ما اگر رفتنی شدیم به شما وصیت كه این زخمهای جسمانی را دست کم نگیرید كه بد پدر در آر اند

كه من نه از درد سالهای هجران مردم ، نه از بی تابی های لحظه های وصل
نه از جور بی قیدآنه او ، نه شوق بی پروای خودم
نه از بی چارگی شبهای عاشق بودن و نه از سر در گمی های روزهای معشوق شدن
نه از حسرت شرابهای نا خورده، نه از ترس جهنم های نیامده
نه از سنگینی بار امانت الهی ، نه از سبکی تحمل ناپذیر هستی
نه از دغدغه های دموکراسی طلبانه و از نه بی خوابیهای حقوق بشر خواهانه


كه از زخمی كه در ره مقدس مو زدایی! پایم برداشت و چرک کرد و آنتی بیوتیک كه چون باید از ره تنگ گلویم به صراط مستقیم پایین می رفت سکندری خوران رفت در میان این نای بی نوا و نفسی كه
...

5 comments:

  1. This comment has been removed by the author.

    ReplyDelete
  2. حرف مردن نیس!
    زندگی بدون همه ی این چیزایی که براش نمیمیریم چی میشه؟!روزمرگی؟!که آخرشم با یک آنتی بیوتیک که تو حلقمون گیر کنه تموم میشه و خلاص!!

    ReplyDelete
  3. چرا هیچ وقت کامنتای منو جواب نمیدی؟

    ReplyDelete