Sunday, November 8, 2009

با كه این بازی توان کرد؟

عشق بازی نگاههای به هم دوخته مان
روی پیوند دروغین نامها
و بدنهای به هم پیچیده را
مگر قرار نبود کم کند ؟

قرار بود تا ابد

چشمانم را به نامت کردم
و هی زل زدم به
آیینه
و از تصور رسیدن اولین چروک
كه رد نگاهت
را خط خطی کند
هی پشتم لرزید

زود تر از جوانی اما
خیلی زودتر
تو رفتی

چشمانی كه از آن تو بود
به انتظار نشست
به اشک نشست
به خون نشست

گمان نمیکردم آن جاویدان نگاه به اشاره یی دود شود
دور شود

گمان میکردم
كه به این پشیز دارا ییت
سری شاید بزنی

گمان میکردم كه همه چیز جز نگاهت
نگاهم
گمان است

رد پایت روی آیینه پیداست
پشتم نمیلرزد





3 comments:

  1. همم
    همیشه جیزهایی هست در زندگی
    که همیشه اتفاق می‌افتد
    ولی همیشه دیر
    همیشه وقتی که فکر می‌کنی تمام شده‌است
    گاهی زندگی تاخیر دارد
    گاهی زیاد گاهی کم
    زندگی صبوری می‌خواهد
    و اگر نه
    بریده باد پایی که بر آیینه قدم گذارد

    ReplyDelete
  2. گاه آنقدر صبر میکنی
    با درد
    كه به درد عادت
    كه دوای فرستاده شد را باور نمیکنی كه پس میزنی
    گاه آنقدر دیر میرسی كه
    نیاز قضا شده
    و عطشت بی سیراب شدگی فرو نشسته
    آنجاست كه
    لبهایت ترک میخورند و آب چشمت خشک میشود و هی نگاه میکنی به آیینه و چشمانت كه یادگار عشق قضا شده او ییست كه برا ی بوسیدن اشکهایت دیگر نیست

    ولی خودمانیم حرفهای دو پهلو توهم زاست

    ReplyDelete
  3. می شمردم آن روزها
    هر بار که در آینه تو را همصدای انعکاسم میدیم
    میشمردم آن روزها
    هر بار که آهی چنگ بر بازدمم می انداخت
    داد میزد در آغوش آینه
    برای لحظه ای
    و محو میشد در لحظه ای دیگر
    می شمردم آن روزها
    هر بار که دوریت بغض میشد
    عمیق تر از عمیق ترین غصه هایم
    می نشست در پستوی حنجره
    می خراشید گوشه گوشه ی روحم را
    و باز فرو میرفت در ناکجای افکارم
    امروز اما
    حنجره ی سوخته ای مانده
    و آینه ی شکسته ای
    می شمارم این روزها
    قطره های اشک
    تکه های شکسته روح را
    می شمارم این روزها
    دانه های تسبیح از هم پاشیده وجود را
    می شمارم این روزها
    روزهای بی شمار تنهایی

    ReplyDelete