عشق بازی نگاههای به هم دوخته مان
روی پیوند دروغین نامها
و بدنهای به هم پیچیده را
مگر قرار نبود کم کند ؟
قرار بود تا ابد
چشمانم را به نامت کردم
و هی زل زدم به
آیینه
و از تصور رسیدن اولین چروک
كه رد نگاهت
را خط خطی کند
هی پشتم لرزید
زود تر از جوانی اما
خیلی زودتر
تو رفتی
چشمانی كه از آن تو بود
به انتظار نشست
به اشک نشست
به خون نشست
گمان نمیکردم آن جاویدان نگاه به اشاره یی دود شود
دور شود
گمان میکردم
كه به این پشیز دارا ییت
سری شاید بزنی
گمان میکردم كه همه چیز جز نگاهت
نگاهم
گمان است
رد پایت روی آیینه پیداست
پشتم نمیلرزد
روی پیوند دروغین نامها
و بدنهای به هم پیچیده را
مگر قرار نبود کم کند ؟
قرار بود تا ابد
چشمانم را به نامت کردم
و هی زل زدم به
آیینه
و از تصور رسیدن اولین چروک
كه رد نگاهت
را خط خطی کند
هی پشتم لرزید
زود تر از جوانی اما
خیلی زودتر
تو رفتی
چشمانی كه از آن تو بود
به انتظار نشست
به اشک نشست
به خون نشست
گمان نمیکردم آن جاویدان نگاه به اشاره یی دود شود
دور شود
گمان میکردم
كه به این پشیز دارا ییت
سری شاید بزنی
گمان میکردم كه همه چیز جز نگاهت
نگاهم
گمان است
رد پایت روی آیینه پیداست
پشتم نمیلرزد
همم
ReplyDeleteهمیشه جیزهایی هست در زندگی
که همیشه اتفاق میافتد
ولی همیشه دیر
همیشه وقتی که فکر میکنی تمام شدهاست
گاهی زندگی تاخیر دارد
گاهی زیاد گاهی کم
زندگی صبوری میخواهد
و اگر نه
بریده باد پایی که بر آیینه قدم گذارد
گاه آنقدر صبر میکنی
ReplyDeleteبا درد
كه به درد عادت
كه دوای فرستاده شد را باور نمیکنی كه پس میزنی
گاه آنقدر دیر میرسی كه
نیاز قضا شده
و عطشت بی سیراب شدگی فرو نشسته
آنجاست كه
لبهایت ترک میخورند و آب چشمت خشک میشود و هی نگاه میکنی به آیینه و چشمانت كه یادگار عشق قضا شده او ییست كه برا ی بوسیدن اشکهایت دیگر نیست
ولی خودمانیم حرفهای دو پهلو توهم زاست
می شمردم آن روزها
ReplyDeleteهر بار که در آینه تو را همصدای انعکاسم میدیم
میشمردم آن روزها
هر بار که آهی چنگ بر بازدمم می انداخت
داد میزد در آغوش آینه
برای لحظه ای
و محو میشد در لحظه ای دیگر
می شمردم آن روزها
هر بار که دوریت بغض میشد
عمیق تر از عمیق ترین غصه هایم
می نشست در پستوی حنجره
می خراشید گوشه گوشه ی روحم را
و باز فرو میرفت در ناکجای افکارم
امروز اما
حنجره ی سوخته ای مانده
و آینه ی شکسته ای
می شمارم این روزها
قطره های اشک
تکه های شکسته روح را
می شمارم این روزها
دانه های تسبیح از هم پاشیده وجود را
می شمارم این روزها
روزهای بی شمار تنهایی