Wednesday, September 16, 2009

روز قدس

پشت چراغهای قرمز،
مانده ام
خاموش

تا باد بپیچد میان درختان زیتون
و سیاه چشمانم، سبز شود مانند زمین و آسمان
و دل سرگردانم ترمز ببرد
ایست ؟ دیگر بس است!

درود بر زندگی
هی! این صدای خشم من است!

ای از شکوه حضورهمدلی مان هراسان
چکمه هایت را بپوش
من
با همین پاها یی
که با آنها در تاریک ترین شب ها، کوچه های ورود ممنوع را تب دار تا صبح رفته ام
خواهم آمد

چشمهایت را باز کن
من با همین چشمها و همین لب ها و همین نفسها
که در سایه سار پرده های چرکین ولایتت ،هزار بار قیچی شدند
خواهم آمد



با دستهایم ، که بوی کاغذ می دهند و اندیشه هایم که کابوس شب های توست
..

درود بر زندگی



7 comments:

  1. با دستهایم ، که بوی کاغذ می دهند و اندیشه هایم که کابوس شب های توست

    ReplyDelete
  2. yade shere jebra ebrahim jebra tu ketab adabiat oftadam :D tamoozo neysano ina :D

    ReplyDelete
  3. agha man hoselam sar rafte, vali giri peyda nakardam bedam :D

    ReplyDelete