Tuesday, February 9, 2010


زندگی توالی فریم هایی است که فقط بعضی هاشان فرصت ثبت شدن دارند

مشغول رد کردن روزمره آن ها که هستی ناگاه یکی چشمت را می گیرید و ثبت می شود در آن آلبومی که مدام یا گه گاه(بسته به کیفیت آن فریم یا ثبتش)، سراغش می روی یا سراغت می آید و ورقش می زنی و بر میگردی به آن فریم ها و آن لحظه ها و زیباییشان.

بعد ما حصل زندگی ات می شود همین فریم های ثبت شده، همین لحظاتی که جاودانه شان کرده ای یا کرده اندت.

گاهی نشسته ای جلو آیینه، کلی خودت را آراسته ای و پیراسته ای، کلی نور و صحنه را تنظیم کرده ای و فلان دوربین را هم کرایه کرده ای

و گاهی رفته ای گردشی، مهمانیی و فارغی از زیبایی که جاودانه بشود یا نشود و نه به خواسته تو نور و صحنه و دوربین خود به خود چنان تنظیم می شوند که ناب ترین زیبایی ها آفریده می شود.
من عاشق این فریم هام. عاشق آن ها که انگار دستانی نا مرئی مرا در آفرینش و ثبتشان هل می دهد

عاشق آن ها که رنگشان، نورشان تصنعی نیست. نابند و بکر و خود زندگی اند.

بدم می آید که خودم را آماده کنم برای ثبتشان، می خواهم اگر ثبت می شوند گریزی نباشد از ثبتشان

زندگی توالی فریم هایی است که بعضی هاشان آن قدر زیباست بکارتشان، که خواه نا خواه ثبت می شوند

مثل تصویر خواهرت که با موهای خیس ایستاده کنار بخاری و موهایش را شانه می زند و چشمهاش به پنجره ایست که با نور رقیقی صورتش را روشن کرده





3 comments: